part
part19
.
.
از افکارش اومد بیرون وبه کریس و بقیه نگاه کرد که گلساشونو بالا اورده بودن و منتظر یونجون بودن
~منتظر تو هستیما! به سلامتی؟
یونجونم گلسشو بالا آورد
_به سلامتی
بوم نمیخواست چیزی بنوشه چون ظرفیتش از حد معمول پایین تر بود و خودشم اینو میدونست ولی این یه مهمونی مهم بود پس گلسشپ بالا برد و همه محتواشو تو یه حرکت سر کشید و از تلخیش صورتشو توهم کشید و به بقیه که با تعجب بهش خیره شده بودن نگاه کرد
~هی بوم خوبی؟ میتونی همشو تحمل کنی؟
حس میکرد دنیای اطرافش تار میشه و صداهارو واضح نمیشنید نگاهشو به یونجون که با اخم بهش خیره شده بود داد، با عصبانیت نگاهش میکرد ولی بوم میتونست نگرانی که تو چشماش بودو تشخیص بده
+ عوضی..!
همه با بهت و تعجب به بوم که با صدای بلند اینو گفته بود نگاه کردن
+ چرا اونجوری نگاهم میکنی؟ همیشه یا عصبانی یا داری مسخرم میکنی!
حس میکرد دنیا دور سرش میچرخه
~بوم میشنوی چی میگم؟ خوبی؟
هیچی از حرفای کریس نمیفهمید سرش روی میز افتاد نمیتونست سنگینی بدن و سرشو تحمل کنه
همه با دیدن این کار بوم به خنده افتادن و پچ پچ میکردن کریس میدید که بوم تو حال خودش نیست پس سعی کرد از فرصت استفاده کنه و دستشو روی رون بوم گذاشت و نوازشش میکرد و میخواست مثلا نشون بده نگرانه، یونجون دیگه نتونست و نخواست که تحمل کنه، با عصبانیت بلند شد و دست کریسو از روی رون بوم کنار زد و عصبانی غرید
_کریس اگه یه بار دیگه اینجوری بهش دست بزنی باور کن ساده نمیگذرم!
بومو بلند کرد و دستشو دور گردن خودش انداخت بوم چشماشو به سختی باز کرد به یونجون نگاهی کرد
+ هه چوی یونجون دیدی چجوری اونهمه رو سر کشیدم؟ حالا احمق کیه؟
_ساکت باش
~یونجون ولش کن من میبرمش خونه
_خودم میبرم
+ اوه کریس! تولدت مبارکک کادو تولدتو دادم؟ پارتیت عالی....
حرفش با سکسکه ای که کرد متوقف شد، نمیتونست تعادلشو حفظ کنه و سنگینیشو روی یونجون مینداخت
~اره بوم دادی ممنونم
_بسه بریم خدافظ
و بوم رو کشید تا راه بره
+ بای بای کریس! بازم میبینمت
کریس از کیوتی بوم خنده ای کرد
_گفتم ساکت شو بوم!
بوم نگاهشو به یونجون داد و چند بار چشماشو باز و بسته کرد تا واضح ببینه
+ هیونگ! آب پرتقال میخوام
_چی؟
+ برام آب پرتقال بخر!
_نمیتونم بچه
بوم ایستاد
+ برا من نمیتونی اونوقت برا دوستت میتونستی؟
یونجون با ناباوری به پسر روبروش نگاه کرد، لباشو جمع کرده بود و چشماش داشت بسته میشد و گونه هاش سرخ بودن.. نمیتونست نگاهشو از این صورت قشنگ روبروش بگیره نگاهش پایین رفت و روی لبای بوم قفل شد، نمیتونست به هیچ چیز منطقی فکر کنه از کی تا حالا این پسر اینقدر خطرناک شده بود که باعث شه اینجوری دست و پاشو گم کنه؟
دست بوم رو از گردنش برداشت و هلش داد بوم تعادلشو از دست داد و روی زمین افتاد
+ آخ..!
_خودت راه برو
یونجون نفس عمیقی کشید و دستی به موهاش کشید و روشو اونظرف برگردوند(حتما دیوونه شده بودم.. اره حتما مست بودم)
بوم به سختی بلند شد و به یونجون اشاره کرد
+ کولم کن!
_هه برو بابات کولت کنه!
بوم روی زمین نشست و سرشو پایین انداخت، یونجون دستشو روی کمرش گذاست و پوفی کرد
_خدایا.. دارم از دستت دیوونه میشم!
رفت و پشت به بوم روی زمین خم شد
_بیا بالا فقط چند قدم میبرمت زود باش
بوم با خوشحالی دستاشو باز کرد و از پشت به کمر یونجون چسبید و دستاشو دور گردن یون حلقه کرد، یونجون از پاهاش گرفت و بلند شد
.
.
.
از افکارش اومد بیرون وبه کریس و بقیه نگاه کرد که گلساشونو بالا اورده بودن و منتظر یونجون بودن
~منتظر تو هستیما! به سلامتی؟
یونجونم گلسشو بالا آورد
_به سلامتی
بوم نمیخواست چیزی بنوشه چون ظرفیتش از حد معمول پایین تر بود و خودشم اینو میدونست ولی این یه مهمونی مهم بود پس گلسشپ بالا برد و همه محتواشو تو یه حرکت سر کشید و از تلخیش صورتشو توهم کشید و به بقیه که با تعجب بهش خیره شده بودن نگاه کرد
~هی بوم خوبی؟ میتونی همشو تحمل کنی؟
حس میکرد دنیای اطرافش تار میشه و صداهارو واضح نمیشنید نگاهشو به یونجون که با اخم بهش خیره شده بود داد، با عصبانیت نگاهش میکرد ولی بوم میتونست نگرانی که تو چشماش بودو تشخیص بده
+ عوضی..!
همه با بهت و تعجب به بوم که با صدای بلند اینو گفته بود نگاه کردن
+ چرا اونجوری نگاهم میکنی؟ همیشه یا عصبانی یا داری مسخرم میکنی!
حس میکرد دنیا دور سرش میچرخه
~بوم میشنوی چی میگم؟ خوبی؟
هیچی از حرفای کریس نمیفهمید سرش روی میز افتاد نمیتونست سنگینی بدن و سرشو تحمل کنه
همه با دیدن این کار بوم به خنده افتادن و پچ پچ میکردن کریس میدید که بوم تو حال خودش نیست پس سعی کرد از فرصت استفاده کنه و دستشو روی رون بوم گذاشت و نوازشش میکرد و میخواست مثلا نشون بده نگرانه، یونجون دیگه نتونست و نخواست که تحمل کنه، با عصبانیت بلند شد و دست کریسو از روی رون بوم کنار زد و عصبانی غرید
_کریس اگه یه بار دیگه اینجوری بهش دست بزنی باور کن ساده نمیگذرم!
بومو بلند کرد و دستشو دور گردن خودش انداخت بوم چشماشو به سختی باز کرد به یونجون نگاهی کرد
+ هه چوی یونجون دیدی چجوری اونهمه رو سر کشیدم؟ حالا احمق کیه؟
_ساکت باش
~یونجون ولش کن من میبرمش خونه
_خودم میبرم
+ اوه کریس! تولدت مبارکک کادو تولدتو دادم؟ پارتیت عالی....
حرفش با سکسکه ای که کرد متوقف شد، نمیتونست تعادلشو حفظ کنه و سنگینیشو روی یونجون مینداخت
~اره بوم دادی ممنونم
_بسه بریم خدافظ
و بوم رو کشید تا راه بره
+ بای بای کریس! بازم میبینمت
کریس از کیوتی بوم خنده ای کرد
_گفتم ساکت شو بوم!
بوم نگاهشو به یونجون داد و چند بار چشماشو باز و بسته کرد تا واضح ببینه
+ هیونگ! آب پرتقال میخوام
_چی؟
+ برام آب پرتقال بخر!
_نمیتونم بچه
بوم ایستاد
+ برا من نمیتونی اونوقت برا دوستت میتونستی؟
یونجون با ناباوری به پسر روبروش نگاه کرد، لباشو جمع کرده بود و چشماش داشت بسته میشد و گونه هاش سرخ بودن.. نمیتونست نگاهشو از این صورت قشنگ روبروش بگیره نگاهش پایین رفت و روی لبای بوم قفل شد، نمیتونست به هیچ چیز منطقی فکر کنه از کی تا حالا این پسر اینقدر خطرناک شده بود که باعث شه اینجوری دست و پاشو گم کنه؟
دست بوم رو از گردنش برداشت و هلش داد بوم تعادلشو از دست داد و روی زمین افتاد
+ آخ..!
_خودت راه برو
یونجون نفس عمیقی کشید و دستی به موهاش کشید و روشو اونظرف برگردوند(حتما دیوونه شده بودم.. اره حتما مست بودم)
بوم به سختی بلند شد و به یونجون اشاره کرد
+ کولم کن!
_هه برو بابات کولت کنه!
بوم روی زمین نشست و سرشو پایین انداخت، یونجون دستشو روی کمرش گذاست و پوفی کرد
_خدایا.. دارم از دستت دیوونه میشم!
رفت و پشت به بوم روی زمین خم شد
_بیا بالا فقط چند قدم میبرمت زود باش
بوم با خوشحالی دستاشو باز کرد و از پشت به کمر یونجون چسبید و دستاشو دور گردن یون حلقه کرد، یونجون از پاهاش گرفت و بلند شد
.
- ۵.۹k
- ۱۰ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط