{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Love in the Multiverse

Love in the Multiverse⏳️🪬
Part²¹



هوا در اتاقِ هتل، سنگین و غلیظ شده بود. شیطنت‌هایِ جونگ‌کوک، دیگر فقط بازی نبود؛ خمارِ عشق، وجودش را فرا گرفته بود و نگاهش، پر از تمنا بود. بوسه‌ها عمیق‌تر، آغوش‌ها محکم‌تر و نفس‌ها تندتر شده بود.

ا/ت، که حالا دیگر در بازیِ عشق، کاملاً غرق شده بود، به چشم‌هایِ جونگ‌کوک نگاه می‌کرد. در آن چشم‌ها، چیزی فراتر از شیطنت دیده می‌شد؛ اشتیاقی سوزان، نیازی عمیق، و عشقی که دیگر قابلِ پنهان کردن نبود.

«جونگ‌کوک…» ا/ت به آرامی زمزمه کرد، صدایش از هیجانِ محض، کمی لرزان بود. «آروم باش…»

جونگ‌کوک سرش را به سینه‌یِ ا/ت چسباند و نفسِ عمیقی کشید. «نمی‌تونم، ا/ت. نمی‌تونم آروم باشم. امشب… امشب همه چیز فرق داره.» او سرش را بالا آورد و با چشمانی که حالا دیگر ردّی از شیطنتِ صرف نداشت، به ا/ت خیره شد. «انگار تمامِ این روزها، تمامِ این بوسه‌ها، فقط برایِ این لحظه بود. برایِ اینکه…» او مکث کرد، انگار کلمات از توصیفِ احساسش عاجز بودند. «که بفهمم چقدر بهت نیاز دارم.»

او دوباره ا/ت را بوسید، این بار بوسه‌اش نه شیطنت‌آمیز، که تسلیم بود. تسلیمِ عشقی که او را از پا درآورده بود. هر لمس، هر نفس، فریادی بود از نیاز و اشتیاق. دستانش با دقت، اما با شور، شروع به گشتنِ رویِ لباس‌هایِ ا/ت کردند.

«تو… خیلی زیبایی،» جونگ‌کوک بینِ بوسه‌ها زمزمه کرد. «زیباتر از هر چیزی که تویِ این سفر دیدم. زیباتر از بانکوک، زیباتر از غروبِ خورشید…»

ا/ت در آغوشِ او، حس می‌کرد که تمامِ وجودش به اوجِ لذت و آرامش می‌رسد. صدایِ نفس‌هایِ تندِ جونگ‌کوک، ضربانِ قلبِ هر دویشان را هماهنگ کرده بود.

«جونگ‌کوک، داری منو…» ا/ت نتوانست جمله‌اش را تمام کند. خمارِ عشق، او را نیز در بر گرفته بود.

جونگ‌کوک لبخندی زد، لبخندی که بیشتر از شادی، از تسلیم حکایت داشت. «دارم عاشقت می‌شم، ا/ت. نه فقط عاشقِ لبخندت، نه فقط عاشقِ چشمات… عاشقِ تمامِ وجودت. اونجوری که هستی.»

او پوستِ داغش را لمس کرد. هر لمس، آتشِ درونی‌شان را شعله‌ورتر می‌کرد. صدایِ نجواهایِ عاشقانه‌یِ جونگ‌کوک، در سکوتِ اتاق می‌پیچید و ا/ت را به دنیایِ دیگری می‌برد.

«تو مثلِ یه رؤیا هستی،» جونگ‌کوک با صدایی گرفته گفت. «و من… من نمی‌خوام از این رؤیا بیدار بشم.»

آن شب، در آغوشِ یکدیگر، بانکوک برایشان معنایی عمیق‌تر یافت. شهرِ بوسه‌ها و شیطنت‌هایِ شیرین، حالا به صحنه‌یِ تسلیمِ عشق و اشتیاقِ بی‌حد و حصر تبدیل شده بود. خمارِ جونگ‌کوک، نه از سرِ شهوتِ صرف، که از نیازِ روحی و عشقی عمیق بود؛ نیازی که با هر لمس، با هر نفس، با هر بوسه، بیشتر و بیشتر در وجودِ ا/ت ریشه می‌دواند.

آن شب، نه تنها جسمشان، که روحشان نیز در هم آمیخت. تمامِ تردیدها، تمامِ ترس‌ها، در گرمایِ آغوشِ یکدیگر ذوب شدند و تنها عشق باقی ماند؛ عشقی خالص، عمیق و فراموش‌نشدنی، که آغازش در بانکوک بود و پایانی نداشت.

----------------------------

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

Love in the Multiverse⏳️🪬Part²²اتاقِ هتل، حالا به پناهگاهی ب...

Love in the Multiverse⏳️🪬Part²³هواپیما بر باندِ فرودگاهِ این...

Love in the Multiverse⏳️🪬Part²⁰آخرین شبِ اقامتشان در بانکوک،...

Love in the Multiverse⏳️🪬Part¹⁹آخرین شبِ اقامتشان در بانکوک،...

پارت ۳ 🖤❤️خوناشام جذاب من ❤️🖤ویو جونگ کوکا/ت رفت داخل یه کوچ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط