Love in the Multiverse
Love in the Multiverse⏳️🪬
Part²³
هواپیما بر باندِ فرودگاهِ اینچئون نشست. سئول، شهرِ آشنا و مرموز، دوباره میزبانِ ا/ت و جونگکوک بود. اما این بار، بازگشتشان با سنگینیِ یک مأموریتِ نهایی همراه بود. بانکوک، با تمامِ رمز و رازش، صحنهیِ مقدمهیِ این داستان بود. حالا، در قلبِ سئول، جایی که سایهها بلندتر بودند و خطر ملموستر، نبردِ اصلی آغاز میشد.
«بالاخره رسیدیم،» ا/ت گفت، صدایش کمی خسته اما مصمم بود. «حس میکنم این شهر منتظرِ ماست… یا شایدم منتظرِ اونها.»
جونگکوک، با نگاهی نافذ به اطراف، دستِ ا/ت را فشرد. «اونها منتظرِ ما بودن، ا/ت. اون کارتِ شناسایی، فقط یه دعوتنامه بود.» او مکثی کرد. «و این بار، فقط تو نیستی که آینده رو میبینی. من هم… من هم اون رو حس میکنم.»
ا/ت با تعجب به جونگکوک نگاه کرد. «تو هم…؟»
«آره،» جونگکوک با صدایی که حاکی از درگیریِ درونی بود، گفت. «من هم گاهی… اون خطراتِ نزدیک رو حس میکنم. اون هشدارها رو میشنوم. شاید نه مثلِ تو، با جزئیاتِ کاملِ چند ثانیه قبل، ولی کافیه تا بفهمم کی باید آماده باشیم.»
این اعتراف، لایهیِ جدیدی از پیچیدگی را به رابطهشان اضافه کرد. آیا این قدرتها، آنها را به هم نزدیکتر میکرد یا رقابتی پنهان بینشان ایجاد میکرد؟
در مسیرِ بازگشت به آپارتمانِ امنشان، نگاههایشان پر از پیامهایِ ناگفته بود. ا/ت، تواناییِ دیدنِ چند ثانیه به آینده را داشت، آیندهای که گاهی با دیدنِ جهانهایِ موازی در هم میآمیخت. و حالا، جونگکوک هم، با حسِ قویِ خود نسبت به خطراتِ قریبالوقوع، به نوعی این توانایی را داشت. این بدان معنا بود که سازمانِ مرموز، نه تنها به دنبالِ ا/ت بود، بلکه جونگکوک نیز هدفی مهم تلقی میشد.
«من اون انبار رو دیدم،» ا/ت گفت و خاطراتِ خوابِ شبِ گذشته را مرور کرد. «همونجایی که داشتن کار رو تموم میکردن. نزدیکِ رودخونهیِ هان.»
جونگکوک سرش را تکان داد. «من هم همین حس رو داشتم. اونجا… اونجا نقطه ضعفشونه. ولی یه مشکلی هست.» او مکثی کرد. «من هم تویِ خواب، یه چیزِ دیگه دیدم. یه جورِ دیگه از اون دستگاه. انگار اونها هم یه نسخهیِ دیگه از اون تکنولوژی رو دارن، شاید حتی قویتر.»
«منظورت چیه؟» ا/ت با نگرانی پرسید. «چطور ممکنه؟»
«شاید بتونن از طریقِ همون دروازهها، اطلاعات یا حتی نمونههایی از تکنولوژی رو به این دنیا بیارن. این یعنی اونها هم به قدرتهایِ تو یا حتی من، علاقهمند باشن. شاید بخوان از ما الگو بگیرن.»
این کشف، اوضاع را وخیمتر میکرد. آنها نه تنها باید جلویِ عملیاتِ نهاییِ سازمان را میگرفتند، بلکه باید با تهدیدِ بالقوهیِ تکنولوژیِ مشابهی روبرو میشدند که حتی ممکن بود قویتر از چیزی باشد که ا/ت حس کرده بود.
«پس اون کارتِ شناسایی…» ا/ت ادامه داد.
«فقط یه طعمه بود،» جونگکوک گفت. «یا شاید یه تله. اونها میدونستن که ما دنبالشونیم. و حالا، ما به لانهشون نزدیک شدیم. اما این یعنی اونها هم آمادهتر از همیشه هستن.»
آن شب، سئول، آرام و پر از راز، زیرِ نورِ ماه میدرخشید. ا/ت و جونگکوک، در آستانهیِ نبردِ نهایی، نه تنها با دشمنی قدرتمند روبرو بودند، بلکه با رازهایِ خودشان و با آیندهای که هر لحظه شکلِ تازهای به خود میگرفت. عشقشان، حالا در بوتهیِ آزمایشِ سختتری قرار گرفته بود؛ آزمونی که نیازمندِ اعتمادِ کامل به تواناییهایِ یکدیگر، و درکِ عمیقتر از دنیایی بود که در آن زندگی میکردند – دنیایی که شاید، تنها یکی از نسخههایِ بیشمارِ آن بود.
----------------------------
ادامه دارد...
Part²³
هواپیما بر باندِ فرودگاهِ اینچئون نشست. سئول، شهرِ آشنا و مرموز، دوباره میزبانِ ا/ت و جونگکوک بود. اما این بار، بازگشتشان با سنگینیِ یک مأموریتِ نهایی همراه بود. بانکوک، با تمامِ رمز و رازش، صحنهیِ مقدمهیِ این داستان بود. حالا، در قلبِ سئول، جایی که سایهها بلندتر بودند و خطر ملموستر، نبردِ اصلی آغاز میشد.
«بالاخره رسیدیم،» ا/ت گفت، صدایش کمی خسته اما مصمم بود. «حس میکنم این شهر منتظرِ ماست… یا شایدم منتظرِ اونها.»
جونگکوک، با نگاهی نافذ به اطراف، دستِ ا/ت را فشرد. «اونها منتظرِ ما بودن، ا/ت. اون کارتِ شناسایی، فقط یه دعوتنامه بود.» او مکثی کرد. «و این بار، فقط تو نیستی که آینده رو میبینی. من هم… من هم اون رو حس میکنم.»
ا/ت با تعجب به جونگکوک نگاه کرد. «تو هم…؟»
«آره،» جونگکوک با صدایی که حاکی از درگیریِ درونی بود، گفت. «من هم گاهی… اون خطراتِ نزدیک رو حس میکنم. اون هشدارها رو میشنوم. شاید نه مثلِ تو، با جزئیاتِ کاملِ چند ثانیه قبل، ولی کافیه تا بفهمم کی باید آماده باشیم.»
این اعتراف، لایهیِ جدیدی از پیچیدگی را به رابطهشان اضافه کرد. آیا این قدرتها، آنها را به هم نزدیکتر میکرد یا رقابتی پنهان بینشان ایجاد میکرد؟
در مسیرِ بازگشت به آپارتمانِ امنشان، نگاههایشان پر از پیامهایِ ناگفته بود. ا/ت، تواناییِ دیدنِ چند ثانیه به آینده را داشت، آیندهای که گاهی با دیدنِ جهانهایِ موازی در هم میآمیخت. و حالا، جونگکوک هم، با حسِ قویِ خود نسبت به خطراتِ قریبالوقوع، به نوعی این توانایی را داشت. این بدان معنا بود که سازمانِ مرموز، نه تنها به دنبالِ ا/ت بود، بلکه جونگکوک نیز هدفی مهم تلقی میشد.
«من اون انبار رو دیدم،» ا/ت گفت و خاطراتِ خوابِ شبِ گذشته را مرور کرد. «همونجایی که داشتن کار رو تموم میکردن. نزدیکِ رودخونهیِ هان.»
جونگکوک سرش را تکان داد. «من هم همین حس رو داشتم. اونجا… اونجا نقطه ضعفشونه. ولی یه مشکلی هست.» او مکثی کرد. «من هم تویِ خواب، یه چیزِ دیگه دیدم. یه جورِ دیگه از اون دستگاه. انگار اونها هم یه نسخهیِ دیگه از اون تکنولوژی رو دارن، شاید حتی قویتر.»
«منظورت چیه؟» ا/ت با نگرانی پرسید. «چطور ممکنه؟»
«شاید بتونن از طریقِ همون دروازهها، اطلاعات یا حتی نمونههایی از تکنولوژی رو به این دنیا بیارن. این یعنی اونها هم به قدرتهایِ تو یا حتی من، علاقهمند باشن. شاید بخوان از ما الگو بگیرن.»
این کشف، اوضاع را وخیمتر میکرد. آنها نه تنها باید جلویِ عملیاتِ نهاییِ سازمان را میگرفتند، بلکه باید با تهدیدِ بالقوهیِ تکنولوژیِ مشابهی روبرو میشدند که حتی ممکن بود قویتر از چیزی باشد که ا/ت حس کرده بود.
«پس اون کارتِ شناسایی…» ا/ت ادامه داد.
«فقط یه طعمه بود،» جونگکوک گفت. «یا شاید یه تله. اونها میدونستن که ما دنبالشونیم. و حالا، ما به لانهشون نزدیک شدیم. اما این یعنی اونها هم آمادهتر از همیشه هستن.»
آن شب، سئول، آرام و پر از راز، زیرِ نورِ ماه میدرخشید. ا/ت و جونگکوک، در آستانهیِ نبردِ نهایی، نه تنها با دشمنی قدرتمند روبرو بودند، بلکه با رازهایِ خودشان و با آیندهای که هر لحظه شکلِ تازهای به خود میگرفت. عشقشان، حالا در بوتهیِ آزمایشِ سختتری قرار گرفته بود؛ آزمونی که نیازمندِ اعتمادِ کامل به تواناییهایِ یکدیگر، و درکِ عمیقتر از دنیایی بود که در آن زندگی میکردند – دنیایی که شاید، تنها یکی از نسخههایِ بیشمارِ آن بود.
----------------------------
ادامه دارد...
- ۹۲
- ۰۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط