فقط مرگ میتونه منو از فرشته کوچولوم جدا کنه ….
فقط مرگ میتونه منو از فرشته کوچولوم جدا کنه ….
در رو محکم کوبیدی و چشم های پر از اشکت رو به مرد رو به روت دادی ، مرد با چهره ای نگران بهت زل زده بود و با حالتی عصبی پرسید :
_ چ چیشده ؟ چرا داری گریه میکنی ؟ اون عوضی چی بهت گفته که اینجوری داری اشک میریزی ؟
+ منو ببخش کریس ، نتونستم قانعش کنم .. انگار منطق زورش از عشق بیشتره ..
_ درست حرف بزن ببینم چیشده
+ میتونی بری و از اون مرتیکه ی سنگدل بپرسی
اشکهات بی وقفه راهشون رو به زمین پیدا میکردن و تو توان کنترلشون رو نداشتی ، مردت سریعا دری که روش تابلوئی مشکی رنگ قرار داشت و با رنگ سفید ، بزرگ روش نوشته شده بود مدیریت رو باز کرد و با خشمی فراوان وارد اتاق شد ..
میتونستی صدای داد و فریادشو از چند کیلومتری هم بشنوی ..
اروم قدم هات رو به سمت درب خروجی کمپانی برداشتی .. میتونستی ضعف رو در خودت احساس کنی ، دوری از مردی که تسخیر کننده قلبت بود کاره دشواری بود .. حتی فکر کردن بهشم میتونست از پا درت بیاره … اشک میریختی و هق هق میکردی ، پاهات توان نداشتن و میتونستی سست شدن زانو هات رو حس کنی که دیگه بهت اجازه حرکت نمیدادن .. اروم روی زمین افتادی و همچنان اشک میریختی .. صدای فردی اشنا به گوشت رسید که سریعا با لیوانه کاغذی که دارای کمی آب خنک بود به سمتت میومد .. فلیکس کنارت دو زانو نشست و لیوان رو داد دستت ..
= داری با خودت چیکار میکنی دختر ؟ معلوم هست چیشده ؟ چی باعث شده اینجوری اشک بریزی ؟ با چان دعوات شده ؟
+ ف ف فلیکس … هق .. ا اون م مرتیکه هق کثافت م میگه ب باید هق ا از هم ج جدا هق شیم ..
= کی ؟ جی وای پی ؟
سری تکون دادی .. که مرد کنارت فقط تونست در اغوشت بگیره .. توهم از فرصت استفاده کردی و تو بغلش گریه میکردی ..
فلیکس دستی به موهات کشید و با صدایی ملایم گفت :
= نگران نباش کوچولو ، چان عمرا اجازه نمیده این اتفاق بیوفته
+ چ چان ه هیچ کاری نمیتونه بکنه ، ا اون گفت یا باید از کمپانی برم ی یا ازش جدا شم
= همچی درست میشه بهت قول ..
صدای مهیبی که مرکزش اتاق مدیریت بود به گوش رسید .. با نگرانی و اظطراب به در اتاق چشم دوختین که در با سرعت از چهار چوب فاصله گرفت و مرد با خشمی غیر قابل باور از اتاق خارج شد … به سرعت سمت تو اومد و روی زمین قرار گرفت .. دستهات رو توی دست های گرم و بزرگش گرفت .. نگاه غضب ناکش حالا به نگاهی پر از استرس تبدیل شده بود ..
به ارومی در اغوشت گرفت و با صدای دلنشین دم گوشت نجوا کرد :
در رو محکم کوبیدی و چشم های پر از اشکت رو به مرد رو به روت دادی ، مرد با چهره ای نگران بهت زل زده بود و با حالتی عصبی پرسید :
_ چ چیشده ؟ چرا داری گریه میکنی ؟ اون عوضی چی بهت گفته که اینجوری داری اشک میریزی ؟
+ منو ببخش کریس ، نتونستم قانعش کنم .. انگار منطق زورش از عشق بیشتره ..
_ درست حرف بزن ببینم چیشده
+ میتونی بری و از اون مرتیکه ی سنگدل بپرسی
اشکهات بی وقفه راهشون رو به زمین پیدا میکردن و تو توان کنترلشون رو نداشتی ، مردت سریعا دری که روش تابلوئی مشکی رنگ قرار داشت و با رنگ سفید ، بزرگ روش نوشته شده بود مدیریت رو باز کرد و با خشمی فراوان وارد اتاق شد ..
میتونستی صدای داد و فریادشو از چند کیلومتری هم بشنوی ..
اروم قدم هات رو به سمت درب خروجی کمپانی برداشتی .. میتونستی ضعف رو در خودت احساس کنی ، دوری از مردی که تسخیر کننده قلبت بود کاره دشواری بود .. حتی فکر کردن بهشم میتونست از پا درت بیاره … اشک میریختی و هق هق میکردی ، پاهات توان نداشتن و میتونستی سست شدن زانو هات رو حس کنی که دیگه بهت اجازه حرکت نمیدادن .. اروم روی زمین افتادی و همچنان اشک میریختی .. صدای فردی اشنا به گوشت رسید که سریعا با لیوانه کاغذی که دارای کمی آب خنک بود به سمتت میومد .. فلیکس کنارت دو زانو نشست و لیوان رو داد دستت ..
= داری با خودت چیکار میکنی دختر ؟ معلوم هست چیشده ؟ چی باعث شده اینجوری اشک بریزی ؟ با چان دعوات شده ؟
+ ف ف فلیکس … هق .. ا اون م مرتیکه هق کثافت م میگه ب باید هق ا از هم ج جدا هق شیم ..
= کی ؟ جی وای پی ؟
سری تکون دادی .. که مرد کنارت فقط تونست در اغوشت بگیره .. توهم از فرصت استفاده کردی و تو بغلش گریه میکردی ..
فلیکس دستی به موهات کشید و با صدایی ملایم گفت :
= نگران نباش کوچولو ، چان عمرا اجازه نمیده این اتفاق بیوفته
+ چ چان ه هیچ کاری نمیتونه بکنه ، ا اون گفت یا باید از کمپانی برم ی یا ازش جدا شم
= همچی درست میشه بهت قول ..
صدای مهیبی که مرکزش اتاق مدیریت بود به گوش رسید .. با نگرانی و اظطراب به در اتاق چشم دوختین که در با سرعت از چهار چوب فاصله گرفت و مرد با خشمی غیر قابل باور از اتاق خارج شد … به سرعت سمت تو اومد و روی زمین قرار گرفت .. دستهات رو توی دست های گرم و بزرگش گرفت .. نگاه غضب ناکش حالا به نگاهی پر از استرس تبدیل شده بود ..
به ارومی در اغوشت گرفت و با صدای دلنشین دم گوشت نجوا کرد :
- ۲۵۴
- ۰۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط