{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۶

پارت ۶
♡ددی من♡
ویو لنا
صبح از خواب بیدار شدم و حس کردم که دستمو دور یه چیزی حلقه کردم اولش فکر کردم دنیز هست که بغلش کردم ولی وقتی یکم چشمامو باز و بسته کردم دیدم تو بغل تهیونگ خوابیدم و دستمو دور گردنش حلقه کردم تو شگ بودم همینجوری داشتم بهش نگاه میکردم که به خودم اومدم داد زدم و خواستم فاصله بگیرم که یهو تهیونگ دستشو دور کمرم و منو بیشتر به خودش چسبوند عصبانی شدم و شروع کردم به دست و پا زدن و تهیونگ خیلی ریلکس چشمامشو بسته بود
لنا.ولم کن چه قلطی داری میکنی
یهو دیدم در اتاق باز شد من سریع اروم شدم و خودمو زدم به خواب همچنان تو بغل تهیونگ بودم و سرم خیلی زیادی بهش نزدیک بود در حدی که اگه یکم تکون میخوردم لبامون میخورد به هم کسی که وارد اتاق شده بود مامان تهیونگ بود
م/ت.اخییی عزیزم چقدر ناز خوابیدن
اینو گفت و اتاق رفت بیرون همون موقع سریع از بقل تهیونگ اومدم بیرون و گفتم واسه چی منو اوردی اینجا ،عصبانی،
تهیونگ.میخواستم زنم پیشم بخوابه ،حرص در بیار
لنا پولی کشید و خواست بره بیرون که
ته. کجا میری
لنا.به تو چه
ته.حواست به حرف زدنت باشه اینجا نمیتونم کاریت کنم ولی تو خونه من هر کاری بخوام باهات میکنم ،ترسناک (منحرفا منظورش شکنجه و این چیزاس نه اون چیزی که تو فکر میکنی😂)
ته.حالا مثل آدم بگو کجا میری
لنا که ترسیده بود گفت
لنا.میرم لباسمو عوض کنم
ته.لباسات اینجاس همینجا عوض میکنی
لنا حوصله بحث نداشت واسه همین لباساشو برداشت رفت توی اتاق لباس های تهیونگ و تهیونگ میخواست بیاد داخل که لنا سریع در رو بست و قفل کرد و لباسشو پوشید (اسلاید دوم)بعد هم با تهیونگ رفتن پایین تا صبحونه بخورن
یک هفته به طور عادی گذشت و لنا تو این یک هفته خونه تتهیونگ میموند و اتاقش با تهیونگ جدا بود توی این یک هفته تهیونگ برای اینکه از اینکه به لنا علاقه پیدا کنه جلوگیری کنه با لنا اخلاق بدتری داشت ولی حواسش بهش بود و باهاش مهربون هم برخورد می‌کرد
عروسی هم کردن و عروسیشون تموم شد
فردا عروسی...





بچه ها یه چیزی که بگم از اونجایی که خانواده لنا قبلا خیلی پولدار بودن لنا الا لباس های برند و لوکس و لوازم آرایش برن عطر و از اینجور چیزا خیلی داره به خاطر همین لباساش همیشه قشنگه 🤩😂
بعد اینکه بهم بگین تا اینجا از این رمان خوشتون اومد یا نه؟
دیدگاه ها (۱)

بچه ها اگر درخواستی دارین چند پارتی سناریو و هر چیز دیگه ای ...

پارت ۵♡ددی من♡با همین فکر ها خوابش برد حدودا ساعت ۱۲ شب بود ...

پارت ۴تهیونگ.انتظار نداری که بزارم رو دوست دخترم دست بلند کن...

محو زیبایی او پارت ۱۴ویو رزا ته نیومد شاید رفته منطقه ممنوعه...

فیک عشق دو مافیا پارت ۱۳

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط