{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بیاعتماد

#بی‌اعتماد_28

حدود دو ساعتی بود که پشت در اتاق عمل منتظر بودیم...

دستم جلوی دهنم بود و اروم اشک میریختم..
به کوک نگاهی انداختم.. سرشو به دستاش تکیه کرده بود و به زمین خیره نگاه میکرد...
اشکامو پس زدم و با صدای گرفته ای گفتم:
+اگه اتفاقی واسش بیوفته چه خاکی به سرمون بریزیم..

پوفی کوتاهی کرد و سرشو برداشت، به دیوار پشتش تکیه داد و همیطور که چشمام بسته بود‌‌ گفت:
بورام قوی تر از این حرفاس ...

بعد از ساعت ها انتظار در کشویی، رو به رو باز شد و دکتر اومد بیرون...
فورا هردو بلند شدیم و مقابلش قرار گرفتیم..
دکتر که قیافه های نگرانمونو دید بدون معطلی لبخندی زد و گفت:
آروم باشین .. حالش خوبه..

+میتونم ببینمش؟!

سرشو به معنای نه تکون داد و همزمان گفت:
باید بیارنش داخل بخش..

(یک ساعت بعد)
روی صندلی رو به روی اتاق نشستم
کوک جلوی در دست به سینه رژه میرفت..
درسته حالا دیگه عمل تموم شده و جای نگرانی عی نیست اما هنوز تو دلامون آشوبه...
پرستار از اتاق بیرون اومد و با اشاره به سمتمون گفت:
شما همراهشونین؟!

+بل‌..بله..

:فقط یکیتون میتونه بیاد تو...

نگاهی به سمت کوک انداختم و گفتم:
من میرم تو..

سرشو تکون داد و منم بدون حرف دیگه ای وارد اتاق شدم...
چطور یه مادر میتونه بچشو تو این وضعیت ببینه؟!..
خودمو به تخت رسوندم و دستشو تو دستم گرفتم...
خیلی سعی کردم.. خیلی سعی کردم پیشش گریه نکنم ولی نتونستم...
همینطور که با چشمای تار شده نگاش میکردم از پرستار پرسیدم...
+کی بهوش میاد؟

:معلوم نیس، باید اثر دارو های بیهوشی بره...
به سمت سِرُمی که دست بورام بود رفت و همینجوری که با یکی دیگه جابه‌جاش میکرد گفت:
نگران نباش.. حالا که دیگه مرحله ی سخت و مهمش تموم شد..

چشمامو بستم تا برای یک لحظه هم که شده از همه ی افکار بدم دور باشم..

:من میرم اگه چیزی لازم داشتین خبرم کنین..
داشت به سمت در میرفت که
صدای بوق دستگاه باعث شد که هردومون نگاهمون به سمت بورام بره.....
دیدگاه ها (۰)

#بی‌اعتماد_29+بورامممممم... کوک تروخدا ولم کن... میخوام برم ...

‌#بی‌اعتماد_30(از زبان کانیا)چشمامو باز کردم.. دستمو رو سرم ...

#بی‌اعتماد_27(علامت دکتر٪)با اومدن دکتر از تو اتاقش فورا همر...

یکمم فعالیت کنیم از پسرامون...💜 خبب یچیزی.. اسلاید پنجم که ...

پارت۷بورام: ت ت تهیونگ تهیونگ: بورام خوبی ثوک کجاست نه نه ...

. پارت۴بورامنور افتاب داشت بهم میتابید چشمامو باز کردم تو ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط