پارت
پارت۷
بورام: ت ت تهیونگ
تهیونگ: بورام خوبی ثوک کجاست نه نه مهم نیست بیا بریم
بورام: ک کجا
تهیونگ: بیا بریم خونه دیگه مگه تورو زندانی نکرده بیا بریم
بورام: تهیونگ بیا تو باید حرف بزنیم
تهیونگ با بی میلی رفت داخل و بورام هم نشست جلوس
تهیونگ: بگو دیگه بورام
بورام: خب ببین من با کوک رابطه داشتم و خب دوسش دارم نمیدونم اونم منو دوست داره یا نه ولی من نمیام لطفا ناراحت نشو ولی من دوشس دارم فکر کنم
تهیونگ: چی بورام میفهمی چیمیگی اون دشمن ماست نکنه مجبورت کرده
بورام: نه داداش برام مهم نیست که دشمنیم باهم و نه مجبورم نکرده و الان اپن نمیدونه که من دوسش دارم پس ساکت
تهیونگ: چی پس اوف باشه مهم نیست کجاست الان
بورام: سرکار
تهیونگ: خب باشه برو برام یچی بیار بخورم گشنهمه
بورام رفت داخل اشپز خونه و شروع کرد به پختن غذا
تهیونگ از تو حال: اومدم یه چندروز بمونم به اون عشقت بگو
بورام: با خنده یاشه
بغد غذا
با تهیونگ داشتیم تلویزیون میدیدیم که در باز شد ساعت۱۰ بود جونگ کوک اومد تو ولی خونی و بیحال بود سریع پاشدم رفتم سمتش
بورام: جونگ کوک چیشده چرا خونی تیر خوردی
کوک: عزیزم اروم باش چیزی نست فقط بزار برم اتاق
کوک اینو گفت و رفت تو اتاق و بورام هم رفت جعبه کمک های اولیه رو برداشت و دوید تو اتاق کوک
کوک رو تخت دراز کشیده
بورام رفت سمتش و پراهنشو در اورد و شروع کرد به در اوردن تیر و ضد عفونی کردن جای تیر
بورام: چیشده چرا تیر خوردی
کوک: چیز خاصی نیست
بورام بعد از پانسمان کردن کوک رو دراز کرد و پتو رو کشید روش داشت میرفت بیرون که کوک دستش رو گرفت
کوک: کجا
بورام: میرم برات سوپ درست کم
کوک: غذای من که خودتی یه بوس بده انرژی بگیر
بورام خندید و خم شد یه بوسه رو لب کوک گذاشت و رفت بیرون
تهیونگ: چیشد
بورام: نمیدونم نگفت تیر رو در اورد پانسمان کردم ولی میترسم
تهیونگ: نترس اون به این راحتیا نمیمیره
بورام رفتم تو اشپزه خونع داشتم پیاز چه خورد میکردم
که یکی از پشت بغلم کرد و سرسو کذاشت روی شونم از بوی عطرش فهمیدم کوکه
بورام: چرا اومدی برو استراحت کن
کوک: اولین بار نیست مهم نیست
بورام برگشت سمت کوک و کوک دستشو گذاشت این طرف و اون طرف بورام و بورام رو تقریبا زندانی کرد بین خودش و کابینت
بورام: چیشده چرا تیر خوردی
کوک: اروم تر مهم نیست چرا تیر خوردم مهم اینه که الان ابنجام
و کوک لبشو گذاشت رو لب بورام و میبوسید
تهیونگ: هوییی جولوی منه سینگل عشق بازی نکنید
کوک: لعنت بر خرمگس معرکه
بورام: برو بشین الان غذا میارم 😁
کوک و تهیونگ رفتن نشستن روی مبل و بورام هم داشت غذا درست میکرد
تهیونگ: چرا تیر خوردی
کوک: دشمنم به شرکت حمله کرد و خب تیر خوردم دیگه
تهیونگ: مراقب خودت باش و انقدر خواهرمو نگران نکن
کوک: چشم
بورام تو فکر بودم و داشتم هویج خورد میکردم که یهو دستمو عمیق برید
بورام: هههین اخ نچ
همینحوری داشت خون میومد و تقریبا کل کابینت پر خون شد که کوک اومد
کوک: بورام خوبی چیشد چرا حواست نیست
بیا این جا کوک بورام رو برد دستشو پانسمان کرد
کوک: تو فکر چی بودی که انقدر عمیق بریدی
بورام: تو
کوک: من چرا من
بورام: هیچی ولش کن مرسی من برم میزو بچینم نه تو دستتو برید بشین
بورام: پس کی میزو بچینه
کوک: تهیونگ
تهیونگ: من چرا من
کوک: من تیر خودم بورامم دستش زخمیه
تهیونگ بلند شد در حالی که داشت میرفت تو اشدز خونه: نچ نج مثلا من مهمونم ها الان منم یچیزیم میشه اینجا
کوک بورام: 🤣
کوک: انقدر غر نزن
۳۰ مین بعد
تهیونگ: بیاید غذا
کوک و برام رفتن غذا خوردم و بعد میز رو حمع کرد و رفت که بخوابن
تهیونگ رفت تو اتاق مهمون و کوک و بورام هم رفتن تو اتاقشون کوک تیشرتشو در اورد و رفت روی تخت و بورام هم یه لباس خواب پوشید و رفت کنارش
کوک بورام رو بغل کرد
کوک: فزدا باهم میریم جایی ساعت۶ اماده باش میام دنبالت
بورام: کجا
کوک: میفهمی
و بعد با هم به خواب رفتن
فردا صبح ساعت۱۱
ـ
.
بورام: ت ت تهیونگ
تهیونگ: بورام خوبی ثوک کجاست نه نه مهم نیست بیا بریم
بورام: ک کجا
تهیونگ: بیا بریم خونه دیگه مگه تورو زندانی نکرده بیا بریم
بورام: تهیونگ بیا تو باید حرف بزنیم
تهیونگ با بی میلی رفت داخل و بورام هم نشست جلوس
تهیونگ: بگو دیگه بورام
بورام: خب ببین من با کوک رابطه داشتم و خب دوسش دارم نمیدونم اونم منو دوست داره یا نه ولی من نمیام لطفا ناراحت نشو ولی من دوشس دارم فکر کنم
تهیونگ: چی بورام میفهمی چیمیگی اون دشمن ماست نکنه مجبورت کرده
بورام: نه داداش برام مهم نیست که دشمنیم باهم و نه مجبورم نکرده و الان اپن نمیدونه که من دوسش دارم پس ساکت
تهیونگ: چی پس اوف باشه مهم نیست کجاست الان
بورام: سرکار
تهیونگ: خب باشه برو برام یچی بیار بخورم گشنهمه
بورام رفت داخل اشپز خونه و شروع کرد به پختن غذا
تهیونگ از تو حال: اومدم یه چندروز بمونم به اون عشقت بگو
بورام: با خنده یاشه
بغد غذا
با تهیونگ داشتیم تلویزیون میدیدیم که در باز شد ساعت۱۰ بود جونگ کوک اومد تو ولی خونی و بیحال بود سریع پاشدم رفتم سمتش
بورام: جونگ کوک چیشده چرا خونی تیر خوردی
کوک: عزیزم اروم باش چیزی نست فقط بزار برم اتاق
کوک اینو گفت و رفت تو اتاق و بورام هم رفت جعبه کمک های اولیه رو برداشت و دوید تو اتاق کوک
کوک رو تخت دراز کشیده
بورام رفت سمتش و پراهنشو در اورد و شروع کرد به در اوردن تیر و ضد عفونی کردن جای تیر
بورام: چیشده چرا تیر خوردی
کوک: چیز خاصی نیست
بورام بعد از پانسمان کردن کوک رو دراز کرد و پتو رو کشید روش داشت میرفت بیرون که کوک دستش رو گرفت
کوک: کجا
بورام: میرم برات سوپ درست کم
کوک: غذای من که خودتی یه بوس بده انرژی بگیر
بورام خندید و خم شد یه بوسه رو لب کوک گذاشت و رفت بیرون
تهیونگ: چیشد
بورام: نمیدونم نگفت تیر رو در اورد پانسمان کردم ولی میترسم
تهیونگ: نترس اون به این راحتیا نمیمیره
بورام رفتم تو اشپزه خونع داشتم پیاز چه خورد میکردم
که یکی از پشت بغلم کرد و سرسو کذاشت روی شونم از بوی عطرش فهمیدم کوکه
بورام: چرا اومدی برو استراحت کن
کوک: اولین بار نیست مهم نیست
بورام برگشت سمت کوک و کوک دستشو گذاشت این طرف و اون طرف بورام و بورام رو تقریبا زندانی کرد بین خودش و کابینت
بورام: چیشده چرا تیر خوردی
کوک: اروم تر مهم نیست چرا تیر خوردم مهم اینه که الان ابنجام
و کوک لبشو گذاشت رو لب بورام و میبوسید
تهیونگ: هوییی جولوی منه سینگل عشق بازی نکنید
کوک: لعنت بر خرمگس معرکه
بورام: برو بشین الان غذا میارم 😁
کوک و تهیونگ رفتن نشستن روی مبل و بورام هم داشت غذا درست میکرد
تهیونگ: چرا تیر خوردی
کوک: دشمنم به شرکت حمله کرد و خب تیر خوردم دیگه
تهیونگ: مراقب خودت باش و انقدر خواهرمو نگران نکن
کوک: چشم
بورام تو فکر بودم و داشتم هویج خورد میکردم که یهو دستمو عمیق برید
بورام: هههین اخ نچ
همینحوری داشت خون میومد و تقریبا کل کابینت پر خون شد که کوک اومد
کوک: بورام خوبی چیشد چرا حواست نیست
بیا این جا کوک بورام رو برد دستشو پانسمان کرد
کوک: تو فکر چی بودی که انقدر عمیق بریدی
بورام: تو
کوک: من چرا من
بورام: هیچی ولش کن مرسی من برم میزو بچینم نه تو دستتو برید بشین
بورام: پس کی میزو بچینه
کوک: تهیونگ
تهیونگ: من چرا من
کوک: من تیر خودم بورامم دستش زخمیه
تهیونگ بلند شد در حالی که داشت میرفت تو اشدز خونه: نچ نج مثلا من مهمونم ها الان منم یچیزیم میشه اینجا
کوک بورام: 🤣
کوک: انقدر غر نزن
۳۰ مین بعد
تهیونگ: بیاید غذا
کوک و برام رفتن غذا خوردم و بعد میز رو حمع کرد و رفت که بخوابن
تهیونگ رفت تو اتاق مهمون و کوک و بورام هم رفتن تو اتاقشون کوک تیشرتشو در اورد و رفت روی تخت و بورام هم یه لباس خواب پوشید و رفت کنارش
کوک بورام رو بغل کرد
کوک: فزدا باهم میریم جایی ساعت۶ اماده باش میام دنبالت
بورام: کجا
کوک: میفهمی
و بعد با هم به خواب رفتن
فردا صبح ساعت۱۱
ـ
.
- ۵۹۹
- ۱۵ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط