زیر سایه درختی آرمیده بودم...
زیر سایه درختی آرمیده بودم...
باد نرمی وزیدن گرفته بود...
آواز پر ترنم رود،
نغمه نوازش بخش پرندگان و صدای خش خش برگهای درختانی که ،
با تلنگر باد به رقص درآمده اند آرامش وجودم شده بود...
ناگهان نوری نوازشم کرد...
به گمانم خورشید بود که بر سیمای من تابیده بود...
اندک زمانی به آن خورشید نگریستم...
آری خورشید بود...
ولی شگفتا که بر روی زمین ظهور کرده بود...
بسیار نگریستم...
ابرهای سیاهی خورشید را احاطه کرده بود...
ولی اوکه در میان آن ابرهای سیاه عجب درخششی داشت ...
بیش نگریستم...
آن خورشید کسی جز تو نبود...
و آن ابرهای سیاه جز حجاب تو نبودند...
از کنارم آرام گذر کردی...
هر چه خواستم بگذرم نشد...
دل از من نیشگانی می گرفت...
و مرا به سویت می راند...
آری دل نیز عاشق آن صورت خورشید نما شده بود...
باد نرمی وزیدن گرفته بود...
آواز پر ترنم رود،
نغمه نوازش بخش پرندگان و صدای خش خش برگهای درختانی که ،
با تلنگر باد به رقص درآمده اند آرامش وجودم شده بود...
ناگهان نوری نوازشم کرد...
به گمانم خورشید بود که بر سیمای من تابیده بود...
اندک زمانی به آن خورشید نگریستم...
آری خورشید بود...
ولی شگفتا که بر روی زمین ظهور کرده بود...
بسیار نگریستم...
ابرهای سیاهی خورشید را احاطه کرده بود...
ولی اوکه در میان آن ابرهای سیاه عجب درخششی داشت ...
بیش نگریستم...
آن خورشید کسی جز تو نبود...
و آن ابرهای سیاه جز حجاب تو نبودند...
از کنارم آرام گذر کردی...
هر چه خواستم بگذرم نشد...
دل از من نیشگانی می گرفت...
و مرا به سویت می راند...
آری دل نیز عاشق آن صورت خورشید نما شده بود...
- ۴۳۲
- ۳۰ آبان ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط