{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خود را شبي در آينه ديدم ، دلم گرفت 

خود را شبي در آينه ديدم ، دلم گرفت 
از فکر اينکه قد نکشيدم دلم گرفت 

از فکر اينکه بال و پري داشتم ولي 
بالاتر از خودم نپريدم دلم گرفت

از اينکه با تمام پس انداز عمر خود 
حتي ستاره اي نخريدم دلم گرفت 

کم کم به سطح آينه ام برف مي نشست 
دستي بر آن سپيد کشيدم دلم گرفت 

دنبال کودکي که در آن سوي برف بود 
رفتم ولي به او نرسيدم دلم گرفت 

نقاشي ام تمام شد و زنگ خانه خورد
من هيچ خانه اي نکشيدم دلم گرفت 

شاعر کنار جو گذر عمر ديد و من 
خود را شبي در آينه ديدم دلم گرفت
دیدگاه ها (۲)

بگیم این آدم خره به خر توهین میشه نمیدونم واسه توصیف این وحش...

بوسه هنیه بر دستان یوسف قرضاوی.قرضاوی عالم مصری که دیدگاهای ...

اولین روز دبستان بازگردکودکی ها، شاد و خندان باز گردباز گرد ...

خود را شبي در آينه ديدم ، دلم گرفت از فکر اينکه قد نکشيدم دل...

در گذشته، پیرمردی بود که از راه کفاشی گذر عمر می کرد ...او ه...

《اسیر یک قرارداد》پارت ³یانگ جون: من دوست دارم مامان سومیاو ص...

#داستان_شبدر شهری که موش آهن می‌خورد، کلاغ هم کودک می‌بردباز...

رمان لونا و ویلیام:قسمت ۲

free from the court (p2)

«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده» پارت : ۱۲ صدای خنده اعضا، ف...

پارت ۹۷ | «صبر می‌کنم...»شب اعتراف...هنوز تمام نشده بود.نسیم...

عشق در دنده آخرپارت : ۵۰نور طلایی صبح از میان پرده‌های سفید ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط