《اسیر یک قرارداد》
《اسیر یک قرارداد》
پارت ³
یانگ جون: من دوست دارم مامان سومیاو صدات کنم.
ویو سومیاو
چی؟!
یعنی چی؟ وایسا... این الان به من گفت مامان؟! نه، نه، یعنی چی؟!
مین جو: دخترم، اون زن مامان تو نیست.
دیدم یانگ جون ناراحت شد. دلم براش سوخت و خم شدم تا همقدش بشم.
سومیاو: عزیزم، اشکالی نداره. هرچی دوست داری صدام کن، ولی من مامان تو نیستم، باشه؟
یانگ جون با همان حالت معصومانه نگاهم کرد و بعد گفت:
یانگ جون: خب... میشه باهم بریم غذا بخوریم؟ لطفاً؟
مین جو: نه دخترم، شاید خانم محترم کار داشته باشن.
همین موقع آلیا به سمتم آمد.
آلیا: خب سومیاو، اگه میخوای تو برو. من دیگه میرم خونه.
بعد یک چشمک ریز به من زد و بدون اینکه منتظر جوابم بمونه، رفت.
با خودم گفتم این دیگه چه حرکتی بود؟!
نگاهی به یانگ جون کردم که منتظر جوابم بود.
سومیاو: اشکالی نداره... اگه یانگ جون دوست داره، میام.
همین که این حرف رو زدم، چشمای یانگ جون برق زد.
یانگ جون: هورااا!
یک نگاه کوتاه به مردی که کنار یانگ جون ایستاده بود انداختم.
سومیاو: من لی سومیاو هستم.
مرد با لحنی آرام جواب داد:
مین جو: من کیم مین جو هستم.
همین که اسمش رو شنیدم، برای چند لحظه خشکم زد.
این اسم... برام آشنا بود.
اما کجا شنیده بودمش؟
سریع خودم رو جمعوجور کردم.
سومیاو: خوشبختم.
مین جو: همچنین.
بعد به سمت ماشین حرکت کردیم.
چند دقیقه بعد به یک رستوران نزدیک رسیدیم و وارد شدیم. دور یک میز نشستیم و کمی بعد گارسون به طرفمان آمد.
گارسون: اووو... آقا!
گارسون کمی خم شد و منتظر سفارش ماند.
گارسون: چی میل دارین؟
مین جو: من قهوه میخورم.
گارسون: چشم. شما دختر کوچولو؟
یانگ جون با ذوق جواب داد:
یانگ جون: من بستنی توتفرنگی میخورم!
گارسون: چشم. شما خانم؟
سومیاو: من چیزی نمیخورم.
مین جو نگاهی به من انداخت.
مین جو: قهوه میخوری.
کمی مکث کردم.
سومیاو: آره.
مین جو: پس دوتا قهوه و یک دونه بستنی توتفرنگی.
گارسون: چشم.
گارسون رفت و چند دقیقه بعد سفارشها را آورد و روی میز گذاشت.
یانگ جون هم با ذوق شروع کرد به خوردن بستنیاش.
لبخند کوچکی روی لبم نشست.
مین جو جرعهای از قهوهاش خورد و بعد پرسید:
مین جو: خب، خانم سومیاو... چند سالتونه؟
سومیاو: من هفده سالمه.
مین جو: آها...
کمی از قهوهاش خورد و دوباره نگاهم کرد.
مین جو: دوستپسر نداری؟
کمی جا خوردم.
سومیاو: من؟! خوب... نه، ندارم.
مین جو: آها.
چند لحظه سکوت کرد و بعد گفت:
مین جو: میدونی من کیام؟
سومیاو: شما آقای مین جو هستید.
مین جو خیلی آرام زیر لب گفت:
مین جو: پس نمیفهمی...
سومیاو: چیزی گفتید؟
مین جو: نه.
بعد سریع موضوع را عوض کرد.
مین جو: میگم... پس دانشآموز هستید؟
سومیاو: بله.
مین جو کمی مکث کرد.
مین جو: خب... و از طرف من از دخترم معذرت میخوام که به شما گفت مامان.
لبخند کوچکی زدم.
سومیاو: اشکالی نداره، بچهست.
ویو سومیاو
ولی چرا لحنش اینطوریه؟
انگار واقعاً داره بزور معذرت خواهی میکنه... خدااا، فکر میکنه کیه؟!
مین جو دوباره رو به یانگ جون کرد.
مین جو: خب، ما دیگه بریم دخترم.
یانگ جون فوراً سرش رو بالا آورد.
یانگ جون: پس خاله چی؟
مین جو: خب، اونم دیگه میره.
یانگ جون با نگرانی نگاهم کرد.
یانگ جون: نه! گرگ میگیرتش! میشه برسونیمش؟
نتونستم جلوی خندهام رو بگیرم و یک خنده کوتاه کردم.
سومیاو: نه خاله بزرگه، چیزی نمیشه.
یانگ جون اخم کوچولویی کرد.
یانگ جون: نه! چه ربطی به بزرگی و کوچیکی داره؟ گرگ از هیچکی نمیترسه!
مین جو چند ثانیه با یک نگاه کاملاً پوکر به یانگ جون خیره شد.
بعد آهی کشید.
مین جو: باشه... خاله رو تا دم در خونهشون میبریم.
چشمای یانگ جون دوباره برق زد.
یانگ جون: هوراااا!
بعد از رستوران بیرون آمدیم و به سمت ماشین رفتیم.
همین که به ماشین رسیدم، با دیدن ماشین لوکس جلوی چشمم کمی تعجب کردم.
مین جو: سوار شین.
سوار ماشین شدم.
چند دقیقه بعد جلوی خانهام رسیدیم.
پیاده شدم و رو به مین جو کردم.
سومیاو: ممنون که منو رسوندین.
مین جو فقط سرش رو تکون داد.
مین جو: خواهش میکنم.
ماشین حرکت کرد و من چند قدم به سمت خانه رفتم...
اما ناگهان...
تق!
یک نفر از پشت زد به کمرم.
برگشتم و با تعجب نگاه کردم...
سومیاو: تو...؟!
ادامه دارد... 💗🌺
خماری😂
شرط نمیزارم
خوب بنظرتون که زد به کمر سومیاو؟
پارت ³
یانگ جون: من دوست دارم مامان سومیاو صدات کنم.
ویو سومیاو
چی؟!
یعنی چی؟ وایسا... این الان به من گفت مامان؟! نه، نه، یعنی چی؟!
مین جو: دخترم، اون زن مامان تو نیست.
دیدم یانگ جون ناراحت شد. دلم براش سوخت و خم شدم تا همقدش بشم.
سومیاو: عزیزم، اشکالی نداره. هرچی دوست داری صدام کن، ولی من مامان تو نیستم، باشه؟
یانگ جون با همان حالت معصومانه نگاهم کرد و بعد گفت:
یانگ جون: خب... میشه باهم بریم غذا بخوریم؟ لطفاً؟
مین جو: نه دخترم، شاید خانم محترم کار داشته باشن.
همین موقع آلیا به سمتم آمد.
آلیا: خب سومیاو، اگه میخوای تو برو. من دیگه میرم خونه.
بعد یک چشمک ریز به من زد و بدون اینکه منتظر جوابم بمونه، رفت.
با خودم گفتم این دیگه چه حرکتی بود؟!
نگاهی به یانگ جون کردم که منتظر جوابم بود.
سومیاو: اشکالی نداره... اگه یانگ جون دوست داره، میام.
همین که این حرف رو زدم، چشمای یانگ جون برق زد.
یانگ جون: هورااا!
یک نگاه کوتاه به مردی که کنار یانگ جون ایستاده بود انداختم.
سومیاو: من لی سومیاو هستم.
مرد با لحنی آرام جواب داد:
مین جو: من کیم مین جو هستم.
همین که اسمش رو شنیدم، برای چند لحظه خشکم زد.
این اسم... برام آشنا بود.
اما کجا شنیده بودمش؟
سریع خودم رو جمعوجور کردم.
سومیاو: خوشبختم.
مین جو: همچنین.
بعد به سمت ماشین حرکت کردیم.
چند دقیقه بعد به یک رستوران نزدیک رسیدیم و وارد شدیم. دور یک میز نشستیم و کمی بعد گارسون به طرفمان آمد.
گارسون: اووو... آقا!
گارسون کمی خم شد و منتظر سفارش ماند.
گارسون: چی میل دارین؟
مین جو: من قهوه میخورم.
گارسون: چشم. شما دختر کوچولو؟
یانگ جون با ذوق جواب داد:
یانگ جون: من بستنی توتفرنگی میخورم!
گارسون: چشم. شما خانم؟
سومیاو: من چیزی نمیخورم.
مین جو نگاهی به من انداخت.
مین جو: قهوه میخوری.
کمی مکث کردم.
سومیاو: آره.
مین جو: پس دوتا قهوه و یک دونه بستنی توتفرنگی.
گارسون: چشم.
گارسون رفت و چند دقیقه بعد سفارشها را آورد و روی میز گذاشت.
یانگ جون هم با ذوق شروع کرد به خوردن بستنیاش.
لبخند کوچکی روی لبم نشست.
مین جو جرعهای از قهوهاش خورد و بعد پرسید:
مین جو: خب، خانم سومیاو... چند سالتونه؟
سومیاو: من هفده سالمه.
مین جو: آها...
کمی از قهوهاش خورد و دوباره نگاهم کرد.
مین جو: دوستپسر نداری؟
کمی جا خوردم.
سومیاو: من؟! خوب... نه، ندارم.
مین جو: آها.
چند لحظه سکوت کرد و بعد گفت:
مین جو: میدونی من کیام؟
سومیاو: شما آقای مین جو هستید.
مین جو خیلی آرام زیر لب گفت:
مین جو: پس نمیفهمی...
سومیاو: چیزی گفتید؟
مین جو: نه.
بعد سریع موضوع را عوض کرد.
مین جو: میگم... پس دانشآموز هستید؟
سومیاو: بله.
مین جو کمی مکث کرد.
مین جو: خب... و از طرف من از دخترم معذرت میخوام که به شما گفت مامان.
لبخند کوچکی زدم.
سومیاو: اشکالی نداره، بچهست.
ویو سومیاو
ولی چرا لحنش اینطوریه؟
انگار واقعاً داره بزور معذرت خواهی میکنه... خدااا، فکر میکنه کیه؟!
مین جو دوباره رو به یانگ جون کرد.
مین جو: خب، ما دیگه بریم دخترم.
یانگ جون فوراً سرش رو بالا آورد.
یانگ جون: پس خاله چی؟
مین جو: خب، اونم دیگه میره.
یانگ جون با نگرانی نگاهم کرد.
یانگ جون: نه! گرگ میگیرتش! میشه برسونیمش؟
نتونستم جلوی خندهام رو بگیرم و یک خنده کوتاه کردم.
سومیاو: نه خاله بزرگه، چیزی نمیشه.
یانگ جون اخم کوچولویی کرد.
یانگ جون: نه! چه ربطی به بزرگی و کوچیکی داره؟ گرگ از هیچکی نمیترسه!
مین جو چند ثانیه با یک نگاه کاملاً پوکر به یانگ جون خیره شد.
بعد آهی کشید.
مین جو: باشه... خاله رو تا دم در خونهشون میبریم.
چشمای یانگ جون دوباره برق زد.
یانگ جون: هوراااا!
بعد از رستوران بیرون آمدیم و به سمت ماشین رفتیم.
همین که به ماشین رسیدم، با دیدن ماشین لوکس جلوی چشمم کمی تعجب کردم.
مین جو: سوار شین.
سوار ماشین شدم.
چند دقیقه بعد جلوی خانهام رسیدیم.
پیاده شدم و رو به مین جو کردم.
سومیاو: ممنون که منو رسوندین.
مین جو فقط سرش رو تکون داد.
مین جو: خواهش میکنم.
ماشین حرکت کرد و من چند قدم به سمت خانه رفتم...
اما ناگهان...
تق!
یک نفر از پشت زد به کمرم.
برگشتم و با تعجب نگاه کردم...
سومیاو: تو...؟!
ادامه دارد... 💗🌺
خماری😂
شرط نمیزارم
خوب بنظرتون که زد به کمر سومیاو؟
- ۱۷۷
- ۰۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط