{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نیم ساعت پیش

نیم ساعت پیش
خدا را دیدم
که قوز کرده با پالتوی مشکی بلندش
سرفه کنان
در حیاط از کنار دو سرو سیاه گذشت
و رو به ایوانی که من ایستاده بودم آمد
آواز که خواند تازه فهمیدم
پدرم را با او اشتباهی گرفته ام.
دیدگاه ها (۲)

وقتی خدا داشت بدرقم میکرد بهم گفت جایی که میری مردمی داره ک...

زندگی صفحه شطرنج دل است زندگی قدرت یک کیش رخ است تا که با لب...

کتاب سرنوشت را کجا پنهان کرده اید قرار بود قهرمان ما باشیم !...

از درد به خود می پیچیم من از خشکی بیهوده غرور تو از شور زای...

﷽🏴لحظه‌ای که خورشید امامت در قامت کودکی جلوه‌گر شد!▪️راوی گو...

پارت ۲ساعت ۵:۴۵ صبح، نورِ سردِ مه‌آلود از پنجره‌ی اتاقِ کوچک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط