ادیسون به خانه بازگشت ، یاد داشتی به مادرش داد . گفت: این
ادیسون به خانه بازگشت ، یاد داشتی به مادرش داد . گفت: این را معلم داد.گفت تنها مادرت بخواند مادر در حالی که اشک در چشمان داشت برای کودکش خواند : فرزند شما یک نابغه است واین مکتب برای او کوچک است ، آموزش او را خود بر عهده بگیر.
سالها گذشت مادرش از دنیا رفته بود. روزی ادیسون که اکنون بزرگترین مخترع قرن بود در کنج خانه خاطراتش را مرور می کرد، ورقی را در میان شکاف دیوار یافت ، آنرا در آورد و خواند .
نوشته بود: کودک شما کور ذهن است. از فردا او را به مکتب راه نمیدهیم.
ادیسون ساعت ها گریست و در خاطراتش نوشت: ادیسون کودک کور ذهنی بود که توسط یک مادر مهربان به نابغه قرن تبدیل شد.
سالها گذشت مادرش از دنیا رفته بود. روزی ادیسون که اکنون بزرگترین مخترع قرن بود در کنج خانه خاطراتش را مرور می کرد، ورقی را در میان شکاف دیوار یافت ، آنرا در آورد و خواند .
نوشته بود: کودک شما کور ذهن است. از فردا او را به مکتب راه نمیدهیم.
ادیسون ساعت ها گریست و در خاطراتش نوشت: ادیسون کودک کور ذهنی بود که توسط یک مادر مهربان به نابغه قرن تبدیل شد.
- ۲.۰k
- ۱۴ مهر ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط