آیا نفرت ماندگار خواهد بود
آیا نفرت ماندگار خواهد بود؟
پارت ۸۱
(ویو نیلسو )=وارد ویلا شدیم که صدای داد عمه بزرگه ی جونگ کوک بلند شد:
_"تو....تو...خجالت نمیکشی به پسر عمت مشت میزنی ها؟....خاک تو سر بی وفات کنن جونگ کوک...چیکار کرد مگه؟یه تیکه پرروند تو چرا تند میری؟تو چرا جوری رفتار میکنی انگار به ناموست بد گفتن ها؟."
همشو با تحقیر میگفت....
میتونستم آتیش گرفتن جونگ کوک رو حس کنم...
مایلو هم گوشه ای نشست بود و با پوزخند به جونگ کوک نگاه میکرد....
کاش دهنمو گل میگرفتم نمیگفتم بریم ساحل...
پدر جون و پدر بزرگ هم با اخم به جونگ کوک زل زده بودن طوری که انگار مقصر اونه....
جی هون گفت:
_"خاله جونگ کوک که مقصر نیست...مایلو حرف بدی زد که تاوانشم داد."
عمه بزرگه نفسی کشیدو باز داد زد:
_"تو فعلا گالتو ببند....آخه برادرزاده ی احمق من...بخاطر دختر مردم به پسر عمت آسیب میزنی ها؟این بی احترامی نحستو تموم کن جونگ کوک."
با عربده ای که جونگ کوک زد کل جزیره ججو لرزید:
_"کافیه.....هر چی احترام نگه داشتم بسه عمه خانوم...اینی که میگی دختر مردم ناموس منه....زنه منه...مادر بچه های ایندمه....فهمیدی؟غیرت و خط قرمز منه....بار دیگه پسرت دهن گشادشو باز کنه جوری میزنمش که خودش خودشو زنده زنده خاک کنه...بار دیگه ای حرفی یا کلامی بزنید و باعث بغض و رنج کشیدن خانوم من بشین....باید برا خودتون کفن و سنگ قبر رو خریده باشید."
صدای پاره شدن پرده ی گوشم رو حس کردم بعد از تموم شدن حرفاش به طبقه بالا رفت و در رو محکم بست..
پدر جون لبخندی زد انگار که از کار جونگ کوک راضی بود اما عمه خانوم از شدت تحقیر بغض کرده بود...
میخواستم از پله برم بالا که با صدای پدر بزرگ مکث کردم:
_"عروس....وسایل پانسمان رو از مادر شوهرت بگیرو زخم مایلو رو پانسمان کن."
نباید قبول میکردم چون جونگ کوک اعصبانی تر از الانش میشد....
+"پدر بزرگ..نمیتو."
نذاشت جملم رو کامل کنم:
_"رو حرف بزرگتر حرف نزن."
نگاهی به پله ها کردمو وسایل پانسمان رو از مامان جون گرفتم...
روی مبل کنار مایلو نشستم....
آروم آروم پنبه روی زخم زدم که گفت:
_"پس پانسمان کردن هم بلدی نه؟."
اینقدر آروم گفت که مطمئن بودم فقط خودم شنیدم...
پنبه رو یکم رو زخم فشار دادم که چشماشو محکم بستو به دستم چنگی زد:
+"هوش.....وحشی...دستم."
کمی بلند گفتم که پدر جون گفت:
_"مایلو کافیه دیگه....دخترم تو برو بالا پیش جونگ کوک."
وقتی پدر بزرگ سری تکون دادن وسایل رو توی کیف گذاشتم و به بالا رفتم....
شرط= ۳۰۰ لایک ، ۱۰۰ بازنشر
پارت ۸۱
(ویو نیلسو )=وارد ویلا شدیم که صدای داد عمه بزرگه ی جونگ کوک بلند شد:
_"تو....تو...خجالت نمیکشی به پسر عمت مشت میزنی ها؟....خاک تو سر بی وفات کنن جونگ کوک...چیکار کرد مگه؟یه تیکه پرروند تو چرا تند میری؟تو چرا جوری رفتار میکنی انگار به ناموست بد گفتن ها؟."
همشو با تحقیر میگفت....
میتونستم آتیش گرفتن جونگ کوک رو حس کنم...
مایلو هم گوشه ای نشست بود و با پوزخند به جونگ کوک نگاه میکرد....
کاش دهنمو گل میگرفتم نمیگفتم بریم ساحل...
پدر جون و پدر بزرگ هم با اخم به جونگ کوک زل زده بودن طوری که انگار مقصر اونه....
جی هون گفت:
_"خاله جونگ کوک که مقصر نیست...مایلو حرف بدی زد که تاوانشم داد."
عمه بزرگه نفسی کشیدو باز داد زد:
_"تو فعلا گالتو ببند....آخه برادرزاده ی احمق من...بخاطر دختر مردم به پسر عمت آسیب میزنی ها؟این بی احترامی نحستو تموم کن جونگ کوک."
با عربده ای که جونگ کوک زد کل جزیره ججو لرزید:
_"کافیه.....هر چی احترام نگه داشتم بسه عمه خانوم...اینی که میگی دختر مردم ناموس منه....زنه منه...مادر بچه های ایندمه....فهمیدی؟غیرت و خط قرمز منه....بار دیگه پسرت دهن گشادشو باز کنه جوری میزنمش که خودش خودشو زنده زنده خاک کنه...بار دیگه ای حرفی یا کلامی بزنید و باعث بغض و رنج کشیدن خانوم من بشین....باید برا خودتون کفن و سنگ قبر رو خریده باشید."
صدای پاره شدن پرده ی گوشم رو حس کردم بعد از تموم شدن حرفاش به طبقه بالا رفت و در رو محکم بست..
پدر جون لبخندی زد انگار که از کار جونگ کوک راضی بود اما عمه خانوم از شدت تحقیر بغض کرده بود...
میخواستم از پله برم بالا که با صدای پدر بزرگ مکث کردم:
_"عروس....وسایل پانسمان رو از مادر شوهرت بگیرو زخم مایلو رو پانسمان کن."
نباید قبول میکردم چون جونگ کوک اعصبانی تر از الانش میشد....
+"پدر بزرگ..نمیتو."
نذاشت جملم رو کامل کنم:
_"رو حرف بزرگتر حرف نزن."
نگاهی به پله ها کردمو وسایل پانسمان رو از مامان جون گرفتم...
روی مبل کنار مایلو نشستم....
آروم آروم پنبه روی زخم زدم که گفت:
_"پس پانسمان کردن هم بلدی نه؟."
اینقدر آروم گفت که مطمئن بودم فقط خودم شنیدم...
پنبه رو یکم رو زخم فشار دادم که چشماشو محکم بستو به دستم چنگی زد:
+"هوش.....وحشی...دستم."
کمی بلند گفتم که پدر جون گفت:
_"مایلو کافیه دیگه....دخترم تو برو بالا پیش جونگ کوک."
وقتی پدر بزرگ سری تکون دادن وسایل رو توی کیف گذاشتم و به بالا رفتم....
شرط= ۳۰۰ لایک ، ۱۰۰ بازنشر
- ۳.۶k
- ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط