{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🍂

🍂
شهر خوابیده
من پر از بیداریم برای لالایی زخمهای
وجودم ،
که یادگاریست از خنجر روزگار ،
کاش می رسید
باران برکویر تنهایی من ، تا خیس خورد
خاطرات
مه گرفته برای زدودن قاعده های عذاب ،
تا پاک کند
سرخی خون شفق را ، سپید واژه های من از لاشه های خسته تن ،
تا فواره نزند
سرخی خون در فلق ،
تا کم شود هر روز موجی از کشته های ما !

(عظیم نیا)
دیدگاه ها (۱)

🍂خوب میدانم تا آخرین لحظهکه نفس میکشم تو را در سمت چپ سینه ا...

🍂زباله های ذهنی با بی حوصلگی تمام زباله ها را پشت در گذاشتم....

در خیالی دورصدایت میکنم که مهمانم شوی میخواهم نگاه آسمانی ...

باد صبحی به هوایت ز گلستان برخاستکه تو خوشتر ز گل و تازه‌تر ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط