《پرنسس خونین در آتش سرنوشت》
《پرنسس خونین در آتش سرنوشت》
《در میان ساختمان های بلند》
"بهم بگو چیکار کنم"
ویو کیمیا
آروم پلک زدم و چشمانم را باز کردم.
خودم رو توی جایی بی انتها دیدم.
مثل آسمون پر ستارهای بود که هیچ پایانی نداشت. حتی روی چیز خاصی هم نبودم. یجورایی هم روی یه سطحی ام و هم هیچ چیز زیر پاهام نیست.
من: اینجا دیگه کجاست؟
؟: یه خواب.
روم رو به سمت صدا برگردوندم.
من:تو....فرشته ای؟
یه زن بود که مو هاش انگار داشت مو هاش پرواز میکرد. هر چند خودش هم معلق بود. همه چیزش می درخشید سفید و درخشان بود و یه دامن بلند داشت. در برابر من یه غول بود( اغراق می کنم) ولی خو بزرگ بود دیگه. و یه جور زیبا و عجیبی بود.
زن: نه فرشته نیستم.
من:پس یه الاهه ای.
زن: نه اینم نیستم.
من: او او او فهمیدم فهمیدم ماهی که انسان شدی؟
زن: من یه روحم.
من: اااااا پشمانم منم دارم یه روح میبینممم.
زن: به اعصابت مسلط باش دختر.
من: قول نمیدونم ولی سعی میکنم.
زن: من اینجام تا تو رو راهنمایی کنم.
من: راه خونه رو؟
زن: راه درستو.
من: راه درست به سمت خونه؟
زن دستی به صورتش کشید.
زن: از قصد این کار رو میکنی؟
من: کدوم کار؟
زن: آه هیچی. ببین من میخوام تو رو راهنمایی کنم تا اون قدرت عظیمی که در تو نهفته رو بیدار کنی و کنترلش کنی.
من: قدرت چی چی؟
زن:کیمیا تو انتخاب شدی که هم زمان هم نور باشی و هم تاریکی. مسئولیت های سنگینی به تو داده شده که نمیشه به تنهایی از عهده اون بر بیای.
من: من آدم مسئولیت پذیری نیستما.
زن: یعنی انقدر بی رحمی که بزاری آدما به راحتی جلوی چشمت بمیرن؟
نتونستم سریع جواب بدم.
دیگه نتونستم.
چطور یه روح نقطه ضعفم رو میدونست.
نگاهم رو پایین انداختم.
من: گفتی میخوای منو راهنمایی کنی...
دوباره نگاهم رو به چشمانش دادم. این بار با جدیت بیشتر.
من: بهم بگو چیکار کنم.
ادامه دارد...
#پرنسس_خونین_در_آتش_سرنوشت
_______________________
خب گشادیم رو کنار گذاشتم. امیدوارم که تا اینجا خوب شده باشه. اگه نظری داشتید تو کامنتا بهم بگید.
《در میان ساختمان های بلند》
"بهم بگو چیکار کنم"
ویو کیمیا
آروم پلک زدم و چشمانم را باز کردم.
خودم رو توی جایی بی انتها دیدم.
مثل آسمون پر ستارهای بود که هیچ پایانی نداشت. حتی روی چیز خاصی هم نبودم. یجورایی هم روی یه سطحی ام و هم هیچ چیز زیر پاهام نیست.
من: اینجا دیگه کجاست؟
؟: یه خواب.
روم رو به سمت صدا برگردوندم.
من:تو....فرشته ای؟
یه زن بود که مو هاش انگار داشت مو هاش پرواز میکرد. هر چند خودش هم معلق بود. همه چیزش می درخشید سفید و درخشان بود و یه دامن بلند داشت. در برابر من یه غول بود( اغراق می کنم) ولی خو بزرگ بود دیگه. و یه جور زیبا و عجیبی بود.
زن: نه فرشته نیستم.
من:پس یه الاهه ای.
زن: نه اینم نیستم.
من: او او او فهمیدم فهمیدم ماهی که انسان شدی؟
زن: من یه روحم.
من: اااااا پشمانم منم دارم یه روح میبینممم.
زن: به اعصابت مسلط باش دختر.
من: قول نمیدونم ولی سعی میکنم.
زن: من اینجام تا تو رو راهنمایی کنم.
من: راه خونه رو؟
زن: راه درستو.
من: راه درست به سمت خونه؟
زن دستی به صورتش کشید.
زن: از قصد این کار رو میکنی؟
من: کدوم کار؟
زن: آه هیچی. ببین من میخوام تو رو راهنمایی کنم تا اون قدرت عظیمی که در تو نهفته رو بیدار کنی و کنترلش کنی.
من: قدرت چی چی؟
زن:کیمیا تو انتخاب شدی که هم زمان هم نور باشی و هم تاریکی. مسئولیت های سنگینی به تو داده شده که نمیشه به تنهایی از عهده اون بر بیای.
من: من آدم مسئولیت پذیری نیستما.
زن: یعنی انقدر بی رحمی که بزاری آدما به راحتی جلوی چشمت بمیرن؟
نتونستم سریع جواب بدم.
دیگه نتونستم.
چطور یه روح نقطه ضعفم رو میدونست.
نگاهم رو پایین انداختم.
من: گفتی میخوای منو راهنمایی کنی...
دوباره نگاهم رو به چشمانش دادم. این بار با جدیت بیشتر.
من: بهم بگو چیکار کنم.
ادامه دارد...
#پرنسس_خونین_در_آتش_سرنوشت
_______________________
خب گشادیم رو کنار گذاشتم. امیدوارم که تا اینجا خوب شده باشه. اگه نظری داشتید تو کامنتا بهم بگید.
- ۱۸۷
- ۰۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط