{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

.

.

گفت ديده است مرا؛ اینکه كجا يادش نيست
همه چيزم شده و هيچ مرا يادش نيست

این ستاره به همه راه نشان می داده ست
حال نوبت که رسیده‌ ست به ما یادش نیست

قصه ام را همه خواندند، چگونه است كه او
خاطرات ِ من ِانگشت نما يادش نيست؟

بعد ِمن چند نفر كشته، خدا مي داند
آن قدر هست كه ديگر همه را يادش نيست

او كه در آينه در حيرت ِ نيم خودش است
نيمه ي ديگر خود را چه بسا يادش نيست

صحبت ازکوچکی حادثه شد؛ در واقع
داشت می گفت مهم نیست مرا یادش نیست .





کاظم بهمنی
دیدگاه ها (۸)

قلب، مهمــانخـانـه نیست که آدم‌ هـــا بیاینـــددو سه ساعت یا...

.تا مردم این شهر در خواب‌اند با من باشاز راه آهن تا خود دربن...

.ماه،شبگردی آواره ا‌ستكه چادرت را کنار می‌زندخورشيد،دیوانه‌ا...

بررسی شعر «مریض تخت آخری» از (کاظم بهمنی) از قطعه «مریض تخت ...

بررسی شعر «مریض تخت آخری» از (کاظم بهمنی) از قطعه «مریض تخت ...

کودکی، پروازِ خیال بود در هوایِ بی‌مسئولیتی؛ زمانی که غصه‌ها...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط