قهوه تلخ
قهوه تلخ
پارت چهارم
روز ها گذشت جونگ کوک و لیها باهم دوست بودند و هروز همدیگر را در کافه می دیدند. یک روز جونگ کوک به لیها زنگ زد و گفت......
جونگ کوک =) لیها میای بریم باهم یه چیزی بخوریم؟
لیها =) نمی دونم اگه دوست داری باشه، ساعت چند؟
جونگ کوک=) الان ساعت یک هست ساعت سه میام دنبالت.
لیها=) کی برم می گردونی، دیر نبری ها باید شام بخورم.
جونگ کوک=) باش پس ساعت سه اماده باش
ساعت ها گذشت و بالاخره ساعت سه شدـجونگ کوک و لیها باهم قدم زنان به سمت شکوفه های گیلاسی رفتند. ولی خیلی خلوت بود. انها باهم گشتند بازی کردند.
لیها=) بیا بریم یه چیزی بگیریم؟
جونگ کوک=) چی بگیریم؟
لیها=) بیا بریم معجون اونور خیابون رو بخوریم اونجا معجوناش حرف نداره.
جونگ کوک =) باشه
لیها از خیابان رد شد و به مغازه رسید. معجون هارو خریداما بغل دست خیابان چانگهو اییتاده بود. جونگ کوک که فهمید.....
جونگ کوک=) لیها بغل دست مغازه چانگهوهست
اما دیر شده بود لیها در اومد و چانگهو را دید البته لیها فهمید و از چاقویی که می خواست بخوره جا خالی دادو این باعث شد که گونه هاش بریده بشه(زیاد عمیق نه)
لیها فرار کرد ولی حواسش به ماشین ها نبود. چانگهو قبل از این کاراش پول داده بود تا با ماشین لیها را زیر بگیرند.
جونگ کوک=) لیها مراقب باش.(باداد)
لیها تا به ماشین نگاه کرد، دست و پاشو گم کرد و اصلا تکون نمی خورد.......
پارت چهارم
روز ها گذشت جونگ کوک و لیها باهم دوست بودند و هروز همدیگر را در کافه می دیدند. یک روز جونگ کوک به لیها زنگ زد و گفت......
جونگ کوک =) لیها میای بریم باهم یه چیزی بخوریم؟
لیها =) نمی دونم اگه دوست داری باشه، ساعت چند؟
جونگ کوک=) الان ساعت یک هست ساعت سه میام دنبالت.
لیها=) کی برم می گردونی، دیر نبری ها باید شام بخورم.
جونگ کوک=) باش پس ساعت سه اماده باش
ساعت ها گذشت و بالاخره ساعت سه شدـجونگ کوک و لیها باهم قدم زنان به سمت شکوفه های گیلاسی رفتند. ولی خیلی خلوت بود. انها باهم گشتند بازی کردند.
لیها=) بیا بریم یه چیزی بگیریم؟
جونگ کوک=) چی بگیریم؟
لیها=) بیا بریم معجون اونور خیابون رو بخوریم اونجا معجوناش حرف نداره.
جونگ کوک =) باشه
لیها از خیابان رد شد و به مغازه رسید. معجون هارو خریداما بغل دست خیابان چانگهو اییتاده بود. جونگ کوک که فهمید.....
جونگ کوک=) لیها بغل دست مغازه چانگهوهست
اما دیر شده بود لیها در اومد و چانگهو را دید البته لیها فهمید و از چاقویی که می خواست بخوره جا خالی دادو این باعث شد که گونه هاش بریده بشه(زیاد عمیق نه)
لیها فرار کرد ولی حواسش به ماشین ها نبود. چانگهو قبل از این کاراش پول داده بود تا با ماشین لیها را زیر بگیرند.
جونگ کوک=) لیها مراقب باش.(باداد)
لیها تا به ماشین نگاه کرد، دست و پاشو گم کرد و اصلا تکون نمی خورد.......
- ۱۳۷
- ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط