{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

لیها ایستاد و داشت لباسشو درست می کرد چانگهو چاقویش را

(لیها ایستاد و داشت لباسشو درست می کرد) چانگهو چاقویش را دراورد و میخواست که به جونگ کوک حمله کنه که لیها خودش را به جلو هل میدهد و دستات و صورتش را روی سینه ی جونگ کوک و جونگ کوک دستانش را روی کمر لیها می گذارد
لیها
هل شدم و اینکارو کردم ولی چرا دستامو روی سینش گذاشتم.... چرا اینقدر قلبش تند میزنه
و چه حس خوبی بهم میده.....
جونگ کوک
چرا اینکارو کرد چرا قلبم اینقدر تند می زنه نکنه..... نکنه عاشقش شدم یعنی واقعا بهش حس پیدا کردم
همه جا سکوت و فقط محوته راعاشق پر کرده بود لیها یی که به هیچ پسری اعتماد نداشت بالاخره اعتماد کرد و جونگ کوکی که به هیچ دختری الاقه مند نبود بالاخره عاشق شد. بعد مدتی لیها و جونگ کوک به خودشان امدند و همدیگر را ول کردند. پلیس امد ولی دیر شده بود چانگهو فرار کرده بودوفقط لیها و جونگ کوک اونجا بودند...
پلیس امد و به جونگ کوک دستبند زد....
لیها=) ببخشید برای چی اینو میبرید؟
پلیس=) مگه این نیست؟
لیها=) نه این نیست اون به این اقا چاقو کشید و بعدفرار کرد
پلیس=) به این اقا چیزی نشده
لیها=) نه
پلیس ها دنبال چانگهو در اطراف گشتند ولی اثری ازش نبود.
لیها می دانست بالاخره چانگهو کار خودشو می کنه ولی دیگه به اون موضوع فکر نکرد.
دیدگاه ها (۰)

قهوه تلخ پارت چهارم روز ها گذشت جونگ...

تو کامنتا بگید چی شد

قهوه ی تلخ پارت دومچانگو =) برا...

در این داستان از کلماتی که ستید خانواده ی شما دوست ندارند با...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط