خیابان خلوت بود و باران و باران و باران

خیابان خلوت بود و باران و باران و باران
کمی سرد شده بود
بوی باران و آن چتری موهایت
سفنونی ترنم و بارانی بود
وای چه زیباست
گرمی دستانش بود که دستان خسته ام را نوازش میکند
سکوت کرده ام و صدای چک چک باران
و زیر لب زمزمه میکند ببار ای بارون ببار
سرما را بهانه میکند
تا بگیرمش در آغوش
ناگهان
صدای افکار زیبایم را له میکند...! بیدار شو
آخ نامرد تازه داشتم گرمای وجودش را احساس میکردم
نمیتوانم برخیزم
چگونه برم در خیابانی که چند لحظه پیش در کنارم بودی
دست به دست
وای فقط خدا کند باران نبارد...
#حامی_آذر
دیدگاه ها (۱)

رمان لونا و ویلیام قسمت ۱۲

پیاده رو خلوت است و باران زمین را شسته .....هوا کمی سرد شده!...

آدم هایی که آخرین سانس به سینما می روند نمیتوانند آدم های مع...

.آدم هایی که آخرین سانس به سینما می روند نمیتوانند آدم های م...

شعرو همین الان یهویی خوندم🍒 به لطافت عطر بهاران به لطیفی قا...

کامنت لودفنشعرو همین الان یهویی خوندم🍒 به لطافت عطر بهاران ...

کامنت لودفنشعرو همین الان یهویی خوندم🍒 به لطافت عطر بهاران ...

شعرو همین الان یهویی خوندم🍒 به لطافت عطر بهاران به لطیفی قا...

کامنت لودفنشعرو همین الان یهویی خوندم🍒 به لطافت عطر بهاران ...

گفتم گیرنده ای بالاتر از حروف سراغ ندارم . خیره در چشمانم گف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط