{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

*گل یخ*

*گل یخ*
*محمد*
خونه پدری شراره بد نبود اون خوشحال بود از اومدن من
با ذوق میز شام چید وگفت : باورم نمیشه اومدی
- می بینی که اومدم فردا امتحان دارم باید زود برم
- محمد
- می دونی که خیلی مهمه
تو سکوت شام خوردیم ولی قیافه شراره خیلی پکر بود
- چرا پکر شدی شراره من که نمی تونم بمونم
- چرا نمی تونی بمونی
اخم کردم خودشولوس کرد وگفت : پسرا از خداشونه پیش عشقشون بمونن
- کی اینو گفته.نظر شخصیته؟!
- خیلی بدی محمد ...اینو همین الان میگم شب تولدت باید پیش من بمونی
- خیلی خوب تا اون وقت فکرامو می کنم
اومد کنارم نشست سرشو گذاشت رو شونم
- شراره
- جونم
- یه چیزی بگم ناراحت نمیشی
- نه من هیچ وقت از تو ناراحت نمیشم
- دلیل رفتارت چیه؟! چرا اینجوری شدی ؟!
- کدوم رفتارم
- تو همیشه از من فرار می کردی ولی حالا نه
-مگه بده؟!
- می خوام بدونم
- تو عوض شدی محمد ...خودت متوجه نمیشی
- چی عوض شده ؟!
- رفتارات اخلاقت همش از من فرار می کنی
- چی میگی شراره مگه نمی بینی حال روزمو امتحاناتمه باید بخونم الکی که نیست
- باشه هر چی تو بگی ...دیگه هم بهت نزدیک نمی شم
تو دلم گفتم بهتر
یکم پیش شراره نشستم اخم کرده بود وحسابی ناراحت بود
- شراره من برم دیگه
- بسلامت
یه نگاه بهم انداخت وگفت : لباست خیلی قشنگه کی بافته برات؟
- کسی نبافته خریدم
- ببین داری دروغ میگی محمد .
رو سینش چی نوشته
به حروف لاتین نوشته بود(F)
چرا ندیده بودم
- باور نکن ...
می خواستم برم دستمو گرفت سوالی نگاش کردم با اخم گفت : حتا بغلمم نمی کنی؟
برگشتم اروم بغلش کردم فقط خدا می دونست حسم چیه صورتمو بوسید سرمو عقب کشیدم
- یادت نره محمد تا اون موقع
- کدوم موقع
- شب تولدت
- باشه
بی حوصله از خونه اومدم بیرون یه مرده تو کوچه با اخم نگام می کرد توجه نکردم وبرگشتم خونه چقدر شلوغ بود
- سلام
همه جواب دادن بجز فرشته هنوز قهر بود باهام بی حوصله نشستم مژده با خوشحالی اومد کنارم وگفت : داداشی اجازه میدی فرشته همراهمون بیاد برای چیدن خونه محیا
- نه
- چرا داداشی
- مگه خودش زبون نداره
- بداخلاق
بلند شدم گفتم : ببخشید من امتحان دارم باید برم به درسهام برسم
رفتم بالا همون دم در لباس بافتنی رو دراوردم تا کردم تا رسیدم به کمدم گذاشتمش تو یکی از باکس ها ویه تیشرت وشلوار راحتی پوشیدم ورفتم تو اتاقی که درس می خوندم انقدر فکرم مشغول بود نمی تونستم درس بخونم با صدای در بی حوصله گفتم : کیع ؟
- اجازه هست
برگشتم نگاش کردم سرش پایین بود پیشی کوچلوی خجالتی
- چی شده
- نمیای شام بخوری
- خوردم
- چای بیارم برات
- بیار
اون روز بد باهاش رفتار کردم چقدر ترسیده بود والتماس می کرد این مدت بهش فکر می کردم می دیدم مامان راست میگه یه کاری کردم که دیگه ازم می ترسه .
- احمقی محمد ...
سرمو تکیه دادم به صندلی وچشامو بستم
دیدگاه ها (۱۲)

*گل یخ* *فرشته*چای رو گذاشتم رو میز وخواستم برم دستمو گرفت ب...

*گل یخ**محمد*امتحاناتم تموم شده بود انقدر خوابیده بودم که تم...

*گل یخ**فرشته*اصلا دوست نداشتم با محمد حرف بزنم ولی وقتی نگا...

از زیبایی های شب .بام تهران ۲۲:۴۱ شب

همسایه مافیای من پارت 1 ( از زبون ا.ت ) من فردا باید برم سئو...

همسایه مافیای من پارت 1 ( از زبون ا.ت ) من فردا باید برم سئو...

p8که یه سلفه کرد و گفت ب/ی = دخترم تو باید چند روز خونه ی ای...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط