*گل یخ*
*گل یخ*
*فرشته*
اصلا دوست نداشتم با محمد حرف بزنم ولی وقتی نگام می کرد دستپاچه می شدم بافتنیشو تموم کرده بودم گذاشته بودم تو کمدش زن عمو مشغول رفت آمدبود به زودی عروسی محیا بود دوتا از امتحانات محمد مونده بود برنامه اش رو دیده بود یکیش فردا بود آخریشم سه روز دیگه بودعروسی محیا اخر هفته بود داشتم تو کمدم خودمو سر گرم می کردم شناسنامه محمد وخودم با سند ازدواجمون رو دیدم تاریخ تولدشو نگاه کردم ده روز دیگه بود لبخند به لبم نشست ولی یادم میومد باهام چیکار کرده عصبانی می شدم
حالا چی بپوشم برای عروسی محیا
با صدای در برگشتم ولی دیدممحمده سرمو پایین انداختم در کمدشو باز کرد زیر چشمی نگاش کردم پیرهنشو در آورد یه لحظه وایساد بعد لباسی که براش بافتمو برداشت نگام کرد خودمو بی توجه نشون دادم رفت بیرون منم وسایلمو جم کردم یواش در کمدشو باز کردم لباسه نبود
- بداخلاق روانی می مردی تشکر کنی ...زیر لب گفتم : دور از جونش
رفتم بیرون نبود حتمارفته بیرون مثله همیشه که نمیگه کجا میرم در ورودی رو قفل کردم ورفتم سر وسایلش اووووف چقدر عطر ولباس داشت ساعت های مختلف با مارک های عالی ولی اینا برام مهم نبود یه صندوقچه پیدا کردم درش قفل بود
هر چی گشتم کلیدشو پیدا نکردم
اوووف چی قایم می کنی تو محمد
بی حوصله رفتم پایین ورفتم تو حیاط نشستم چقدر هوا بد بود ابری وسرد
- چرا نشستی بیرون تو این سرما
محیا اینو گفت واومد کنارم نشست
- خوبی فرشته
- خوبم .
- ناراحت به نظر میرسی
- محیا یه سوال می کنم به کسی نمیگی
- چی
- قول بده
- به جون داداش محمد نمیگم
- مهدی کیه؟
محیا چشاش پر اشک شد وسرشو پایین انداخت
- محیا
اشک از چشاش سرازیر شد وآروم گفت: بابا میگه کسی اسمشو نیاره ...داداشم بود
- بود....مگه به جز محمد داداشم داشتی؟!...
- اره خودکشی کرده
- چرا
- نپرس فرشته
- آخه چی شده
- یه وقت دیونه نشی از کسی تو این خونه سوال کنی اسمشم میادجنگ ودعوا میشه دیدی که اون شب محمد چیکار کرد
- اخه می خوام بدونم
- فقط اینو بدون دلیل این رفتارای محمد فقط بخاطر مهدی
بلند شد رفت هزاران سوال تو سرم رژه می رفت باید می فهمیدم چی شده
*فرشته*
اصلا دوست نداشتم با محمد حرف بزنم ولی وقتی نگام می کرد دستپاچه می شدم بافتنیشو تموم کرده بودم گذاشته بودم تو کمدش زن عمو مشغول رفت آمدبود به زودی عروسی محیا بود دوتا از امتحانات محمد مونده بود برنامه اش رو دیده بود یکیش فردا بود آخریشم سه روز دیگه بودعروسی محیا اخر هفته بود داشتم تو کمدم خودمو سر گرم می کردم شناسنامه محمد وخودم با سند ازدواجمون رو دیدم تاریخ تولدشو نگاه کردم ده روز دیگه بود لبخند به لبم نشست ولی یادم میومد باهام چیکار کرده عصبانی می شدم
حالا چی بپوشم برای عروسی محیا
با صدای در برگشتم ولی دیدممحمده سرمو پایین انداختم در کمدشو باز کرد زیر چشمی نگاش کردم پیرهنشو در آورد یه لحظه وایساد بعد لباسی که براش بافتمو برداشت نگام کرد خودمو بی توجه نشون دادم رفت بیرون منم وسایلمو جم کردم یواش در کمدشو باز کردم لباسه نبود
- بداخلاق روانی می مردی تشکر کنی ...زیر لب گفتم : دور از جونش
رفتم بیرون نبود حتمارفته بیرون مثله همیشه که نمیگه کجا میرم در ورودی رو قفل کردم ورفتم سر وسایلش اووووف چقدر عطر ولباس داشت ساعت های مختلف با مارک های عالی ولی اینا برام مهم نبود یه صندوقچه پیدا کردم درش قفل بود
هر چی گشتم کلیدشو پیدا نکردم
اوووف چی قایم می کنی تو محمد
بی حوصله رفتم پایین ورفتم تو حیاط نشستم چقدر هوا بد بود ابری وسرد
- چرا نشستی بیرون تو این سرما
محیا اینو گفت واومد کنارم نشست
- خوبی فرشته
- خوبم .
- ناراحت به نظر میرسی
- محیا یه سوال می کنم به کسی نمیگی
- چی
- قول بده
- به جون داداش محمد نمیگم
- مهدی کیه؟
محیا چشاش پر اشک شد وسرشو پایین انداخت
- محیا
اشک از چشاش سرازیر شد وآروم گفت: بابا میگه کسی اسمشو نیاره ...داداشم بود
- بود....مگه به جز محمد داداشم داشتی؟!...
- اره خودکشی کرده
- چرا
- نپرس فرشته
- آخه چی شده
- یه وقت دیونه نشی از کسی تو این خونه سوال کنی اسمشم میادجنگ ودعوا میشه دیدی که اون شب محمد چیکار کرد
- اخه می خوام بدونم
- فقط اینو بدون دلیل این رفتارای محمد فقط بخاطر مهدی
بلند شد رفت هزاران سوال تو سرم رژه می رفت باید می فهمیدم چی شده
- ۴.۹k
- ۲۲ تیر ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط