آسمان تاریک
آسمان تاریک...
Wylder✭
و
Yuna✭
ₚ₂
ا.ت تلاش کرد لبخند بزند اما نتوانست.
او دیگر توان بازیگری را نداشت...
اشکهایی که پس از روزها حبس شده بودن، اکنون بیاجازه سرازیر شدند....
جونگکوک ناگهان دستهایش را زیر صورتِ او قرار داد و هر دو دست کوچک و یخزدهی او را در کف گرم خود گرفت....
سپس با نگاهی که ترکیبی از عشق عمیق و خشم ناگهانی بود پرسید
"بگو چه شده عروسکم؟ چرا انقد ازم دوری میکنی؟"
در همان لحظه ا.ت نتوانست دیگر تحمل کند. او از جا برخاست...
چشمانش در جستجوی راه فزار اما هیچ راهی نبود....
او از خانه خارج شد به سمت تراس رفت، جایی که نردههای شیشهای سرد، منظرهی بیرحمِ شهر را به او نشان میدادند.
جونگکوک با قلبی که از جا کنده میشد تعقیبش کرد....
او در فاصله چند قدمی متوقف شد اما در درونش زلزلهای برپا بود.
"ا.ت! برگرد!"
فریادی خاموش زد، صدایش فقط یک التماس پر از وحشت بود.
ا.ت به نرده چسبید
صدای باد و صدای بوق ماشینها تنها صدایی بود که میشنید
او این بار میخواست همه چیز را تمام کند. دیگر نمیتوانست زنده بماند و نقش یک انسان شاد را بازی کند در حالی که روحش در حال خفه شدن بود.
او شروع به بالا رفتن از نرده کرد.
جونگکوک دنیا را سیاه دید. در یک لحظه، تمامِ خستگی سفر....
تمام شهرت...
تمام موسیقیها ناپدید شد...
تنها یک چیز وجود داشت از دست دادنِ او.
ادامه دارد...
Wylder✭
و
Yuna✭
ₚ₂
ا.ت تلاش کرد لبخند بزند اما نتوانست.
او دیگر توان بازیگری را نداشت...
اشکهایی که پس از روزها حبس شده بودن، اکنون بیاجازه سرازیر شدند....
جونگکوک ناگهان دستهایش را زیر صورتِ او قرار داد و هر دو دست کوچک و یخزدهی او را در کف گرم خود گرفت....
سپس با نگاهی که ترکیبی از عشق عمیق و خشم ناگهانی بود پرسید
"بگو چه شده عروسکم؟ چرا انقد ازم دوری میکنی؟"
در همان لحظه ا.ت نتوانست دیگر تحمل کند. او از جا برخاست...
چشمانش در جستجوی راه فزار اما هیچ راهی نبود....
او از خانه خارج شد به سمت تراس رفت، جایی که نردههای شیشهای سرد، منظرهی بیرحمِ شهر را به او نشان میدادند.
جونگکوک با قلبی که از جا کنده میشد تعقیبش کرد....
او در فاصله چند قدمی متوقف شد اما در درونش زلزلهای برپا بود.
"ا.ت! برگرد!"
فریادی خاموش زد، صدایش فقط یک التماس پر از وحشت بود.
ا.ت به نرده چسبید
صدای باد و صدای بوق ماشینها تنها صدایی بود که میشنید
او این بار میخواست همه چیز را تمام کند. دیگر نمیتوانست زنده بماند و نقش یک انسان شاد را بازی کند در حالی که روحش در حال خفه شدن بود.
او شروع به بالا رفتن از نرده کرد.
جونگکوک دنیا را سیاه دید. در یک لحظه، تمامِ خستگی سفر....
تمام شهرت...
تمام موسیقیها ناپدید شد...
تنها یک چیز وجود داشت از دست دادنِ او.
ادامه دارد...
- ۱۷۰
- ۲۵ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط