رمان عاشق شدن در دنیای وارونه
رمان عاشق شدن در دنیای وارونه
p7
آجوما اول از همه بهم لباس داد ، لباسام رو عوض کردم
و بعد چند دقیقه آجوما واسم غذا آورد
غذا رو خوردم ،قبل از اینکه متوجه بشم در رختخواب گرم و نرم به خواب رفتم ......
صبح روز بعد با صدای دلنشین پرنده ها از خواب بیدار شدم، باید بعد از اینکه شرایط رو سنجیدم ، نقشهمو اصلاح کنم
اما چون دیشب خیلی زود خوابم برد فرصت پیدا نکردم این کار رو انجام بدم
بعد از اینکه آماده شدم بیشتر به اطراف توجه کردم دیشب اونقدر خسته بودم که متوجه هیچ چیزی نشده بودم ...
توجهم به گوشهی دیگه اتاق جلب شد
چهار تخت به ترتیب دیده میشد ولی یکی از تختها بهتر از بقیه به نظر می رسید
اما با این حال حس خوبی به این شرایط ندارم ، باید خیلی مراقب باشم ...
چند دقیقه بعد از اتاق بیرون اومدم و به آشپزخونه رفتم ....
آجوما و چند خدمتکار دیگه رو دیدم که داشتن ، تند تند به سرعتی باور نکردنی یه کارهایی رو انجام میدادن ...
با صدایی نسبتا آروم کنار گوش آجوما گفتم : سلام آجوما ، کاری هست که من انجام بدم ؟
و آجوما در حالی که تازه متوجه حضور من شده بود گفت : صبح بخیر ، باید زود آماده شیم ؛ مهمون های افتخاری قراره که از اینجا دیدن کنن ...
در حالی که شوکه شده بودم پرسیدم : مهمون های افتخاری ... ؟!
آجوما در جوابم گفت : بله ، ترتیب دادم خدمتکار های بیشتری استخدام کنن تا بتونیم از مهمون های افتخاریمون پذیرایی گرمی بکنیم
ادامه دادم : آجوما لطف میکنین ، هر چه زود تر کار هایی که باید انجام بدم رو بهم بگین ؟
آجوما :
بیا کار هایی رو که باید انجام بدی رو روی کاغذ واست نوشتم ...
اگه کاری رو بلد نبودی حتما از من و بقیه بپرس
یونا : باشه ، ممنون آجوما
در حالی که داشتم تو راهرو قدم میزدم ، کاغذی که آجوما بهم داده بود رو باز کردم
" لیست کار ها "
۱_ چیدن علف های هرز باغ
۲_ گردگیری کردن اتاق های طبقه دوم
۳_ تمیز کردن پنجره های راهرو اصلی
۴_ پهن کردن لباس های کارکنان
۵_ تحویل دادن نامه ها به ارباب آجوما در آخر لیست کار ها نوشته بود : وقتی ارباب رو دیدی زیاد شوکه نشو و تا حد امکان باادب باش .
واکنش صادقانهی یونا :👍😐💔
یونا : نامه رو میدم بهش دیگه ، انگار چه کار مهمی هست حالا
فقط میخوام هینا رو پیدا کنم بعدش با سرعت هر چه تمام از اینجا دور میشم ...
همینطور که یونا به خاطر حجم زیاد کار ها قاطی کرده بود و داشت غر میزد...
فردی ناشناس در پشت ستون قایم شده بود و یونا را تماشا میکرد ...
فرد ناشناس : که میخوای فرار کنی...؟
به بازی پا گذاشتی که نمیشه ازش کنار کشید ...
فقط ...
یک راه داره ...
اونم مرگه ....
p7
آجوما اول از همه بهم لباس داد ، لباسام رو عوض کردم
و بعد چند دقیقه آجوما واسم غذا آورد
غذا رو خوردم ،قبل از اینکه متوجه بشم در رختخواب گرم و نرم به خواب رفتم ......
صبح روز بعد با صدای دلنشین پرنده ها از خواب بیدار شدم، باید بعد از اینکه شرایط رو سنجیدم ، نقشهمو اصلاح کنم
اما چون دیشب خیلی زود خوابم برد فرصت پیدا نکردم این کار رو انجام بدم
بعد از اینکه آماده شدم بیشتر به اطراف توجه کردم دیشب اونقدر خسته بودم که متوجه هیچ چیزی نشده بودم ...
توجهم به گوشهی دیگه اتاق جلب شد
چهار تخت به ترتیب دیده میشد ولی یکی از تختها بهتر از بقیه به نظر می رسید
اما با این حال حس خوبی به این شرایط ندارم ، باید خیلی مراقب باشم ...
چند دقیقه بعد از اتاق بیرون اومدم و به آشپزخونه رفتم ....
آجوما و چند خدمتکار دیگه رو دیدم که داشتن ، تند تند به سرعتی باور نکردنی یه کارهایی رو انجام میدادن ...
با صدایی نسبتا آروم کنار گوش آجوما گفتم : سلام آجوما ، کاری هست که من انجام بدم ؟
و آجوما در حالی که تازه متوجه حضور من شده بود گفت : صبح بخیر ، باید زود آماده شیم ؛ مهمون های افتخاری قراره که از اینجا دیدن کنن ...
در حالی که شوکه شده بودم پرسیدم : مهمون های افتخاری ... ؟!
آجوما در جوابم گفت : بله ، ترتیب دادم خدمتکار های بیشتری استخدام کنن تا بتونیم از مهمون های افتخاریمون پذیرایی گرمی بکنیم
ادامه دادم : آجوما لطف میکنین ، هر چه زود تر کار هایی که باید انجام بدم رو بهم بگین ؟
آجوما :
بیا کار هایی رو که باید انجام بدی رو روی کاغذ واست نوشتم ...
اگه کاری رو بلد نبودی حتما از من و بقیه بپرس
یونا : باشه ، ممنون آجوما
در حالی که داشتم تو راهرو قدم میزدم ، کاغذی که آجوما بهم داده بود رو باز کردم
" لیست کار ها "
۱_ چیدن علف های هرز باغ
۲_ گردگیری کردن اتاق های طبقه دوم
۳_ تمیز کردن پنجره های راهرو اصلی
۴_ پهن کردن لباس های کارکنان
۵_ تحویل دادن نامه ها به ارباب آجوما در آخر لیست کار ها نوشته بود : وقتی ارباب رو دیدی زیاد شوکه نشو و تا حد امکان باادب باش .
واکنش صادقانهی یونا :👍😐💔
یونا : نامه رو میدم بهش دیگه ، انگار چه کار مهمی هست حالا
فقط میخوام هینا رو پیدا کنم بعدش با سرعت هر چه تمام از اینجا دور میشم ...
همینطور که یونا به خاطر حجم زیاد کار ها قاطی کرده بود و داشت غر میزد...
فردی ناشناس در پشت ستون قایم شده بود و یونا را تماشا میکرد ...
فرد ناشناس : که میخوای فرار کنی...؟
به بازی پا گذاشتی که نمیشه ازش کنار کشید ...
فقط ...
یک راه داره ...
اونم مرگه ....
- ۹۴
- ۱۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط