{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مر بحر را ز ماهی دایم گزیر باشد

مر بحر را ز ماهی دایم گزیر باشد
زیرا به پیش دریا ماهی حقیر باشد
مانند بحر قلزم ماهی نیابی ای جان
در بحر قلزم حق ماهی کثیر باشد
بحرست همچو دایه ماهی چو شیرخواره
پیوسته طفل مسکین گریان شیر باشد
با این همه فراغت گر بحر را به ماهی
میلی بود به رحمت فضل کبیر باشد
وان ماهیی که داند کان بحر طالب اوست
پایش ز روی نخوت فوق اثیر باشد
آن ماهیی که دریا کار کسی نسازد
الا که رای ماهی آن را مشیر باشد
گویی ز بس عنایت آن ماهیست سلطان
وان بحر بی‌نهایت او را وزیر باشد
گر هیچ کس ز جرات ماهیش خواند او را
هر قطره‌ای به قهرش مانند تیر باشد
تا چند رمز گویی رمزت تحیر آرد
روشنترک بیان کن تا دل بصیر باشد
مخدوم شمس دینست هم سید و خداوند
کز وی زمین تبریز مشک و عبیر باشد
گر خارهای عالم الطاف او ببینند
در نرمی و لطافت همچون حریر باشد
جانم مباد هرگز گر جانم از شرابش
وز مستی جمالش از خود خبیر باشد
دیدگاه ها (۰)

پنهان مشو که روی تو بر ما مبارکستنظاره تو بر همه جان‌ها مبار...

آنک چنان می‌رود ای عجب او جان کیستسخت روان می‌رود سرو خرامان...

اگر عشقت به جای جان ندارمبه زلف کافرت ایمان ندارمچو گفتی ننگ...

گر بوی یک شکن ز سر زلف دلبرمکفار بشنوند نگروند کافرموز زلف ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط