{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بازوانت را اگر باز کنی

بازوانت را اگر باز کنی
برای چهار میخ شدن به صلیب آغوشت
مسیح خواهم شد

لبخند میزنی
و میخ اول را در دست راستم مینشانی
چشم میبندم و
بر افسانه ای باز میکنم که در آن
چایمان را با فوت اژدها گرم می کنیم
من به شکار سیمرغ می روم
و تو خوراک یک ماهمان را از آن می گیری.

لبخند میزنی
و میخ بعدی را به دست چپم مینشانی
عقربه های ساعت
مچم را نیش میزنند
تو رفته ای
و ذهن من میان این در
باز و بسته می شود

لبخند میزنی
و میخ سوم را به پای راستم مینشانی
ادامه ی شعر
را با تو لی لی می روم
تاختن با اسبی که پاهایش را بریده اند
خسته ترمان می کرد

لبخند می زنی
و آخرین میخ را به پای چپم مینشانی
اینبار به احتمال قوی
خود را میدان ونک،
در حال قدم زدن با تو میبینم
ونک دیگر ونک نبود
دریاچه ی نمک بود
هم از آن لحظه که تو لبخند زدی...

مسعود صدقی
دیدگاه ها (۱)

این روزها آنقدر هوای معتدل تابستانی با نسیم ها همراه شده است...

کسی چه می داند..!شاید همین لحظهزنی برای مردِ سیاستمدارش می ر...

فقط خدا میداندکه راه های نرفتهو سرزمین های فتح نشدهچقدر دست ...

تــــــو بـاشــی، خـــــــــــــــرداد پـایـان بـهــــــار ن...

عقریته تاریکی نویسنده مرتضی متقیان

پایان زمستان ، بهاری است با شمایل باد که بر لب بام ها جان می...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط