پایان زمستان ، بهاری است با شمایل باد که بر لب بام ها جان
پایان زمستان ، بهاری است با شمایل باد که بر لب بام ها جان میگیرد و بارانی که شب هاست میبارد و اکنون لحظه ای دست نگه داشته .
خیابان ها را رها کرده به حالِ خود ، همچنان خیس هستند و در جوی ها تا نیمه آب جمع شده و حرکت یکنواختی دارد .
خورشید از همان دو روز پیش عقب رفت و آرام آرام محو شد ، دیگر اثری از آن نیست مگه در اوج ظهر که مجبور است بسیار کمرنگ بتابد .
اما در دی همین سال ، پس از هر برف سنگینی آفتاب داغ تری میتابید ، کم جان ، ضعیف ، اما چنان که وجود را گرم کند .
اکنون بهاری بر خلاف آن شکل گرفته ، دور از انتظار است اما سردتر از زمستان شده ، باران هایش بیشتر و باد های غیر قابل پیشبینی ای دارد .
و بر بام های خاکستری میزند و بر درختانی انبوه که برگ هایشان وا رفته ، افسرده و ناتوان و طراوتی بادکرده و بی رمق .
اکثر مغازه ها بسته هستند یا کرکره را تا پایین کشیده اند و خیابان ها تا دور دست خلوت است ، تا آنجا که چشم میدود تا کسی را ببیند ، ولو رهگذری را ، اما ناکام میماند ، اسیر بین درختانی انبوه اما پلاسیده و باران خورده ، خیابان های خیس و جوی های پر از آب...
آنجا یک ساختمان کوچک که بر سر درش تابلویی نیم متری نصب شده از بدنهٔ فلزی زنگ زده و در معرض باران ها ، روی آن با خط قرمز نستعلیق نوشته شده :
« املاک بزرگان » و از چند جا با میخ طویله به دیوار کوبیده شده اما باز در هر وزش اندک باد ، گویی از جا کنده میشود و صداهای ریزی میدهد .
آنجا درست از پشت شیشه مبلمان مغازه پیداست ، چند کاناپهٔ راحتی و یک میز در وسطشان و در گوشهٔ مغازه جایی مجهز به سینک ، ظروف و یک اُوپن جدا کننده .
کنار اُوپن پیکر مردی خموده مشخص است که رکابی کثیفی به تن دارد و شلوار لی آبی رنگ ، با کفش های مجلسی ، آنجا به نظر میرسد که با چیزی ور میرود ، بیشتر به شکل سایه .
و رو به رویش مرد دیگری بر روی یکی از کاناپه ها دراز کشیده ، او بدن نسبتا کشیده تری دارد و هیکلش عضله ای مینماید ، از بیرونِ مغازه ، شبیه یک مجسمهٔ تمیز است که بی حرکت نشسته .
مردی که پای اوپن ایستاده ، ظرف فلزی مستطیل پر از سیگار را روی اوپن آشپزخانه ریخته و دانه دانه میشمرد .
برمیگردد. و میبیند که مرد به او نگاه میکند ، لحظه ای خشک اش میزند ، سپس لبخند میزند و با لحن دوستانه میگوید : انقد بدبخت شدم که باس بشمرمشون
مردی که روی کاناپه لم داده میگوید : اگر تموم بشن چه بلایی سرت میاد !
بی آنکه برگردد پاسخ میدهد : دادا سوال داره ؟
- : میمیری ؟
- : یه لحظه وایسا ، دارم ... بیست و سه ... دارم میشمارمشون
- : نترس تهش ... تهش نسخ میشی دیگه
مردی که روی کاناپه دراز کشیده و با پلک های نیمه باز و خمار به او نگاه میکند ، این حرف ها را با لحن بی حالی میزند .
بعد گفت : جعبه خوبیه ، میتونی خود اون رو بفروشی ...
هر موقع ... بدبخت شدی و سیگار نداشتی
- : دادا یادگاریه
- : اون جعبه رو میگی که تهش لجن بسته ؟
- : آره ... مفت هم نمی ارزه ، ولی واسه من یادگاریه
صدای خنده او از آنجا آمد و سپس زمزمه کرد : برای چی ؟
از اینجا که خوشگله ...
مردی که کنار اوپن ایستاده جعبه را برمیدارد و طرف کاناپه ها می آید ، آن را طرف صورت او میگیرد و میگوید : بو کن ...
او همانطور که سرش را به کاناپه تکیه داده و با چهره ای بی حال آن را بو میکشد .
- نه ! بوی بدی هم نمیده .
یکهو آن مرد با صدای بلند و در آمیخته به خنده
میگوید : ای حرامزاده ... تو منو ضایع میکنی حتی ... حتی برای بو کردن لجن
- : نه ! بوی خوبی میده ....
مرد به طرف اوپن برمیگردد و مشغول جمع کردن سیگار هایش میشود تا آنها را به درون جعبه فلزی بیاندازد .
میگوید : خب دادا کاری نداری ؟
- : نه بپا ...
- : باش ، تو هم بپا نمیری ...
طرف او می آید دستش را دراز میکند ،اما او یکی از پاهایش را بالا می آورد .
- : دهنت سرویس
- : شَرت کم
-: میبینمت حرامزاده
- : گور بابات ، خداحافظ
مرد در حالی که از املاک خارج میشود ، زیر لب زمزمه میکند : دهن سرویس یه چایی نداد ...
بعد بیرون میرود و درب را پشت سرش میبندد .
آن مرد ، از روی کاناپه بلند شد ، کت و شلوارِ درون تنش دیده شد ، صاف و یکدست و تمیز .
موهایش را به یک طرف شانه کرده و صورتش خیس و چرب است ...
صورتش تا پیشانی صاف و یکدست است ، اما در پیشانی زخم های جزئی دیده میشود که شبیه خراش های عمیق هستند .چقد کر...
خیابان ها را رها کرده به حالِ خود ، همچنان خیس هستند و در جوی ها تا نیمه آب جمع شده و حرکت یکنواختی دارد .
خورشید از همان دو روز پیش عقب رفت و آرام آرام محو شد ، دیگر اثری از آن نیست مگه در اوج ظهر که مجبور است بسیار کمرنگ بتابد .
اما در دی همین سال ، پس از هر برف سنگینی آفتاب داغ تری میتابید ، کم جان ، ضعیف ، اما چنان که وجود را گرم کند .
اکنون بهاری بر خلاف آن شکل گرفته ، دور از انتظار است اما سردتر از زمستان شده ، باران هایش بیشتر و باد های غیر قابل پیشبینی ای دارد .
و بر بام های خاکستری میزند و بر درختانی انبوه که برگ هایشان وا رفته ، افسرده و ناتوان و طراوتی بادکرده و بی رمق .
اکثر مغازه ها بسته هستند یا کرکره را تا پایین کشیده اند و خیابان ها تا دور دست خلوت است ، تا آنجا که چشم میدود تا کسی را ببیند ، ولو رهگذری را ، اما ناکام میماند ، اسیر بین درختانی انبوه اما پلاسیده و باران خورده ، خیابان های خیس و جوی های پر از آب...
آنجا یک ساختمان کوچک که بر سر درش تابلویی نیم متری نصب شده از بدنهٔ فلزی زنگ زده و در معرض باران ها ، روی آن با خط قرمز نستعلیق نوشته شده :
« املاک بزرگان » و از چند جا با میخ طویله به دیوار کوبیده شده اما باز در هر وزش اندک باد ، گویی از جا کنده میشود و صداهای ریزی میدهد .
آنجا درست از پشت شیشه مبلمان مغازه پیداست ، چند کاناپهٔ راحتی و یک میز در وسطشان و در گوشهٔ مغازه جایی مجهز به سینک ، ظروف و یک اُوپن جدا کننده .
کنار اُوپن پیکر مردی خموده مشخص است که رکابی کثیفی به تن دارد و شلوار لی آبی رنگ ، با کفش های مجلسی ، آنجا به نظر میرسد که با چیزی ور میرود ، بیشتر به شکل سایه .
و رو به رویش مرد دیگری بر روی یکی از کاناپه ها دراز کشیده ، او بدن نسبتا کشیده تری دارد و هیکلش عضله ای مینماید ، از بیرونِ مغازه ، شبیه یک مجسمهٔ تمیز است که بی حرکت نشسته .
مردی که پای اوپن ایستاده ، ظرف فلزی مستطیل پر از سیگار را روی اوپن آشپزخانه ریخته و دانه دانه میشمرد .
برمیگردد. و میبیند که مرد به او نگاه میکند ، لحظه ای خشک اش میزند ، سپس لبخند میزند و با لحن دوستانه میگوید : انقد بدبخت شدم که باس بشمرمشون
مردی که روی کاناپه لم داده میگوید : اگر تموم بشن چه بلایی سرت میاد !
بی آنکه برگردد پاسخ میدهد : دادا سوال داره ؟
- : میمیری ؟
- : یه لحظه وایسا ، دارم ... بیست و سه ... دارم میشمارمشون
- : نترس تهش ... تهش نسخ میشی دیگه
مردی که روی کاناپه دراز کشیده و با پلک های نیمه باز و خمار به او نگاه میکند ، این حرف ها را با لحن بی حالی میزند .
بعد گفت : جعبه خوبیه ، میتونی خود اون رو بفروشی ...
هر موقع ... بدبخت شدی و سیگار نداشتی
- : دادا یادگاریه
- : اون جعبه رو میگی که تهش لجن بسته ؟
- : آره ... مفت هم نمی ارزه ، ولی واسه من یادگاریه
صدای خنده او از آنجا آمد و سپس زمزمه کرد : برای چی ؟
از اینجا که خوشگله ...
مردی که کنار اوپن ایستاده جعبه را برمیدارد و طرف کاناپه ها می آید ، آن را طرف صورت او میگیرد و میگوید : بو کن ...
او همانطور که سرش را به کاناپه تکیه داده و با چهره ای بی حال آن را بو میکشد .
- نه ! بوی بدی هم نمیده .
یکهو آن مرد با صدای بلند و در آمیخته به خنده
میگوید : ای حرامزاده ... تو منو ضایع میکنی حتی ... حتی برای بو کردن لجن
- : نه ! بوی خوبی میده ....
مرد به طرف اوپن برمیگردد و مشغول جمع کردن سیگار هایش میشود تا آنها را به درون جعبه فلزی بیاندازد .
میگوید : خب دادا کاری نداری ؟
- : نه بپا ...
- : باش ، تو هم بپا نمیری ...
طرف او می آید دستش را دراز میکند ،اما او یکی از پاهایش را بالا می آورد .
- : دهنت سرویس
- : شَرت کم
-: میبینمت حرامزاده
- : گور بابات ، خداحافظ
مرد در حالی که از املاک خارج میشود ، زیر لب زمزمه میکند : دهن سرویس یه چایی نداد ...
بعد بیرون میرود و درب را پشت سرش میبندد .
آن مرد ، از روی کاناپه بلند شد ، کت و شلوارِ درون تنش دیده شد ، صاف و یکدست و تمیز .
موهایش را به یک طرف شانه کرده و صورتش خیس و چرب است ...
صورتش تا پیشانی صاف و یکدست است ، اما در پیشانی زخم های جزئی دیده میشود که شبیه خراش های عمیق هستند .چقد کر...
- ۲۳۳
- ۱۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط