رمان بغلی من
رمان بغلی من
پارت ۲۲۰و۲۲۱و۲۲۲
ارسلان: المیرا حالم و نمیفهمید که از مرگش صحبت میکرد؟
المیرا:هرکاری میکنی فقط زود
ارسلان: خیلی خوب خدافظ کلافه شروع کردم به قدم زدن
نوید:بابا یه حوری قدم استه میره انگار چیزی شده
ارسلان: دیگه بد تر از این پاره تنم داره جون میده میگی چکار کنم
نوید:مگه با این کارا درس میشه فقط اینکه با بچه ها هماهنگ کن زود تر بری
ارسلان: تو نمیفمی تو درکش نکردی نوید الان باید پیشش میبودم بهش آرامش میدادم نه اینکه با دوریم اذیتش کنم
نوید: با بچه ها حرف میزنم ببینم زود تر میتونن کاری کنن
ارسلان: اوکی سرم و رو میز گذاشتم از شدت سردرد داشتم دیوونه میشدم
..... چند وقت بعد .....
_: پسر جون هنوز کارت تموم نشده که
ارسلان: دیگه چی میخوای ازم هان؟
_:صبر داشته باش پسر جون
ارسلان: درد در و بهم کوبیدم و اومدم بیرون
نوید: چیشد
ارسلان: چیشد ؟ مرتیکه خر فکر کرده من با/زیچه دستشم ع.و.ض.ی میگه صبر کن من .....
نوید: آب به سمتش گرفتم
ارسلان: یکم از اب خوردم پاکت سیگارم و بیرون آوردم یه نخ بین ل.بم گذاشتم پک عمیقی گرفتم دود شو بیرون دادم صدای پیامکی اومد پیام باز کردم از المیرا بود عکس دیانا بود بایه عکس میتونست حالم و خوب کنه با نگاهم به عکسش لبخند رو لبم اومد سیگار و زمین انداختم و خیره به عکسش چقدر با مزه شده بود خوشگل تر
نوید:ارسلان دیوونه شدی چی نگاه میکنی
ارسلان: نزدیک اومد خواست صفحه گوشی ببینه که خاموشش کردم
نوید: چیکار میکنی میخندی ؟
ارسلان: سرم معنی هیچی تکون دادم
نوید: آره هیچی !
ارسلان: پاشو پرو نشو
نوید: تا الان داشتی به زمين و زمان فحش مدادی حالا میخندی
ارسلان: به تو چه
نوید: عکسشو میدی
ارسلان: سری تکون دادم
نوید: پسر وعضت خیلی خرابه
ارسلان: چرا؟
۱۲ تا پارت هدیه به دلیل ۵۷۰ تاییشدنمون
۵۷۰ تاییشدنمون مبارک ☺️
پارت ۲۲۰و۲۲۱و۲۲۲
ارسلان: المیرا حالم و نمیفهمید که از مرگش صحبت میکرد؟
المیرا:هرکاری میکنی فقط زود
ارسلان: خیلی خوب خدافظ کلافه شروع کردم به قدم زدن
نوید:بابا یه حوری قدم استه میره انگار چیزی شده
ارسلان: دیگه بد تر از این پاره تنم داره جون میده میگی چکار کنم
نوید:مگه با این کارا درس میشه فقط اینکه با بچه ها هماهنگ کن زود تر بری
ارسلان: تو نمیفمی تو درکش نکردی نوید الان باید پیشش میبودم بهش آرامش میدادم نه اینکه با دوریم اذیتش کنم
نوید: با بچه ها حرف میزنم ببینم زود تر میتونن کاری کنن
ارسلان: اوکی سرم و رو میز گذاشتم از شدت سردرد داشتم دیوونه میشدم
..... چند وقت بعد .....
_: پسر جون هنوز کارت تموم نشده که
ارسلان: دیگه چی میخوای ازم هان؟
_:صبر داشته باش پسر جون
ارسلان: درد در و بهم کوبیدم و اومدم بیرون
نوید: چیشد
ارسلان: چیشد ؟ مرتیکه خر فکر کرده من با/زیچه دستشم ع.و.ض.ی میگه صبر کن من .....
نوید: آب به سمتش گرفتم
ارسلان: یکم از اب خوردم پاکت سیگارم و بیرون آوردم یه نخ بین ل.بم گذاشتم پک عمیقی گرفتم دود شو بیرون دادم صدای پیامکی اومد پیام باز کردم از المیرا بود عکس دیانا بود بایه عکس میتونست حالم و خوب کنه با نگاهم به عکسش لبخند رو لبم اومد سیگار و زمین انداختم و خیره به عکسش چقدر با مزه شده بود خوشگل تر
نوید:ارسلان دیوونه شدی چی نگاه میکنی
ارسلان: نزدیک اومد خواست صفحه گوشی ببینه که خاموشش کردم
نوید: چیکار میکنی میخندی ؟
ارسلان: سرم معنی هیچی تکون دادم
نوید: آره هیچی !
ارسلان: پاشو پرو نشو
نوید: تا الان داشتی به زمين و زمان فحش مدادی حالا میخندی
ارسلان: به تو چه
نوید: عکسشو میدی
ارسلان: سری تکون دادم
نوید: پسر وعضت خیلی خرابه
ارسلان: چرا؟
۱۲ تا پارت هدیه به دلیل ۵۷۰ تاییشدنمون
۵۷۰ تاییشدنمون مبارک ☺️
- ۱۱.۲k
- ۰۲ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط