مهم است حالِ آدمها بندِ چه چیزهایی باشد!
مهم است حالِ آدمها بندِ چه چیزهایی باشد!
اگر میخواهی کسی را بشناسی مهم است بدانی چه چیزی به هَمَش میریزد و چه چیزی حالش را کوک میکند!
یکی را دردِ دیگری به هم میریزد و یکی را موفقیت دیگری!
یکی کودکان کار را که میبیند حالش خراب میشود، یکی ماشینهای مدلبالا را که زیر پای بچه پولدارها میبیند سرش گیج میرود و سردرد میگیرد!
مهم است همدردی حال آدم را بد کند یا حسادت!
مهم است طرفت دلش گنده باشد و حالش با از دست دادن چیزهای کوچکِ زندگی به هم نریزد!
مهم است حالِ بدِ دیگران حالِ خوبِ طرفت نباشد!
هر آدمِ جدیدی که وارد زندگیات میشود و تو میخواهی دستت بیاید که چجور آدمیست نگاه کن ببین بخواهد حال خودش را خوب کند و به خودش حال بدهد چکار میکند؟
خودش را برمیدارد میبرد بیرون؟ میبرد خرید یا شهربازی یا پارک یا کافه یا رستوران؟
یا با خودش خلوت میکند و کتاب میخواند و موسیقی گوش میدهد؟ یا تنهایی میرود خیابانهای شهر را بالا و پایین میکند؟
یا میرود امامزاده دعا میکند؟
یا رفقایش را دعوت میکند که دورش را بگیرند و با بگو بخند دردهایش را درمان میکند؟
یا نه دلش بزرگتر از این حرفهاست و با این بازیها حالش خوب نمیشود و باید بلند شود دستِ کمک به کسی برساند، حال خوبی به کسی بدهد، به رفیقی کسی شادی هدیه کند تا جانش شیرین و دلش شاد شود؟
فرق میان آدمها به همین چیزهاست!
یکی حال خوبش را در نداشتن یک لباس مارک گم میکند و در یک نوشیدنی خارجی یک کافهی باکلاس پیدایش میکند!
یکی هم حال خوبش را میان غم مادری که صبحِ فردا فرزند شش ماههاش عملِ قلبِ باز دارد، جا میگذارد و آن را میان دستهای کودکان بیسرپرستی که برایشان لباس شب عید هدیه میبرد، پیدا میکند!
آدمها را از روی دلشان بشناس! از روی وسعت نگاهشان به زندگی!
و دورِ آدمهایی که دورِ آدمهای غیرِ خودشان را خط میکشند خط بکش!
در این جهان همه خودیاند غیرِ آنهایی که خودشان را تافته جدابافته میدانند!
خواستی با آدمها واردِ رابطه شوی خودت را در زندانِ زندگیِ آدمهایی نینداز که جز خودشان هیچکس را نه میبینند نه قبول دارند!
اگر میخواهی کسی را بشناسی مهم است بدانی چه چیزی به هَمَش میریزد و چه چیزی حالش را کوک میکند!
یکی را دردِ دیگری به هم میریزد و یکی را موفقیت دیگری!
یکی کودکان کار را که میبیند حالش خراب میشود، یکی ماشینهای مدلبالا را که زیر پای بچه پولدارها میبیند سرش گیج میرود و سردرد میگیرد!
مهم است همدردی حال آدم را بد کند یا حسادت!
مهم است طرفت دلش گنده باشد و حالش با از دست دادن چیزهای کوچکِ زندگی به هم نریزد!
مهم است حالِ بدِ دیگران حالِ خوبِ طرفت نباشد!
هر آدمِ جدیدی که وارد زندگیات میشود و تو میخواهی دستت بیاید که چجور آدمیست نگاه کن ببین بخواهد حال خودش را خوب کند و به خودش حال بدهد چکار میکند؟
خودش را برمیدارد میبرد بیرون؟ میبرد خرید یا شهربازی یا پارک یا کافه یا رستوران؟
یا با خودش خلوت میکند و کتاب میخواند و موسیقی گوش میدهد؟ یا تنهایی میرود خیابانهای شهر را بالا و پایین میکند؟
یا میرود امامزاده دعا میکند؟
یا رفقایش را دعوت میکند که دورش را بگیرند و با بگو بخند دردهایش را درمان میکند؟
یا نه دلش بزرگتر از این حرفهاست و با این بازیها حالش خوب نمیشود و باید بلند شود دستِ کمک به کسی برساند، حال خوبی به کسی بدهد، به رفیقی کسی شادی هدیه کند تا جانش شیرین و دلش شاد شود؟
فرق میان آدمها به همین چیزهاست!
یکی حال خوبش را در نداشتن یک لباس مارک گم میکند و در یک نوشیدنی خارجی یک کافهی باکلاس پیدایش میکند!
یکی هم حال خوبش را میان غم مادری که صبحِ فردا فرزند شش ماههاش عملِ قلبِ باز دارد، جا میگذارد و آن را میان دستهای کودکان بیسرپرستی که برایشان لباس شب عید هدیه میبرد، پیدا میکند!
آدمها را از روی دلشان بشناس! از روی وسعت نگاهشان به زندگی!
و دورِ آدمهایی که دورِ آدمهای غیرِ خودشان را خط میکشند خط بکش!
در این جهان همه خودیاند غیرِ آنهایی که خودشان را تافته جدابافته میدانند!
خواستی با آدمها واردِ رابطه شوی خودت را در زندانِ زندگیِ آدمهایی نینداز که جز خودشان هیچکس را نه میبینند نه قبول دارند!
- ۱.۳k
- ۱۸ اسفند ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط