{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آدمیزاد عجب قصه‌ی عجیبی‌ست؛

آدمیزاد عجب قصه‌ی عجیبی‌ست؛
گاهی برای به‌دست آوردنِ دنیا می‌دود،
و در میانِ راه، خودش را گم می‌کند.

به ستاره‌ها چشم می‌دوزد،
اما زیباییِ ماه را فراموش می‌کند؛
به فردا فکر می‌کند،
و امروز را از دست می‌دهد.

دستش پر از آرزوست،
اما دلش خالی از آرامش.
برای حرفِ مردم زندگی می‌کند،
و از صدای قلبِ خودش می‌ترسد.

چه حماقتِ شیرینی دارد آدمیزاد؛
بارها از یک زخم می‌شکند،
و باز هم به عشق ایمان می‌آورد.

شاید همین حماقت است
که او را انسان نگه می‌دارد؛
همین که با وجودِ همه‌ی شکست‌ها،
هنوز امیدوار است.
دیدگاه ها (۰)

گم شدم در کوچه‌های چشمِ یار،بی‌نشان، بی‌راه، بی‌صبر و قرار.ه...

به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوستعاشقم بر همه عالم که ه...

لبها گاهی دروغ می‌گویند. ۱۴٠۵/۵/۱۵

عاشقانه های شبنم

عاشقانه های شبنم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط