{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ꜰɪᴋᴀ: #آینده_در_گذشته

ꜰɪᴋᴀ: #آینده_در_گذشته
ᴘᴀʀᴛ: 09


از زبان ات:

تهیونگ هنوز با تعجب نگاهم می‌کرد راستش خودمم شوکه بودم یعنی واقعاً دوباره برگشته بودم گوگوریو! من با هیجان به شمشیر نگاه کردم.

ات:«فهمیدم!»
تهیونگ:«چی رو؟»
ات:«این شمشیر یه دروازه زمانه!»

تهیونگ چند ثانیه ساکت موند.

تهیونگ:«بازم شروع کردی.»
ات:«نه جدی میگم! من واقعاً رفتم آینده!»

سربازها با تردید به هم نگاه کردن یکی از سربازها آروم گفت..

سرباز:«فکر کنم دوباره عقلش رو از دست داده.»
ات:«من عقلم کاملاً سر جاشه!»
بعد جعبه پیتزا رو بالا گرفتم.

ات:«اینم مدرک!»
تهیونگ به جعبه نگاه کرد.
تهیونگ:«این چیه؟»
لبخند زدم.
ات:«غذای آینده.»

سربازها با تعجب به جعبه خیره شدن یکی از اونا گفت..

سرباز:«غذا داخل جعبه؟»
ات:«بله.»

در جعبه رو باز کردم بوی پیتزا کل اتاق رو پر کرد چند نفر با کنجکاوی جلو اومدن تهیونگ هم نگاهی به داخل جعبه انداخت.

تهیونگ:«این چه جور غذاییه؟»
ات:«اسمش پیتزاست.»
یه برش برداشتم و سمتش گرفتم.

ات:«می‌خوای امتحان کنی؟»

تهیونگ اول با تردید نگاهش کرد بعد آروم تیکه رو گرفت چند ثانیه بعد از خوردن، صورتش هیچ تغییری نکرد.

ات:«خب؟»
تهیونگ:«...بد نیست.»
ات:«فقط بد نیست؟! این بهترین غذای دنیاست!»
یکی از سربازها هم امتحان کرد.

سرباز:«اعلیحضرت! خیلی خوشمزست!»
من با غرور لبخند زدم.
ات:«دیدین؟ حالا حرفمو باور می‌کنین؟»

همه ساکت شدن تهیونگ چند لحظه به من خیره شد.

تهیونگ:«هنوز نه.»
ات:«چی؟!»
تهیونگ:«شاید این غذا متعلق به سرزمینی باشه که ما نمی‌شناسیم.»
با حرص فوتی کردم.
ات:«خیلی خب! خودت خواستی.»

نگاهم به شمشیر افتاد یه ایده به ذهنم رسیده بود اگه می‌تونستم دوباره برگردم آینده و یه وسیله عجیب‌تر بیارم...

دیگه هیچکس نمی‌تونست بگه دروغ می‌گم لبخند مرموزی زدم.

ات:«فکر کنم وقتشه یه سفر دیگه برم...»
دیدگاه ها (۰)

ꜰɪᴋᴀ: #آینده_در_گذشته ᴘᴀʀᴛ: 10از زبان ات:لبخندم رو که دید، ت...

ꜰɪᴋᴀ: #آینده_در_گذشته ᴘᴀʀᴛ: 11از زبان ات:همه با شوک به تبلت ...

ꜰɪᴋᴀ: #آینده_در_گذشته ᴘᴀʀᴛ: 08از زبان ات:هنوز باورم نمی‌شد ه...

«فالو بشه لطفاً قشنگا »@rose1127

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط