{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ꜰɪᴋᴀ: #آینده_در_گذشته

ꜰɪᴋᴀ: #آینده_در_گذشته
ᴘᴀʀᴛ: 10


از زبان ات:

لبخندم رو که دید، تهیونگ مشکوک نگاهم کرد.

تهیونگ:«چرا اینطوری لبخند می‌زنی؟»
ات:«هیچی.»
تهیونگ:«معمولاً آدم‌ها وقتی هیچی میگن، یعنی یه چیزی توی سرشونه.»
ات:«شاید.»

بدون اینکه توضیح بیشتری بدم، شمشیر رو محکم توی دستم گرفتم.

ات:«چند دقیقه صبر کنین.»
تهیونگ ابروش رو بالا انداخت.

تهیونگ:«کجا می‌خوای بری؟»
ات:«آینده.»
قبل از اینکه کسی چیزی بگه، شمشیر رو چرخوندم نور سفید دوباره دورم پیچید.

چند ثانیه بعد، وسط پذیرایی خونه‌م ظاهر شدم.

ات:«آخیش!»
سریع گوشیم رو برداشتم و شروع کردم به گشتن داخل خونه.

ات:«باید یه چیزی پیدا کنم که حسابی شوکه‌شون کنه.»
اول تلویزیون به چشمم خورد.

ات:«نه... زیادی بزرگه.»
بعد نگاهم به تبلتم افتاد.

لبخند زدم..
ات:«خوبه، اما کافی نیست.»
چند دقیقه بعد با یه کوله‌پشتی بزرگ برگشتم.

داخلش پر بود از وسیله‌های مختلف گوشی تبلت پاوربانک اسپیکر چراغ‌قوه و کلی خوراکی.

ات:«اگه با اینا هم باور نکنن، دیگه نمی‌دونم چیکار کنم.»

دوباره شمشیر رو چرخوندم وقتی چشمام رو باز کردم، دوباره داخل قصر بودم.

اما این بار همه سربازها با وحشت از جام بلند شدن یکی از سربازها فریاد زد..

سرباز:«بازم ظاهر شد!»
من با خوشحالی کوله رو روی زمین گذاشتم.
ات:«خب آقایون، آماده‌این با آینده آشنا بشین؟»

تهیونگ که هنوز روی صندلیش نشسته بود، با دقت نگاهم می‌کرد ات کوله رو باز کرد و تبلت رو بیرون آورد سربازها چند قدم عقب رفتن.

ات:«اول از همه... این!»
دکمه روشن شدن تبلت رو زدم به محض روشن شدن صفحه، چند نفر از ترس شمشیرهاشون رو بیرون کشیدن.

سرباز:«اعلیحضرت! اون وسیله روشن شد!»
ات:«آروم باشین! نمی‌خوردتون!»

بعد یه ویدئوی کوتاه از خیابون‌های مدرن سئول رو پخش کردم همه با دهان باز به صفحه خیره شده بودن یکی از سربازها زیر لب گفت..

سرباز:«این... چه جور جادوییه؟»
تهیونگ بدون اینکه نگاهش رو از صفحه برداره، آروم گفت..

تهیونگ:«این هم از آینده‌ست؟»
ات با لبخند سر تکون داد.
ات:«گفته بودم.»

برای اولین بار، تهیونگ هیچ جوابی نداشت فقط به صفحه خیره شده بود و من می‌دونستم...کم‌کم داشت حرف‌هام رو باور می‌کرد.
دیدگاه ها (۰)

ꜰɪᴋᴀ: #آینده_در_گذشته ᴘᴀʀᴛ: 11از زبان ات:همه با شوک به تبلت ...

ꜰɪᴋᴀ: #آینده_در_گذشته ᴘᴀʀᴛ: 12از زبان ات:همه منتظر نگاهم می‌...

ꜰɪᴋᴀ: #آینده_در_گذشته ᴘᴀʀᴛ: 09از زبان ات:تهیونگ هنوز با تعجب...

ꜰɪᴋᴀ: #آینده_در_گذشته ᴘᴀʀᴛ: 08از زبان ات:هنوز باورم نمی‌شد ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط