یکبار که دستم بند بود

یکبار که دستم بند بود
چادرم را درآوردم
مادربزرگ گفت
چادری ، چادرش را از سر نمی کشد
گفتم دستم بند است
گفت پس با دندان بگیر

سالها میگذرد
من چادرم را با چنگ و دندان سخت گرفته ام
دستم بند است..
میخواهم عالم را برای ظهورت به هم بریزم. ❤

#لبیک_یا_مهدی
دیدگاه ها (۱۳)

رمان لونا و ویلیام -قسمت آخر بخش۱

✧ᏕᎮᏗᏒᏦ✧𝟝چشمهایش قدرت خدا رابه رخ می‌کشند.𓂃˖♪彡𝄞⨾𓍢ִ໋𓂃˖♪彡𝄞⨾𓍢ִ໋𓂃...

چند پارتی بازی ممنوع

چند پارتی

#عشق_ممنوعه‌_شب پارت دهم | نشانه های خون اشامییونگی فوراً به...

Forbidden love①⑥ا/ت: نه... نه! محاله... امکان نداره بچه‌ای و...

سناریو ی ماه سرخ: پارت ۲

اسم فیک = " محو اقیانوس نگاهت "پارت " 54 "" فلش بک | دو سال ...

چند پارت

شب شده بود و پری بعد از یک روز طولانی، تنها توی خونه استراحت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط