part
part=7
Red moon
ماه قرمز
ویو رزی
وقتی دیدم منو بوسید واقعا تعجب کردم اصلا انتظار این کار رو نداشتم بعد ۳ مین از لبام دست کشید و به صورتم نگاه کرد بعض بدی گلوم رو چنگ زد و نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و اسم هام سرازیر شد با انگشتش اشکام رو پاک کرد بعد انگار تازه متوجه کارش شده باش ازم فاصله گرفت
-م...معذرت می خوام
+مردک بیشعور
- گفتم ببخشید
+ نمی خوام ( با گریه شدید)
- ببخشید لطفاً گریه نکن
تهیونگ وقتی دید گریه اش بند نمی یاد بغلش کرد و رو مو های او را بوسید.
حدود ۴ دقیقه رزی فقط تو بغل تهیونگ گریه می کرد و بل آخره آروم شد .......
- منو میبخشی
+ اوهوم
- ممنون
+میشه بزاری برم
-نه
+ چرا
-چون از دستم ناراحت هستی و من می خوام از دلت در بیارم
+ نمی خواد من خوبم
-رو حرف من حرف نزن باید از دلت دربیارم
+باش
تهیونگ و رزی داخل شهر راه می رفتن که تهیونگ چشمش به یه لباس خورد و به رزی گفت منظرش باش و رفت اون لباس رو برای رزی گرفت و بعد به رزی داد
+ وای ممنون دستت درد نکنه
- خواهش می کنم خانوم کوشولو
- خب بیا بریم اونجا
+ باش
تهیونگ و رزی رفتن جای جواهر فروشی
و یه بینیو نظر رزی رو جلب کرد و به تهیونگ گفت این رو براش بخره
(علامت ها ته ته- رزی+ اجوماـ)
-این رو برای ما حساب کنید
ـ برای شما رایگان هست
+ چی؟
ـ می خوره زوج خوش بختی باشین
+نه نه ما...
- بله خیلی ممنون ما واقعا زوج خوش بختی هستیم
رزی از این حرف تهیونگ تعجب کرد اما چیزی نگفت
دیگه حدود ۵ ماه اینا هر روز همدیگه رو می دیدن
و باهم خیلی خوب شده بودن
ویو تهیونگ توی قصر
همه وزرا نشسته بودن و باهم صحبت می کردن که با ورود من ساکت شدن
- امروز شما رو به اینجا احضار کردم تا بهتون چیزی بگم
من بانوی رو برای همسری خودم انتخاب کردم
وزرا یک= اما سرورم شما باید با ملکه مادر مشورت کنید
- سرباز
سرباز= بله سرورم
تهیونگ بلند شد و شمشر رو از سرباز گرفت و با یه ضربه سر از تن تو اون جدا کرد
- مثل اینکه یادتون رفته من کی هستم( عربده)
وزرا:مبارک باشه سرورم عالی جناب زنده باشند
جلسه تموم شد و حکم هم صادر شد و اونا رفتن تا رزی رو بیارن
ویو رزی
داشتم کتاب می خوندم که میون اومد
@ بانوی من بانوی من
+ چیه چیشده
@ حکمی از طرف عالی جناب اومده
+عالی جناب اما من که تا به حال ایشون رو ندیدم
@ من هم نمی دونم
+ باش بیا بریم
رزی و میون اومدن بیرون که با چند نفر رو به رو شدن
+ شما با من کاری داشتین
٫ بله بانوی من ما حکمی از طرف عالی جناب داریم
رزی زانو زو و اون مرده شروع به خوندن حکم کرد و جمع زیادی مردم در حال نگاه کردن بودن....
Red moon
ماه قرمز
ویو رزی
وقتی دیدم منو بوسید واقعا تعجب کردم اصلا انتظار این کار رو نداشتم بعد ۳ مین از لبام دست کشید و به صورتم نگاه کرد بعض بدی گلوم رو چنگ زد و نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و اسم هام سرازیر شد با انگشتش اشکام رو پاک کرد بعد انگار تازه متوجه کارش شده باش ازم فاصله گرفت
-م...معذرت می خوام
+مردک بیشعور
- گفتم ببخشید
+ نمی خوام ( با گریه شدید)
- ببخشید لطفاً گریه نکن
تهیونگ وقتی دید گریه اش بند نمی یاد بغلش کرد و رو مو های او را بوسید.
حدود ۴ دقیقه رزی فقط تو بغل تهیونگ گریه می کرد و بل آخره آروم شد .......
- منو میبخشی
+ اوهوم
- ممنون
+میشه بزاری برم
-نه
+ چرا
-چون از دستم ناراحت هستی و من می خوام از دلت در بیارم
+ نمی خواد من خوبم
-رو حرف من حرف نزن باید از دلت دربیارم
+باش
تهیونگ و رزی داخل شهر راه می رفتن که تهیونگ چشمش به یه لباس خورد و به رزی گفت منظرش باش و رفت اون لباس رو برای رزی گرفت و بعد به رزی داد
+ وای ممنون دستت درد نکنه
- خواهش می کنم خانوم کوشولو
- خب بیا بریم اونجا
+ باش
تهیونگ و رزی رفتن جای جواهر فروشی
و یه بینیو نظر رزی رو جلب کرد و به تهیونگ گفت این رو براش بخره
(علامت ها ته ته- رزی+ اجوماـ)
-این رو برای ما حساب کنید
ـ برای شما رایگان هست
+ چی؟
ـ می خوره زوج خوش بختی باشین
+نه نه ما...
- بله خیلی ممنون ما واقعا زوج خوش بختی هستیم
رزی از این حرف تهیونگ تعجب کرد اما چیزی نگفت
دیگه حدود ۵ ماه اینا هر روز همدیگه رو می دیدن
و باهم خیلی خوب شده بودن
ویو تهیونگ توی قصر
همه وزرا نشسته بودن و باهم صحبت می کردن که با ورود من ساکت شدن
- امروز شما رو به اینجا احضار کردم تا بهتون چیزی بگم
من بانوی رو برای همسری خودم انتخاب کردم
وزرا یک= اما سرورم شما باید با ملکه مادر مشورت کنید
- سرباز
سرباز= بله سرورم
تهیونگ بلند شد و شمشر رو از سرباز گرفت و با یه ضربه سر از تن تو اون جدا کرد
- مثل اینکه یادتون رفته من کی هستم( عربده)
وزرا:مبارک باشه سرورم عالی جناب زنده باشند
جلسه تموم شد و حکم هم صادر شد و اونا رفتن تا رزی رو بیارن
ویو رزی
داشتم کتاب می خوندم که میون اومد
@ بانوی من بانوی من
+ چیه چیشده
@ حکمی از طرف عالی جناب اومده
+عالی جناب اما من که تا به حال ایشون رو ندیدم
@ من هم نمی دونم
+ باش بیا بریم
رزی و میون اومدن بیرون که با چند نفر رو به رو شدن
+ شما با من کاری داشتین
٫ بله بانوی من ما حکمی از طرف عالی جناب داریم
رزی زانو زو و اون مرده شروع به خوندن حکم کرد و جمع زیادی مردم در حال نگاه کردن بودن....
- ۱۹۵
- ۱۶ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط