{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🖤 قراردادی که واقعی شد

🖤 قراردادی که واقعی شد

پارت ۲۷ | خائن

هانا هنوز به جمله‌ی روی صفحه خیره بود.

«دشمن واقعی یکی از کسانی است که امروز در این اتاق ایستاده.»

قلبش تند می‌زد.

نگاهش رو از روی دفتر برداشت و به چهار نفر روبه‌روش نگاه کرد.

جونگکوک.

تهیونگ.

دوها.

دائه‌وون.

و پدرش.

— یکی از شما...

صدای هانا لرزید.

— یکی از شما خائنه.

سکوت.

هیچ‌کس جواب نداد.

دائه‌وون آرام خندید.

— بالاخره رسیدیم به این قسمت.

دوها با عصبانیت گفت:

— تو خیلی چیزا می‌دونی.

دائه‌وون نگاهش کرد.

— بیشتر از چیزی که فکر می‌کنی.

جونگکوک جلو رفت.

— اسمش رو بگو.

دائه‌وون لبخندش رو از بین نبرد.

— چرا خودت پیداش نمی‌کنی؟

جونگکوک یقه‌ی کت دائه‌وون رو گرفت.

— بازی تموم شد.

دائه‌وون بدون ترس گفت:

— نه، جونگکوک.

مکث کرد.

— تازه شروع شده.

هانا ناگهان گفت:

— بس کنید!

هر دو به سمتش برگشتند.

هانا دفتر رو بالا گرفت.

— جواب این دفتر رو می‌خوام.

پدرش آرام گفت:

— هانا، دفتر رو ببند.

— چرا؟

— چون هنوز آماده نیستی.

هانا با ناباوری خندید.

— هنوز آماده نیستم؟!

چشم‌هاش پر از اشک شد.

— من تمام عمرم به خاطر رازهای شما چیزی نفهمیدم!

پدرش چیزی نگفت.

هانا ادامه داد:

— حافظه‌م رو ازم گرفتین، گذشته‌م رو پنهان کردین، بعد مجبورم کردین وارد قراردادی بشم که حتی نمی‌دونستم چرا وجود داره!

جونگکوک آرام گفت:

— هانا...

— تو هم ساکت!

جونگکوک متوقف شد.

هانا برای اولین بار با عصبانیت بهش نگاه کرد.

— تو از همه بیشتر می‌دونستی.

جونگکوک جواب نداد.

همین سکوت کافی بود.

هانا آرام گفت:

— پس تو هم بهم دروغ گفتی.

جونگکوک سرش رو پایین انداخت.

— آره.

هانا خشکش زد.

— چی؟

— آره.

جونگکوک مستقیم نگاهش کرد.

— من از اول همه‌چیز رو نمی‌دونستم... ولی چیزهایی می‌دونستم که بهت نگفتم.

اشک از گوشه‌ی چشم هانا پایین افتاد.

— چرا؟

جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد.

— چون اگه می‌گفتم، ممکن بود دیگه هیچ‌وقت به من اعتماد نکنی.

هانا آرام گفت:

— و الان چی؟

جونگکوک جواب نداد.

هانا دفتر رو بست.

ناگهان صدای تق از داخل دفتر آمد.

همه برگشتند.

صفحه‌ی آخر دوباره تغییر کرده بود.

این بار فقط یک اسم روی کاغذ ظاهر شد.

HANA

زیر اسمش یک جمله نوشته شد:

«خائن کسی نیست که به تو دروغ گفته.»

هانا با تعجب به نوشته نگاه کرد.

چند ثانیه بعد، جمله‌ی دوم ظاهر شد:

«خائن کسی است که حقیقت را از تو پنهان کرده تا خودش زنده بماند.»

همه ساکت شدند.

دوها آهسته گفت:

— این یعنی...

تهیونگ ادامه داد:

— ممکنه هر کسی باشه.

دائه‌وون لبخند زد.

— دقیقاً.

ناگهان صدای زنگ گوشی هانا بلند شد.

شماره ناشناس.

هانا جواب داد.

— بله؟

صدای مردی از پشت خط آمد:

— دنبال خائن می‌گردی؟

هانا اخم کرد.

— تو کی هستی؟

— کسی که جوابش رو می‌دونه.

— پس بگو.

چند ثانیه سکوت.

بعد مرد گفت:

— به کسی که بیشتر از همه بهش اعتماد داری نگاه کن.

هانا آرام سرش رو بالا آورد.

نگاهش مستقیم روی جونگکوک افتاد.

جونگکوک رنگش پرید.

— هانا، قطع کن.

اما صدا قبل از قطع شدن فقط یک جمله گفت:

— خائن کنارته.

تماس قطع شد.

هانا گوشی رو پایین آورد.

همه به جونگکوک نگاه می‌کردند.

جونگکوک چیزی نگفت.

فقط آرام به هانا نزدیک شد.

— به من اعتماد نکن.

هانا با صدای لرزان پرسید:

— چرا؟

جونگکوک جواب نداد.

فقط از جیبش یک کلید قدیمی بیرون آورد.

کلیدی که هانا تا آن لحظه ندیده بود.

— چون وقتشه چیزی رو ببینی که سال‌ها ازت پنهان کردم.

هانا به کلید خیره شد.

— کجا؟

جونگکوک آرام گفت:

— جایی که همه‌چیز از اونجا شروع شد.

و برای اولین بار...

هانا فهمید شاید بزرگ‌ترین راز این داستان، نه درباره‌ی پدرش باشد...

نه دائه‌وون...

بلکه درباره‌ی خود جونگکوک.

ادامه دارد...
#فیکشن #فیکشن_بی_تی_اس #فیک #بنگتن #بی_تی_اس #جونگکوک #تهیونگ #نامجون #جین #جیهوپ #شوگا #جیمین #سناریو #رمان #فیکشن_فارسی #فیکشن_جونگکوک #فیکشن_تهیونگ #فیک_جونگکوک #فیک_تهیونگ #رمان_فانتزی #رمان_عاشقانه #داستان #داستان_فارسی #فیکشن_نویسی #نویسنده #آرمی #آرمی_فیکشن #BTS #Jungkook #Taehyung #BTSFiction #حمایت #حمایت_از_فیکشن #لایک #کامنت #پارت_بعدی #قراردادی_که_واقعی_شد
دیدگاه ها (۰)

🖤 قراردادی که واقعی شدپارت ۲۸ | اتاقی که نباید باز می‌شدهانا...

🖤 قراردادی که واقعی شدپارت ۲۹ | مادرم زنده است — بخش اولهانا...

🖤 قراردادی که واقعی شدپارت ۲۶ | دو چهرههمه خشک‌شون زده بود.ه...

🖤 قراردادی که واقعی شدپارت ۲۵ | اولین اعتمادچراغ‌ها هنوز خام...

🖤 قراردادی که واقعی شدپارت ۱۶ | دشمنِ مشترکصدای شکستن شیشه د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط