در دل این هیاهوی بیپایان
ֹ 🌃
«در دل این هیاهوی بیپایان،
من دیوانهای بودم که به بوی رزهای خیالت زنده مانده بود.
هرکس در این شهر، فریاد میزد و میدوید،
اما من آرام در کوچههای بینفسِ خاطره،
دنبال ردپای نگاهت قدم میزدم.
شب را بهانه می کنم
برای پرسه زدن در کوچه های خیال ،
که شاید بگیرد دستانت را ،
دستان خالی ام.
چه رازها که میان گلبرگهای این رزهای خاموش پنهان ماند،
و چه شبها که دیوانهتر از قبل،
با خیالت در خلوتِ ماه گم شدم.
باشد که روزی، این هیاهوی بیامان
از یاد برود،
و در سکوتی از جنس عطر رز،
دوباره مرا در آغوش بگیری…»
«در دل این هیاهوی بیپایان،
من دیوانهای بودم که به بوی رزهای خیالت زنده مانده بود.
هرکس در این شهر، فریاد میزد و میدوید،
اما من آرام در کوچههای بینفسِ خاطره،
دنبال ردپای نگاهت قدم میزدم.
شب را بهانه می کنم
برای پرسه زدن در کوچه های خیال ،
که شاید بگیرد دستانت را ،
دستان خالی ام.
چه رازها که میان گلبرگهای این رزهای خاموش پنهان ماند،
و چه شبها که دیوانهتر از قبل،
با خیالت در خلوتِ ماه گم شدم.
باشد که روزی، این هیاهوی بیامان
از یاد برود،
و در سکوتی از جنس عطر رز،
دوباره مرا در آغوش بگیری…»
- ۵.۴k
- ۲۳ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط