هیونلیکس
پارت 22 – «ما از هم نبودیم، ما با هم ساخته شدیم»
رینا دوباره برگشت دلیلش هم معلوم نبود.
رینا روی صندلی تمرین نشسته بود، زل پشت سرش با هم تمرین میکردن. نگاهها، لبخندهای کوچیک، تماسهای اتفاقی دستهاشون… همه چیز بینشون طبیعی اما پر از حس بود.
فلیکس زیر لب چیزی گفت که فقط هیونجین شنید، هیونجین زد زیر خنده، یه خندهی آروم و خاص… خندهای که رینا هیچوقت نتونست ازش بگیره. حسادت توی رگهاش فوران میکرد.
رینا بلند شد، صاف ایستاد و گفت:
ـ هی، میشه برای یه لحظه فقط تمرکز کنین روی تمرین؟
چشماش پر از بغض بود، اما با صدایی خشک ادامه داد:
ـ اینجا گروه ماست، نه کافهی عاشقونهتون!
هیونجین نگاهش کرد. نه با خشم، نه با تعجب… با آرامشی که از عشق اطمینان میگیره.
فلیکس آروم جلو رفت.
ـ رینا… این گروه، ادامهی همون چیزیه که ما توی دبیرستان ساختیم. اون موقع یه گروه کوچیک داشتیم، اسمش استری کیدز بود. با هیونجین، من، چندتا دوست دیگه…
نگاه کوتاهی به هیونجین انداخت.
ـ وقتی اون گروه از هم پاشید، ما عهد کردیم یه روز دوباره با هم روی استیج باشیم. و الان این گروه، اینجا، ادامهی همونه.
رینا زمزمه کرد:
ـ و من چی؟ من چی وسط این همه خاطرهتون؟
هیونجین آروم گفت:
ـ تو انتخاب شدی، اتفاقی. ما انتخابت نکردیم. ولی سعی کردیم قبولت کنیم… تا وقتی خواستی چیزی بشی که نیستی.
فلیکس اضافه کرد:
ـ من از اول هم… فقط عاشق یه نفر بودم. سعی نکردم پنهونش کنم. حتی وقتی تو دورم میپیچیدی، بازم نگاهم جای دیگه بود.
رینا نفسش برید.
ـ چرا از اول نگفتی؟ چرا کاری نکردی از گروه برم؟
هیونجین یه قدم جلو اومد.
ـ چون ما میخواستیم حرفهای باشیم. اما تو خواستی عشق رو با فشار بسازی. ولی عشق ساخته نمیشه، کشف میشه.
فلیکس جلو اومد، درست جلوی چشمهای رینا، دست هیونجین رو گرفت.
ـ ما توی بارون همدیگه رو پیدا کردیم. توی شکست هم. توی استیج، توی خاطرههای گروه قدیم.
لبخند زد.
ـ و حالا، توی آیندهمون هم با هم خواهیم بود. تا آخر.
رینا عقب رفت… چشماش پر از اشک، اما نه اشک عشق. اشک شکست.
ـ باشه...
صداش لرزید:
ـ این گروه شماست. من اشتباهی افتادم اینجا...
و همونجا بود که رینا، برای اولین بار، دیگه چیزی نگفت. فقط برگشت… و رفت.
هیونجین و فلیکس ایستاده بودن وسط سالن تمرین خالی، دست توی دست، لبخند به لب.
هیونجین زمزمه کرد:
ـ بالاخره رفت…
فلیکس:
ـ ما موندیم.
هیونجین:
ـ تا آخرش...
الان 2 سال از اون موقع میگذره.
و این پایان فیک هیونلیکس هست❤️🎀
رینا دوباره برگشت دلیلش هم معلوم نبود.
رینا روی صندلی تمرین نشسته بود، زل پشت سرش با هم تمرین میکردن. نگاهها، لبخندهای کوچیک، تماسهای اتفاقی دستهاشون… همه چیز بینشون طبیعی اما پر از حس بود.
فلیکس زیر لب چیزی گفت که فقط هیونجین شنید، هیونجین زد زیر خنده، یه خندهی آروم و خاص… خندهای که رینا هیچوقت نتونست ازش بگیره. حسادت توی رگهاش فوران میکرد.
رینا بلند شد، صاف ایستاد و گفت:
ـ هی، میشه برای یه لحظه فقط تمرکز کنین روی تمرین؟
چشماش پر از بغض بود، اما با صدایی خشک ادامه داد:
ـ اینجا گروه ماست، نه کافهی عاشقونهتون!
هیونجین نگاهش کرد. نه با خشم، نه با تعجب… با آرامشی که از عشق اطمینان میگیره.
فلیکس آروم جلو رفت.
ـ رینا… این گروه، ادامهی همون چیزیه که ما توی دبیرستان ساختیم. اون موقع یه گروه کوچیک داشتیم، اسمش استری کیدز بود. با هیونجین، من، چندتا دوست دیگه…
نگاه کوتاهی به هیونجین انداخت.
ـ وقتی اون گروه از هم پاشید، ما عهد کردیم یه روز دوباره با هم روی استیج باشیم. و الان این گروه، اینجا، ادامهی همونه.
رینا زمزمه کرد:
ـ و من چی؟ من چی وسط این همه خاطرهتون؟
هیونجین آروم گفت:
ـ تو انتخاب شدی، اتفاقی. ما انتخابت نکردیم. ولی سعی کردیم قبولت کنیم… تا وقتی خواستی چیزی بشی که نیستی.
فلیکس اضافه کرد:
ـ من از اول هم… فقط عاشق یه نفر بودم. سعی نکردم پنهونش کنم. حتی وقتی تو دورم میپیچیدی، بازم نگاهم جای دیگه بود.
رینا نفسش برید.
ـ چرا از اول نگفتی؟ چرا کاری نکردی از گروه برم؟
هیونجین یه قدم جلو اومد.
ـ چون ما میخواستیم حرفهای باشیم. اما تو خواستی عشق رو با فشار بسازی. ولی عشق ساخته نمیشه، کشف میشه.
فلیکس جلو اومد، درست جلوی چشمهای رینا، دست هیونجین رو گرفت.
ـ ما توی بارون همدیگه رو پیدا کردیم. توی شکست هم. توی استیج، توی خاطرههای گروه قدیم.
لبخند زد.
ـ و حالا، توی آیندهمون هم با هم خواهیم بود. تا آخر.
رینا عقب رفت… چشماش پر از اشک، اما نه اشک عشق. اشک شکست.
ـ باشه...
صداش لرزید:
ـ این گروه شماست. من اشتباهی افتادم اینجا...
و همونجا بود که رینا، برای اولین بار، دیگه چیزی نگفت. فقط برگشت… و رفت.
هیونجین و فلیکس ایستاده بودن وسط سالن تمرین خالی، دست توی دست، لبخند به لب.
هیونجین زمزمه کرد:
ـ بالاخره رفت…
فلیکس:
ـ ما موندیم.
هیونجین:
ـ تا آخرش...
الان 2 سال از اون موقع میگذره.
و این پایان فیک هیونلیکس هست❤️🎀
- ۱.۸k
- ۱۲ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط