هیونلیکس
.
---
🌈 پارت ۲۰
---
صبح زیبا و آفتابی بود.
هیونجین و فلیکس کنار هم نشسته بودن، دست تو دست هم، توی پارکی که همیشه براشون پر از خاطره بود.
هوا پر بود از بوی گلها و صدای پرندهها.
هیونجین خندید و گفت:
— «میدونی؟ حالا که به گذشته نگاه میکنم، همه ترسها و سختیها انگار ارزش داشتن.»
فلیکس لبخند زد و گفت:
«آره. چون همهشون ما رو به هم نزدیکتر کرد.»
هیونجین سرش رو روی شونه فلیکس گذاشت و آروم گفت:
— «هیچچیز نمیتونه ما رو از هم جدا کنه.»
فلیکس دستش رو دور هیونجین حلقه کرد و گفت:
«قول میدم همیشه باشم، تو هر شرایطی.»
خورشید توی آسمون درخشان بود و یه روز جدید، یه زندگی جدید برای اون دو تا شروع شده بود.
---
ولی سرنوشت اونجوری که میخواستن پیش نرفت>>
---
فلیکس از هیونجین جدا شده بود. نه اینکه بخواد… مجبور شده بود.
ماجرا از اون روز شروع شد که فلیکس به طور اتفاقی شنید قراره پدرش اونو به استرالیا برگردونه. برای همیشه.
دلش شکست، ولی نگفت. نمیخواست هیونجین رو با گریههاش تنها بذاره. تصمیم گرفت یه شب قبل رفتنش، برای آخرین بار ببینهش.
هیونجین توی پشتبوم مدرسه نشسته بود. جایی که همیشه با هم نقاشی میکشیدن. هوای بارونی، بوی خاطره میداد.
فلیکس آروم از پشت سر صداش کرد: — «هیون…»
هیونجین برگشت. انگار نفسش بند اومده بود. چشماش برق میزد. برق عصبانیت یا شوق؟ نمیدونست.
فلیکس:
«فقط اومدم یه چیز بگم… بعدش میرم.»
هیونجین:
— «تو داری میری… مگه نه؟»
فلیکس نتونست دروغ بگه. سرشو پایین انداخت.
هیونجین با صدای گرفته گفت:
— «چرا هیچچی نگفتی؟ چرا گذاشتی من بهت عادت کنم، عاشقت بشم، بعد…»
فلیکس یک قدم جلو اومد. قلبش میکوبید:
«چون عاشقتم، هیونجین. از همون روز اول. از اون نگاه 4 ثانیهای. از اون دفتر استریکیدز لعنتی…»
سکوت. فقط صدای بارون و نفسهای سنگین.
هیونجین با صدایی لرزون گفت:
— «پس حداقل قبل رفتنت… بوسم کن. جوری که برای یه عمر، توی ذهنم بمونه.»
فلیکس ناباورانه جلو رفت. دو دستش رو گذاشت کنار صورت هیونجین. آروم. محکم. با عشق.
لبهاشون آروم به هم رسید. بوسهای طولانی. تلخ. شیرین. پر از ناگفتهها، اشکها، ترسها و دوستداشتنها.
وقتی جدا شدن، هردوشون اشک توی چشم داشتن.
فلیکس رفت. همون شب. بدون نامه. بدون عکس. فقط یه بوسه.
⏳ سالها گذشت.
هیونجین هر روز، به فلیکس پیام میداد ولی جوابی نمیگرفت فقط سین میخوردن.
هیونجین :
_فلیکس الان 7ساله که رفتی و جوابی بهم نمیدی.
درکت میکنم سخته برات، ولی دوره کارآموزی ام تموم شده.
خیلی وقته 2 روز دیگه کنسرت دارم یک هم گروهی جدیدم دارم هیچ مشخصاتی ازش ندارم.
عجیب نیست؟
یک دختره ای هست اسمش رینا هی بهم میچسبه مثل کاپل ها.
(1 اوت 2025)
هیونجین :
امروز کنسرت ام هست الان اتاق گریم ام همش احساس میکنم تو پیشم.
(3،اوت 2025)
چراغ های استیج، دونه به دونه روشن شدن هیونجین شروع به خوندن کرد.
تا نوبت هم گروهی اش شد، داشت میخوند هیونجین تمرکز روی اجرا نداشت، همش به سوال های توی ذهنش توجه میکرد.
هیونجین :
چرا صداش.... مثل فلیکس اینقدر گرمه؟
بعد کنسرت.........
هیونجین از ساختمون زد بیرون به آسمون بارونی تاریک نگاه کرد، چترشو باز کرد گوشیش رو در آورد.
هیونجین :
_کنسرت ام تمام شده مثل همیشه دارم توی هوای بارونی میرم سمت ایستگاهی که تابستون 7 سال پیش رفتم کلاس نقاشی، یادته؟
گوشیش رو آروم گذاشت، توی جیبش رسید به ایستگاه چتر و بست سرشو بالا گرفت به ابرهای سیاه و سفید نگاه کرد، و بی دلیل اشک میریخت.
.
.
.
تا اینکه یک نفر دستاشو از پشت دور هیونجین حلقه کرد.
هیونجین با لحن جدی و عصبانی گفت:
_رینا یکبار بهت گفتم من حسی به تو ندارم یکی دیگه.......
داری راجب چی حرف میزنی؟
همون صدای گرم و دلنشین بود. هیونجین آروم برگشت، با صحنه ای که دید خشکش زد، فلیکس با یک لبخند گرم، چشم هایی که بخاطر اشک هایی که میریخت خیس بود نگاهش میکرد.
.
.
.
هیونجین چند قدمی رفت عقب
تا اینکه فلیکس گفت:
چی شده.... هیونجین؟
هیونجین بدون اینکه تردید کنه پرید بغل فلیکس جوری که هر دوتاشون خوردن زمین
_فکر کردم هیچ وقت نمیبینم ات.
حالا داری میبینیم دیگه
و بوسه نه خیلی طولانی و نه خیلی کم گذاشت رو لبای نرم و صورتی هیونجین.....
هیونجین خودش رو جدا کرد.
هردو، خیس بودن.
فلیکس :
امروز کنسرت ات خیلی خوب بود.
هیونجین :
_ولی تو اونجا نبودی.
فلیکس روش رو کرد اونطرف به اتوبوس ها نگاه میکرد و آروم زمزمه کرد:
بنظرت هم گروهی ناشناست کی بود؟.....
---
🌈 پارت ۲۰
---
صبح زیبا و آفتابی بود.
هیونجین و فلیکس کنار هم نشسته بودن، دست تو دست هم، توی پارکی که همیشه براشون پر از خاطره بود.
هوا پر بود از بوی گلها و صدای پرندهها.
هیونجین خندید و گفت:
— «میدونی؟ حالا که به گذشته نگاه میکنم، همه ترسها و سختیها انگار ارزش داشتن.»
فلیکس لبخند زد و گفت:
«آره. چون همهشون ما رو به هم نزدیکتر کرد.»
هیونجین سرش رو روی شونه فلیکس گذاشت و آروم گفت:
— «هیچچیز نمیتونه ما رو از هم جدا کنه.»
فلیکس دستش رو دور هیونجین حلقه کرد و گفت:
«قول میدم همیشه باشم، تو هر شرایطی.»
خورشید توی آسمون درخشان بود و یه روز جدید، یه زندگی جدید برای اون دو تا شروع شده بود.
---
ولی سرنوشت اونجوری که میخواستن پیش نرفت>>
---
فلیکس از هیونجین جدا شده بود. نه اینکه بخواد… مجبور شده بود.
ماجرا از اون روز شروع شد که فلیکس به طور اتفاقی شنید قراره پدرش اونو به استرالیا برگردونه. برای همیشه.
دلش شکست، ولی نگفت. نمیخواست هیونجین رو با گریههاش تنها بذاره. تصمیم گرفت یه شب قبل رفتنش، برای آخرین بار ببینهش.
هیونجین توی پشتبوم مدرسه نشسته بود. جایی که همیشه با هم نقاشی میکشیدن. هوای بارونی، بوی خاطره میداد.
فلیکس آروم از پشت سر صداش کرد: — «هیون…»
هیونجین برگشت. انگار نفسش بند اومده بود. چشماش برق میزد. برق عصبانیت یا شوق؟ نمیدونست.
فلیکس:
«فقط اومدم یه چیز بگم… بعدش میرم.»
هیونجین:
— «تو داری میری… مگه نه؟»
فلیکس نتونست دروغ بگه. سرشو پایین انداخت.
هیونجین با صدای گرفته گفت:
— «چرا هیچچی نگفتی؟ چرا گذاشتی من بهت عادت کنم، عاشقت بشم، بعد…»
فلیکس یک قدم جلو اومد. قلبش میکوبید:
«چون عاشقتم، هیونجین. از همون روز اول. از اون نگاه 4 ثانیهای. از اون دفتر استریکیدز لعنتی…»
سکوت. فقط صدای بارون و نفسهای سنگین.
هیونجین با صدایی لرزون گفت:
— «پس حداقل قبل رفتنت… بوسم کن. جوری که برای یه عمر، توی ذهنم بمونه.»
فلیکس ناباورانه جلو رفت. دو دستش رو گذاشت کنار صورت هیونجین. آروم. محکم. با عشق.
لبهاشون آروم به هم رسید. بوسهای طولانی. تلخ. شیرین. پر از ناگفتهها، اشکها، ترسها و دوستداشتنها.
وقتی جدا شدن، هردوشون اشک توی چشم داشتن.
فلیکس رفت. همون شب. بدون نامه. بدون عکس. فقط یه بوسه.
⏳ سالها گذشت.
هیونجین هر روز، به فلیکس پیام میداد ولی جوابی نمیگرفت فقط سین میخوردن.
هیونجین :
_فلیکس الان 7ساله که رفتی و جوابی بهم نمیدی.
درکت میکنم سخته برات، ولی دوره کارآموزی ام تموم شده.
خیلی وقته 2 روز دیگه کنسرت دارم یک هم گروهی جدیدم دارم هیچ مشخصاتی ازش ندارم.
عجیب نیست؟
یک دختره ای هست اسمش رینا هی بهم میچسبه مثل کاپل ها.
(1 اوت 2025)
هیونجین :
امروز کنسرت ام هست الان اتاق گریم ام همش احساس میکنم تو پیشم.
(3،اوت 2025)
چراغ های استیج، دونه به دونه روشن شدن هیونجین شروع به خوندن کرد.
تا نوبت هم گروهی اش شد، داشت میخوند هیونجین تمرکز روی اجرا نداشت، همش به سوال های توی ذهنش توجه میکرد.
هیونجین :
چرا صداش.... مثل فلیکس اینقدر گرمه؟
بعد کنسرت.........
هیونجین از ساختمون زد بیرون به آسمون بارونی تاریک نگاه کرد، چترشو باز کرد گوشیش رو در آورد.
هیونجین :
_کنسرت ام تمام شده مثل همیشه دارم توی هوای بارونی میرم سمت ایستگاهی که تابستون 7 سال پیش رفتم کلاس نقاشی، یادته؟
گوشیش رو آروم گذاشت، توی جیبش رسید به ایستگاه چتر و بست سرشو بالا گرفت به ابرهای سیاه و سفید نگاه کرد، و بی دلیل اشک میریخت.
.
.
.
تا اینکه یک نفر دستاشو از پشت دور هیونجین حلقه کرد.
هیونجین با لحن جدی و عصبانی گفت:
_رینا یکبار بهت گفتم من حسی به تو ندارم یکی دیگه.......
داری راجب چی حرف میزنی؟
همون صدای گرم و دلنشین بود. هیونجین آروم برگشت، با صحنه ای که دید خشکش زد، فلیکس با یک لبخند گرم، چشم هایی که بخاطر اشک هایی که میریخت خیس بود نگاهش میکرد.
.
.
.
هیونجین چند قدمی رفت عقب
تا اینکه فلیکس گفت:
چی شده.... هیونجین؟
هیونجین بدون اینکه تردید کنه پرید بغل فلیکس جوری که هر دوتاشون خوردن زمین
_فکر کردم هیچ وقت نمیبینم ات.
حالا داری میبینیم دیگه
و بوسه نه خیلی طولانی و نه خیلی کم گذاشت رو لبای نرم و صورتی هیونجین.....
هیونجین خودش رو جدا کرد.
هردو، خیس بودن.
فلیکس :
امروز کنسرت ات خیلی خوب بود.
هیونجین :
_ولی تو اونجا نبودی.
فلیکس روش رو کرد اونطرف به اتوبوس ها نگاه میکرد و آروم زمزمه کرد:
بنظرت هم گروهی ناشناست کی بود؟.....
- ۲.۹k
- ۱۲ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط