{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

هرگز این قصه ندانست کسی:

هرگز این قصه ندانست کسی:
آن شب آمد به سرای من و خاموش نشست
سر فرو داشت، نمی گفت سخن
نگهش از نگهم داشت گریز
مدتی بود که دیگر با من
برسر مهر نبود ...

آه، این درد مرا می فرسود:
«او به دل عشق دگر می ورزد؟»
گریه سر دادم در دامن او
های هایی که هنوز
تنم از خاطره اش می لرزد!
بر سرم دست کشید
در کنارم بنشست
بوسه بخشید به من
لیک می دانستم
که دلش با دل من سرد شده ست ...!

‌
دیدگاه ها (۲)

#در_آغوش_شیطان𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 𝓞𝓷𝓮 : ¹𝓟𝓪𝓻𝓽 : ²کیم ته‌وون، پدر عمارت، ...

هرگز این قصه ندانست کسی:آن شب آمد به سرای من و خاموش نشستسر ...

هرگز این قصه ندانست کسی:آن شب آمد به سرای من و خاموش نشستسر ...

هرگز این قصه ندانست کسی:آن شب آمد به سرای من و خاموش نشستسر ...

هرگز این قصه ندانست کسیآن شب آمد به سرای من و خاموش نشستسر ف...

❤❤هرگز این قصه ندانست ڪسیآن شب آمد به سراے من و خاموش نشستسر...

هرگز این قصه ندانست کسی :آن شب آمد به سرای من و خاموش نشستسر...

عمر رفت و راز عشق از دل نیامد بر زبان‌...

.آه، این درد مرا می فرسود:«او به دل عشق دگر می ورزد؟»گریه سر...

من فاصله بگیر ! هر بار که به من نزدیک می شوی ، باور می کنم ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط