{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رقص سایه‌ها | پارت ۱۲: ورود ناخوانده

رقص سایه‌ها | پارت ۱۲: ورود ناخوانده


سکوت میان من و تهیونگ سنگین‌تر از قبل شده بود. لرزشِ دستانم هنوز قطع نشده بود و نگاهِ تهیونگ، که ترکیبی از نگرانی و چیزی شبیه به “نگاهِ داشتنِ حقیقت” بود، بیشتر از هر چیز دیگری مرا آزار می‌داد. می‌خواستم بپرسم: “تو چی می‌دونی؟ چرا نمی‌ذاری حقیقت رو بفهمم؟” اما صدایی از میان تاریکیِ باغ، اجازه نداد کلمات از گلویم خارج شوند.

«اونجا چیکار می‌کنی؟»

صدای بم و آرام، اما با اقتداری که جای شک باقی نمی‌گذاشت، از سمت درختانِ بلوط شنیده شد. من با ترس عقب کشیدم و تهیونگ بلافاصله گارد گرفت، دستش را به سمتِ کمرش برد، انگار که آماده‌ی مقابله با هر خطری باشد.

از میان سایه‌های بلند، جونگ‌کوک قدم به بیرون گذاشت. چشمانش در نیم‌سایه‌ی شب، سرد و بی‌تفاوت به نظر می‌رسید، اما حضورش تمام فضایِ پر از تنشِ ما را تسخیر کرد. او حتی به لرزشِ خفیفِ شانه‌های من یا نگاهِ مشکوکِ تهیونگ توجهی نکرد؛ انگار فقط برای همین لحظه، اینجا بود.

«جونگ‌کوک؟» تهیونگ با لحنی که رگه‌هایی از تعجب و کمی هم کلافگی در آن بود، نام برد. «فکر می‌کردم الان توی عمارت باشی.»

جونگ‌کوک بدون اینکه نگاهش را از مسیرِ تاریکی که من به آن اشاره کرده بودم بردارد، پاسخ داد: «برخی چیزها توی تاریکی بهتر دیده می‌شن، تهیونگ. مخصوصاً وقتی که کسی سعی می‌کنه اون‌ها رو پنهان کنه.»

من میان آن دو ایستاده بودم، مثلِ تکه‌ای از یک پازل که به زور در جای خودش قرار داده شده باشد. نگاهِ جونگ‌کوک برای لحظه‌ای کوتاه، روی من ثابت ماند. نگاهی که نه از سرِ دلسوزی بود و نه از سرِ مهربانی؛ بلکه نگاهی بود که انگار داشت لایه‌های پوشیده‌ی روح من را کالبدشکافی می‌کرد. او چیزی می‌دانست. یا حداقل، حسی داشت که من هنوز از آن بی‌خبر بودم.

تهیونگ که متوجهِ سنگینیِ نگاهِ جونگ‌کوک شده بود، قدمی به جلو گذاشت و میان من و او فاصله انداخت. «میرا، بیا بریم. اینجا دیگه وقتِ بازی نیست.»

من تکان نخوردم. چشمانم به جایِ جونگ‌کوک، دوباره به همان نقطه‌ای در تاریکی دوخته شده بود که سایه را دیده بودم. آیا اون سایه، خودِ جونگ‌کوک بود؟ یا چیزی که او داشت به دنبالش می‌گشت؟


شرایط برای پارت بعد

10 لایک

5کامنت

2 بازنشر
دیدگاه ها (۰)

رقص سایه‌ها | پارت ۱۱: پژواک در تاریکیسرم را به اطراف چرخاند...

https://wisgoon.com/bts.army.fic. فالو شه

پارت ۲ ویو ا.ت نگاه های چند نفر رو روی خودم حس میکردم سرم رو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط