{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۷۴

پارت ۷۴: وقتی ترس، جایِ خودش را به دلتنگی می‌دهد (بخش دوم)
تمریناتِ فیزیوتراپی آن روز وحشتناک‌تر از همیشه بود. بدنِ تهیونگ مثلِ سرب سنگین شده بود و هر قدمی که برمی‌داشت، انگار تکه‌ای از روحش را می‌شکست. وقتی رویِ نیمکتِ کنارِ سالن نشست، نفس‌هایش به شماره افتاده بود و سرش را بینِ دست‌هایش گرفته بود. اون‌جین برای آوردنِ آب از سالن خارج شد و تهیونگ برای لحظه‌ای تنها ماند.

او ناخودآگاه سرش را بلند کرد و نگاهش به سمتِ دیواره‌یِ شیشه‌ایِ انتهایِ سالن کشیده شد. آنجا، در سایه‌یِ راهرو، شبحِ آشنایی را دید. جونگ‌کوک بود. مثلِ همیشه، با فاصله‌یِ زیاد، مثلِ یک تماشاگرِ محکوم به سکوت ایستاده بود.

در حالتِ عادی، دیدنِ جونگ‌کوک باید باعثِ وحشت و تپشِ قلبِ تهیونگ می‌شد، اما این بار، چیزی فرق داشت. شاید خستگیِ مفرطِ جسمی، سدی که دورِ ذهنش کشیده بود را کمی نازک کرده بود. تهیونگ به جایِ آنکه نگاهش را بدزدد یا لرزشِ همیشگی را در بدنش حس کند، به جونگ‌کوک خیره ماند. چشمانِ جونگ‌کوک در تاریکیِ آن سویِ شیشه، به طرزِ دردناکی غمگین و نگران بود.

تهیونگ زیرِ لب زمزمه کرد: «بازم اینجایی؟»جونگ‌کوک که فکر می‌کرد دیده نشده، با شنیدنِ صدایِ ضعیفِ او از پشتِ شیشه، خشکش زد. او قصدِ نزدیک شدن نداشت، اما انگار پاهایش بی‌اراده حرکت کردند. واردِ سالن شد. فاصله‌اش را حفظ کرد، اما این بار متوقف نشد. تهیونگ با چشم‌هایِ خیس از عرق و خستگی، به او نگاه می‌کرد. خبری از آن نگاهِ وحشت‌زده نبود؛ نوعی «گیجیِ عمیق» و «دلتنگیِ ناخودآگاه» در نگاهش موج می‌زد.

وقتی جونگ‌کوک به نزدیکیِ او رسید و خواست چیزی بگوید، تهیونگ حرکتِ عجیبی کرد. او دستش را که از فشارِ واکر زخمی شده بود، به آرامی دراز کرد و انگشتانش را رویِ آستینِ پیراهنِ جونگ‌کوک گذاشت؛ یک تماسِ خیلی کوتاه، خیلی سبک، ولی سرشار از حرف.

تهیونگ، با صدایی که به خاطرِ خشکیِ گلو می‌لرزید، گفت: «… خیلی وقته… خیلی وقته که اونجا ایستادی.»

جونگ‌کوک نفسش بند آمد. او انتظار داشت تهیونگ دوباره او را پس بزند، اما تهیونگ دستش را عقب نکشید. برعکس، انگار برایِ لحظه‌ای کوتاه، دنبالِ تکیه‌گاه می‌گشت. تهیونگ نگاهش را به دست‌هایِ جونگ‌کوک دوخت و با لحنی که ته‌مایه‌ای از غمِ شیرین داشت، اضافه کرد: «نمی‌خواد انقدر دور بمونی… خسته شدی، نه؟»

همین یک جمله، مثلِ یک زلزله بود. جونگ‌کوک، رئیسِمافیایِ بی‌رحم، کسی که همیشه کنترلِ همه‌چیز را داشت، حالا فقط توانست لرزشِ دست‌هایش را پنهان کند. تهیونگِ او، حتی در میانِ مهِ تروما و فراموشی، هنوز گوشه‌ای از قلبش را برایِ او نگه داشته بود. جونگ‌کوک به آرامی رویِ یک زانو کنارِ تهیونگ نشست، بدونِ اینکه بخواهد او را بترساند، دستِ سردش را گرفت و بوسه‌ای خیلی سبک و محتاطانه رویِ بندِ انگشت‌هایش نشاند. تهیونگ چشم‌هایش را بست و این بار، برای اولین بار بعد از کما، لبخندِ خیلی محوی روی لبش نشست.
[پایان پارت ۷۴]
دیدگاه ها (۰)

پارت ۷۳

پارت ۷۲

#تاج_و_طوفانپارت ۱۰۶: جاسوس بدجونگ‌کوک چند ثانیه به انتهای ر...

معامله p15پزشک کنار تخت نشست و با دقت علائم جونگ‌کوک را بررس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط