تا وقتی که نفس میکشم فصل پارت
تا وقتی که نفس میکشم فصل ۲ پارت ۴
_شاهزاده جیمین؟ جوابمو نگرفتم!
+آه.. راستش..
_این زهره روی میز؟
+چی؟! عاممم..اه.. نه این آبه
_ببخشیدا! ولی اونقدر ابله نیستم ک فرق آب واقعی و زهره عقرب رو متوجه نشم!
+چی؟! زهره عقرب؟! خخخ! اشتباه متوجه شدین بانو!
چشماشو چرخوند تو چشام و با تردید نگام کرد.
انگار از کلمه بانو متعجب شده بود.
توی شرایط دیگه عمرا اگه این عنوان رو به کار میبردم، اما من قشنگ برق چشماشو با هر توجه ای ک بهش میکنم احساس میکنم.
نمیگم مطمئنم ولی حس میکنم از من خوشش میاد، خب چرا از این ضعف استفاده نکنم؟
لبام رو به گونه اش نزدیک کردمو بوسه ای آروم روش گذاشتم.
با حرکت من سریع جا خورد و خودشو از من دور کرد،
+چیزی شده بانو؟! از این حرکتم ناراحت شدین؟
_چی؟؟ ناراحت!؟.. عامم نه خب..
+اگه میخواین دیگه تکرارش نمیکنم!
_نهنه! میخوام! خب آره، یعنی نه! عااممم من بهتره که برم
عقب گرد کرد و با قدم های بزرگ و پر اظطراب از اتاق رفت بیرون.
یه نیشخند بزرگ به حال و روزش زدم:
+دختره ی ساده! من باتو؟! ابداً
از دید گلوریا
_باید الان بریم سره پست هامون..
×خب حداقل بذار برم چک کنم
_باشه بدووو!
نهنه! برید دیگه! خواهش میکنم!! بیخیال شید.
تمام این حرفا رو تو ذهنم میزدم! اگه گیرم مینداختن! آخرین فرصتمو برای فرار از دست میدادم!!
با قدم های بلندش بهم نزدیک تر میشد.
درست روبروش بودم اما بخاطره شنل نامرئی دیدنم با چشم غیرممکن بود اما نگهبانان قصره نینا واسه تمام این لوزام جادویی آموزش میدیدن! یعنی هر حقه ای ک بشه از اینجا فرار کرد رو بلد بودن.
_چیشد جورج؟!
قدم هاشو برد به سمت عقب و با تردید گفت:
×هیچی.. فکر کنم اشتباه کردم!
از دروازه خارج شدن، یه نفس خیلی عمیق کشیدم! وااایییی نزدیک بود.
یک هفته بعد:
از دید تهیونگ
رسیده بودم به اتاق جونگکوک اما انقدر هیجان زده بودم ک بدون در زدن وارد اتاق شدم ک..
+اوهاوه! ببخشید.
_خخخ! چیشد ترسیدی؟
+بذار من برم بیرون راحت لباساتو عوض کنی..
_بیخیال بابا! عب نداره
با یکم خجالت روبروش نشستم.
چشام خورد به ترقوه هاش و شیش تکه ای ک رو شکمش بود. یعنی اگه یه دختر بودم مطمئنن با تمام این سخاوت و بزرگی جونگکوک، اون رو بهترین مرد جهان میدونستم! البته الان هم میدونم.
لباساشو پوشید و با چشمای شیطونش بهم نگاه کرد:
_دید زدنتون تموم شد شاهزاده؟!
به خودم اومدم و نگاهمو تو صورتش قفل کردم. با خنده داشت به حرکاتم نگاه میکرد:
+بیخیال! نامه فرستاده بودی برام، درمورده گلوریا میخواستی باهام حرف بزنی.. اتفاقی افتاده؟
_خب آره.. اگه همین دیروز میومدی بهت میگفتم ک احساس میکنم که گلوریا زندهست اما الان کاملاً مطمئنم.
+چطوری؟!
_چون پیداش کردم...!
ادامه دارد...
.
.
.
.
.
.
.
.
_شاهزاده جیمین؟ جوابمو نگرفتم!
+آه.. راستش..
_این زهره روی میز؟
+چی؟! عاممم..اه.. نه این آبه
_ببخشیدا! ولی اونقدر ابله نیستم ک فرق آب واقعی و زهره عقرب رو متوجه نشم!
+چی؟! زهره عقرب؟! خخخ! اشتباه متوجه شدین بانو!
چشماشو چرخوند تو چشام و با تردید نگام کرد.
انگار از کلمه بانو متعجب شده بود.
توی شرایط دیگه عمرا اگه این عنوان رو به کار میبردم، اما من قشنگ برق چشماشو با هر توجه ای ک بهش میکنم احساس میکنم.
نمیگم مطمئنم ولی حس میکنم از من خوشش میاد، خب چرا از این ضعف استفاده نکنم؟
لبام رو به گونه اش نزدیک کردمو بوسه ای آروم روش گذاشتم.
با حرکت من سریع جا خورد و خودشو از من دور کرد،
+چیزی شده بانو؟! از این حرکتم ناراحت شدین؟
_چی؟؟ ناراحت!؟.. عامم نه خب..
+اگه میخواین دیگه تکرارش نمیکنم!
_نهنه! میخوام! خب آره، یعنی نه! عااممم من بهتره که برم
عقب گرد کرد و با قدم های بزرگ و پر اظطراب از اتاق رفت بیرون.
یه نیشخند بزرگ به حال و روزش زدم:
+دختره ی ساده! من باتو؟! ابداً
از دید گلوریا
_باید الان بریم سره پست هامون..
×خب حداقل بذار برم چک کنم
_باشه بدووو!
نهنه! برید دیگه! خواهش میکنم!! بیخیال شید.
تمام این حرفا رو تو ذهنم میزدم! اگه گیرم مینداختن! آخرین فرصتمو برای فرار از دست میدادم!!
با قدم های بلندش بهم نزدیک تر میشد.
درست روبروش بودم اما بخاطره شنل نامرئی دیدنم با چشم غیرممکن بود اما نگهبانان قصره نینا واسه تمام این لوزام جادویی آموزش میدیدن! یعنی هر حقه ای ک بشه از اینجا فرار کرد رو بلد بودن.
_چیشد جورج؟!
قدم هاشو برد به سمت عقب و با تردید گفت:
×هیچی.. فکر کنم اشتباه کردم!
از دروازه خارج شدن، یه نفس خیلی عمیق کشیدم! وااایییی نزدیک بود.
یک هفته بعد:
از دید تهیونگ
رسیده بودم به اتاق جونگکوک اما انقدر هیجان زده بودم ک بدون در زدن وارد اتاق شدم ک..
+اوهاوه! ببخشید.
_خخخ! چیشد ترسیدی؟
+بذار من برم بیرون راحت لباساتو عوض کنی..
_بیخیال بابا! عب نداره
با یکم خجالت روبروش نشستم.
چشام خورد به ترقوه هاش و شیش تکه ای ک رو شکمش بود. یعنی اگه یه دختر بودم مطمئنن با تمام این سخاوت و بزرگی جونگکوک، اون رو بهترین مرد جهان میدونستم! البته الان هم میدونم.
لباساشو پوشید و با چشمای شیطونش بهم نگاه کرد:
_دید زدنتون تموم شد شاهزاده؟!
به خودم اومدم و نگاهمو تو صورتش قفل کردم. با خنده داشت به حرکاتم نگاه میکرد:
+بیخیال! نامه فرستاده بودی برام، درمورده گلوریا میخواستی باهام حرف بزنی.. اتفاقی افتاده؟
_خب آره.. اگه همین دیروز میومدی بهت میگفتم ک احساس میکنم که گلوریا زندهست اما الان کاملاً مطمئنم.
+چطوری؟!
_چون پیداش کردم...!
ادامه دارد...
.
.
.
.
.
.
.
.
- ۱۹.۰k
- ۰۸ خرداد ۱۴۰۰
دیدگاه ها (۲۸۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط