خاطرات یک آرمی فصل پارت
خاطرات یک آرمی فصل ۳ پارت ۲۳
اولاً این دختره اسم داره و اسمش وانیاستتن!
دوماً به این خوشکلی میتونه واسه خودش صدجور پسر تور کنههه!
سوماً مگه شما داداش و پدرمین غیرتتون اینطوری میزنه بالاا! ماهی دوبار میان پیش من تازه میگن جرعت داری رل بزن خب منم اینجا آدمم، احساسات دارم اه! از تنهایی پوسیدم.
...
_خب الان میتونی پات رو تکون بدی؟!
+آره آقای دکتر! باهاش دوو ماراتن هم میتونم برم! جانِ مادرتون منو از این زندان آزاد کنید!
_اه.. پس یعنی خیلی خوبی؟
+تا حالا هیچوقت تو زندگیم انقدر خوب نبودم!
_اومم که اینطور..خوبه
نیشم تا بناگوش زد بالا:
+واایییی! یعنی میتونین مرخصم کنید؟؟؟؟
_آره دیگه پاهات هیچ مشکلی ندارن.. اینطور ک تو هم میگی خیلی وضعت بهتره! راستشو بگم دختره سرسختی هستی!
+قربونت دکی!
_چی؟!
+عااممم یک عبارت فارسی گفتم یه نوع تعریفه..
_اوه! پس چه خوش بحالمه!
+شما چتد سالتونه؟
_بهم میخوره چند سالم باشه!؟
+نمیدونم.. ۳۱ اینا؟!
_راستش ۲۹ سالمه..
+واووو! راستشو بخواین از همه ی دکترهای اینجا مهربون ترین.. بقیه شون یکم قاطی دارن
خندید و سرشو بالا گرفت:
_خب یک شخصی ک قاطی داره نمیاد پزشکی بخونه که..
+ازدواج هم کردین؟!
_عامم.. خب نه من مجردم.. ولی چقدر هم راجب موضوعات شخصی دیگران کنجکاوید. (*میخنده*)
+من؟! نه بابا! همینجوری پرسیدم.. اگه بهتون بر میخورد خب جوابمو نمیدادید.
_نه چرا بر بخوره؟ مشکلی نیست. خب پس به آقای پارک زنگ بزنم؟!
+آقای پارک!؟
_کسایی ک آورده بودنتون ۷ نفر بودن.. کسی ک اسم شمارو اینجا ثبت کرد ایشون بود، شماره اش تو بخش پذیرشه! باهاشون تماس میگیرم ک بیان و برین خونه.
+آهاااا! باشه ممنون
لبخنده رضایت بخشی زد و رفت بیرون.
منم خودمو انداختم رو تخت.
+وااایییی از این گچِ خسته شده بودما! خیلی بده آدم دوره قلب دومش دیوار بکشه!! نکنین اینکارارو!
نگاهمو دوره اتاق چرخوندم.
+واا پس گوشیم کوش؟!
یه بار دیگه به اینطرفو اونطرف نگاه کردم، دقت کنین! فقط نگاه کردم.. بخدا حسه بلند شدن اصلاً نی!
دکمه ی کناره تختم رو فشار دادم. کلاً وقتی بیماری به چیزی نیاز داشته باشه این دکمه رو ک فشار بده یه چندتا پرستار میان بالاسرت میان به دادت میرسن.. منم کلاً ک بیشتر از حده معمول به این دکمه رجوع میاوردم... تنبل هم خودتونین!!!!
+پرستاررررر؟؟؟ انسان های شرفمند؟!
یکم که گذشت یه پسر خوشمل با روپوش سفید اومد داخل..
اه اه اینکه هیون شیعه!!! گاوم دوقلو زاییده که!!!
یه نگاه به پاهام انداخت و یه پوزخند زد:
+حالتون خوبه خانوم بیمارررر؟
کلمه ی "بیمار" رو با طعنه کشید. یعنی حقشه همین الان با جفت پا بپری روش!! خیلی ریلکس نگاش کردمو منم با لحن خودش گفتم:
_بله دکتر.. اوه! نه یعنی دانشجویی ک سگدو میزنه دکتر بشه!
یهو رگ گردنش زد بالا و...
اولاً این دختره اسم داره و اسمش وانیاستتن!
دوماً به این خوشکلی میتونه واسه خودش صدجور پسر تور کنههه!
سوماً مگه شما داداش و پدرمین غیرتتون اینطوری میزنه بالاا! ماهی دوبار میان پیش من تازه میگن جرعت داری رل بزن خب منم اینجا آدمم، احساسات دارم اه! از تنهایی پوسیدم.
...
_خب الان میتونی پات رو تکون بدی؟!
+آره آقای دکتر! باهاش دوو ماراتن هم میتونم برم! جانِ مادرتون منو از این زندان آزاد کنید!
_اه.. پس یعنی خیلی خوبی؟
+تا حالا هیچوقت تو زندگیم انقدر خوب نبودم!
_اومم که اینطور..خوبه
نیشم تا بناگوش زد بالا:
+واایییی! یعنی میتونین مرخصم کنید؟؟؟؟
_آره دیگه پاهات هیچ مشکلی ندارن.. اینطور ک تو هم میگی خیلی وضعت بهتره! راستشو بگم دختره سرسختی هستی!
+قربونت دکی!
_چی؟!
+عااممم یک عبارت فارسی گفتم یه نوع تعریفه..
_اوه! پس چه خوش بحالمه!
+شما چتد سالتونه؟
_بهم میخوره چند سالم باشه!؟
+نمیدونم.. ۳۱ اینا؟!
_راستش ۲۹ سالمه..
+واووو! راستشو بخواین از همه ی دکترهای اینجا مهربون ترین.. بقیه شون یکم قاطی دارن
خندید و سرشو بالا گرفت:
_خب یک شخصی ک قاطی داره نمیاد پزشکی بخونه که..
+ازدواج هم کردین؟!
_عامم.. خب نه من مجردم.. ولی چقدر هم راجب موضوعات شخصی دیگران کنجکاوید. (*میخنده*)
+من؟! نه بابا! همینجوری پرسیدم.. اگه بهتون بر میخورد خب جوابمو نمیدادید.
_نه چرا بر بخوره؟ مشکلی نیست. خب پس به آقای پارک زنگ بزنم؟!
+آقای پارک!؟
_کسایی ک آورده بودنتون ۷ نفر بودن.. کسی ک اسم شمارو اینجا ثبت کرد ایشون بود، شماره اش تو بخش پذیرشه! باهاشون تماس میگیرم ک بیان و برین خونه.
+آهاااا! باشه ممنون
لبخنده رضایت بخشی زد و رفت بیرون.
منم خودمو انداختم رو تخت.
+وااایییی از این گچِ خسته شده بودما! خیلی بده آدم دوره قلب دومش دیوار بکشه!! نکنین اینکارارو!
نگاهمو دوره اتاق چرخوندم.
+واا پس گوشیم کوش؟!
یه بار دیگه به اینطرفو اونطرف نگاه کردم، دقت کنین! فقط نگاه کردم.. بخدا حسه بلند شدن اصلاً نی!
دکمه ی کناره تختم رو فشار دادم. کلاً وقتی بیماری به چیزی نیاز داشته باشه این دکمه رو ک فشار بده یه چندتا پرستار میان بالاسرت میان به دادت میرسن.. منم کلاً ک بیشتر از حده معمول به این دکمه رجوع میاوردم... تنبل هم خودتونین!!!!
+پرستاررررر؟؟؟ انسان های شرفمند؟!
یکم که گذشت یه پسر خوشمل با روپوش سفید اومد داخل..
اه اه اینکه هیون شیعه!!! گاوم دوقلو زاییده که!!!
یه نگاه به پاهام انداخت و یه پوزخند زد:
+حالتون خوبه خانوم بیمارررر؟
کلمه ی "بیمار" رو با طعنه کشید. یعنی حقشه همین الان با جفت پا بپری روش!! خیلی ریلکس نگاش کردمو منم با لحن خودش گفتم:
_بله دکتر.. اوه! نه یعنی دانشجویی ک سگدو میزنه دکتر بشه!
یهو رگ گردنش زد بالا و...
- ۱۱.۳k
- ۰۹ خرداد ۱۴۰۰
دیدگاه ها (۴۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط