فیک«شب بی پایان».
فیک«شب بی پایان».
پارت 5
*از زبون جین*
اریکا« وایسا ببینم... تو دختر رییس شرکتییی?!»
+بله متاسفانه اگه تهیونگ نمی گفت الان این بلا سرم نمیومد.
جنت« نه نه نه...بلا چیهه دختر?! ما خیلیم خوشحالیم که به ما گفتی.
سو-هو« آره...واقعا خوشحالیم. پس الکی معروف نشدی(خنده)
+نه(خنده)
_خب...ملودی, اریکا نمی خواین چیزی در مورد فردا بگین?!
اریکا«عههه راست میگی...امم خب ملودی تو بگو من هم توضیح میدم(خنده شیطانی)
ملودی«واقعا که. من توضیح میدم تو میخوای چی بگی?!»
اریکا«باشه بابا من راضی میکنم. خوبه?»
ملودی«باشه. ا.ت عزیزم...خب ما فردا قراره بریم یک مسافرت. امم یعنی طبقه ما هر یک ماه یک بار میریم اردو سه روزه و اونجا یک آپارتمان هست که اونجا می مونیم. خب...تو میای?!»
+ج..جانم?! من به اردو نیام! مگه تو خواب ببینی. حالا کی هست??»
ملودی و اریکا هم زمان«فردا (به هم نگاه میکنن و چشم غره میره)
+چییی. یعنی امش حرکت میکنیم?!»
ملودی«بله. حالا هرچی خواستی به من و اریکا بگو. ما ناظم اونجا هستیم.
+بله حتما. خیلی ممنونم بهم گفتین. حالا من چمدونم رو بچینم کجا بیام تا بریم.?!
اریکا«خودمون میایم دنبالت. تو یه آدرس به ما بده.
+باشه الان بهتون ادرس میدم. فقط شمارتون چنده?!
_شماره منو سیو کن.
+چ..چ......چیییی?!
_شماره من دیگه.
+آهان...ب..بله.
گوشیم رو دادم بهش دیدم شمارش رو زد گوشیش زن خورد و قطع کرد.
گوشیم رو داد دستم.
+ممنونم ج...جی...جین
_کاری نکردم.
به گوشیم نگاه کردم. 5مین مونده به ساعت 4.
+بچه ها 5 دقیقه دیگه باید بریم.
همه پاشدیم و رفتیم. من عقب راه میرفتم که یهو یکی دستم رو گرفت کشید. به سینه یکی برخوردم و سرم رو بالا آوردم دیدیم جینه.
چییییییی?! جین آخه چرا جین?!
_میتونم باهات حرف بزنم?
+ب...بله ب..بفرمایید.
_ ببین 15 دقیه به چهار پایین منتظرم.
سرم و تکون دادم از آغوشش بیرون اومدم و رفتم.
همش سرم پایین بود و سرخ سرخ بودم.(واووو😂)
رفتم شرکت گفتن کار همه تمومه میتونید برید.
منم رفتم لباسای خودم رو پوشیدم و رفتم بیرون یهو جین پشت سرم آفتابی شد.
_خب...بیا بریم
دستم رو گرفت و برد داخل پارکینگ...
اینم پارت 5
من شرط نذاشتم ولی برای پارت های بعدی میزارم💓✨🌈
پارت 5
*از زبون جین*
اریکا« وایسا ببینم... تو دختر رییس شرکتییی?!»
+بله متاسفانه اگه تهیونگ نمی گفت الان این بلا سرم نمیومد.
جنت« نه نه نه...بلا چیهه دختر?! ما خیلیم خوشحالیم که به ما گفتی.
سو-هو« آره...واقعا خوشحالیم. پس الکی معروف نشدی(خنده)
+نه(خنده)
_خب...ملودی, اریکا نمی خواین چیزی در مورد فردا بگین?!
اریکا«عههه راست میگی...امم خب ملودی تو بگو من هم توضیح میدم(خنده شیطانی)
ملودی«واقعا که. من توضیح میدم تو میخوای چی بگی?!»
اریکا«باشه بابا من راضی میکنم. خوبه?»
ملودی«باشه. ا.ت عزیزم...خب ما فردا قراره بریم یک مسافرت. امم یعنی طبقه ما هر یک ماه یک بار میریم اردو سه روزه و اونجا یک آپارتمان هست که اونجا می مونیم. خب...تو میای?!»
+ج..جانم?! من به اردو نیام! مگه تو خواب ببینی. حالا کی هست??»
ملودی و اریکا هم زمان«فردا (به هم نگاه میکنن و چشم غره میره)
+چییی. یعنی امش حرکت میکنیم?!»
ملودی«بله. حالا هرچی خواستی به من و اریکا بگو. ما ناظم اونجا هستیم.
+بله حتما. خیلی ممنونم بهم گفتین. حالا من چمدونم رو بچینم کجا بیام تا بریم.?!
اریکا«خودمون میایم دنبالت. تو یه آدرس به ما بده.
+باشه الان بهتون ادرس میدم. فقط شمارتون چنده?!
_شماره منو سیو کن.
+چ..چ......چیییی?!
_شماره من دیگه.
+آهان...ب..بله.
گوشیم رو دادم بهش دیدم شمارش رو زد گوشیش زن خورد و قطع کرد.
گوشیم رو داد دستم.
+ممنونم ج...جی...جین
_کاری نکردم.
به گوشیم نگاه کردم. 5مین مونده به ساعت 4.
+بچه ها 5 دقیقه دیگه باید بریم.
همه پاشدیم و رفتیم. من عقب راه میرفتم که یهو یکی دستم رو گرفت کشید. به سینه یکی برخوردم و سرم رو بالا آوردم دیدیم جینه.
چییییییی?! جین آخه چرا جین?!
_میتونم باهات حرف بزنم?
+ب...بله ب..بفرمایید.
_ ببین 15 دقیه به چهار پایین منتظرم.
سرم و تکون دادم از آغوشش بیرون اومدم و رفتم.
همش سرم پایین بود و سرخ سرخ بودم.(واووو😂)
رفتم شرکت گفتن کار همه تمومه میتونید برید.
منم رفتم لباسای خودم رو پوشیدم و رفتم بیرون یهو جین پشت سرم آفتابی شد.
_خب...بیا بریم
دستم رو گرفت و برد داخل پارکینگ...
اینم پارت 5
من شرط نذاشتم ولی برای پارت های بعدی میزارم💓✨🌈
- ۷۰
- ۲۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط