The Rival’s Embrace🍂✨️
The Rival’s Embrace🍂✨️
Part⁶
برای چند لحظهای طولانی، فقط صدای کشیده شدن نی روی ته لیوان جیمین شنیده میشد.
جونگکوک سرش پایین بود، انگشتش روی لبهی لیوان میچرخید—حرکتی که بیشتر نشونهی فکر کردن بود تا بیحوصلگی.
من به جیمین نگاه کردم. اون هم نگاهش روی جونگکوک بود.
یه جور مکالمهی بیکلمه بینمون رد شد:
چیزی هست… بزنیم بیرونش؟
جیمین لبخند کوچیکی زد.
با لحن راحت و معمولی پرسید:
"راستی... یونا رو امروز دیدی؟"
جونگکوک دستش لحظهای ایستاد.
خیلی کوچیک، تقریباً نامرئی، اما من دیدم.
اون توقف برای من کافی بود.
جونگکوک: "نه. یعنی… توی کلاس دیدم. خوب بود."
جیمین: "ولی تو خوب نبودی، درسته؟"
جونگکوک سرش رو بلند کرد. نگاهش جدی شد، انگار میخواست انکار کنه، دفاع کنه، بحث کنه…
اما نکرد.
جونگکوک: "اون فکر میکنه من… نمیخوام نزدیکم باشه."
من آروم گفتم: "و این حقیقت نداره."
جونگکوک مکث کرد.
بعد به آرامی گفت:
"نه. حقیقت نداره."
یه نفس کوتاه کشید. انگار داشت تصمیم میگرفت چیزی رو اعتراف کنه.
جونگکوک:
"یونا… باهام مهربونه. زیادی مهربونه.
ولی من… نمیدونم چطوری باید با آدمایی مثل اون رفتار کنم.
میترسم اشتباه کنم.
میترسم… اذیتش کنم."
صدای من ناخودآگاه نرم شده بود:
"تو آدم بدی نیستی جونگکوک."
اون نگاهش رو ازم دزدید، اما گوش داد.
جیمین با شیطنت گفت:
"اتفاقاً زیادی خوبی. فقط… زیادی قفل داری."
جونگکوک لبخند کمرنگی زد—واقعیتر از دفعات قبل.
"شاید."
من به جلو خم شدم:
"میخوای کمک کنیم؟"
جونگکوک: "کمک؟"
جیمین: "آره. تو فقط بد برخورد میکنی چون نمیدونی چی بگی. ما کمکت میکنیم درست شروع کنی."
جونگکوک با چشمانی که برای اولین بار کمی امید توشون بود، پرسید:
"فکر میکنید… هنوز دیر نشده؟"
من آروم گفتم:
"نه. اصلاً. فقط لازمه یه قدم برداری. قدم اول."
جیمین با آرنج زد به پهلوم و گفت:
"قدم اول یعنی چی ا/ت؟"
لبخند زدم.
"اینکه فردا… تو بری و اولین بار بدون فرار کردن، یه گفتوگوی واقعی باهاش داشته باشی."
جونگکوک نگاه کرد به دستاش، بعد به من، بعد به جیمین.
انگار از اون نگاهها بود که داخلش هم ترس بود، هم کنجکاوی، هم یه چیزی شبیه امید.
"باشه."
آروم گفت.
"کمکم کنید."
و همون لحظه…
هم من، هم جیمین فهمیدیم که از اینجا داستان تازه شروع میشه.
برای یونا… برای جونگکوک… و حتی شاید برای ما.
----------------------------
ادامه دارد...
Part⁶
برای چند لحظهای طولانی، فقط صدای کشیده شدن نی روی ته لیوان جیمین شنیده میشد.
جونگکوک سرش پایین بود، انگشتش روی لبهی لیوان میچرخید—حرکتی که بیشتر نشونهی فکر کردن بود تا بیحوصلگی.
من به جیمین نگاه کردم. اون هم نگاهش روی جونگکوک بود.
یه جور مکالمهی بیکلمه بینمون رد شد:
چیزی هست… بزنیم بیرونش؟
جیمین لبخند کوچیکی زد.
با لحن راحت و معمولی پرسید:
"راستی... یونا رو امروز دیدی؟"
جونگکوک دستش لحظهای ایستاد.
خیلی کوچیک، تقریباً نامرئی، اما من دیدم.
اون توقف برای من کافی بود.
جونگکوک: "نه. یعنی… توی کلاس دیدم. خوب بود."
جیمین: "ولی تو خوب نبودی، درسته؟"
جونگکوک سرش رو بلند کرد. نگاهش جدی شد، انگار میخواست انکار کنه، دفاع کنه، بحث کنه…
اما نکرد.
جونگکوک: "اون فکر میکنه من… نمیخوام نزدیکم باشه."
من آروم گفتم: "و این حقیقت نداره."
جونگکوک مکث کرد.
بعد به آرامی گفت:
"نه. حقیقت نداره."
یه نفس کوتاه کشید. انگار داشت تصمیم میگرفت چیزی رو اعتراف کنه.
جونگکوک:
"یونا… باهام مهربونه. زیادی مهربونه.
ولی من… نمیدونم چطوری باید با آدمایی مثل اون رفتار کنم.
میترسم اشتباه کنم.
میترسم… اذیتش کنم."
صدای من ناخودآگاه نرم شده بود:
"تو آدم بدی نیستی جونگکوک."
اون نگاهش رو ازم دزدید، اما گوش داد.
جیمین با شیطنت گفت:
"اتفاقاً زیادی خوبی. فقط… زیادی قفل داری."
جونگکوک لبخند کمرنگی زد—واقعیتر از دفعات قبل.
"شاید."
من به جلو خم شدم:
"میخوای کمک کنیم؟"
جونگکوک: "کمک؟"
جیمین: "آره. تو فقط بد برخورد میکنی چون نمیدونی چی بگی. ما کمکت میکنیم درست شروع کنی."
جونگکوک با چشمانی که برای اولین بار کمی امید توشون بود، پرسید:
"فکر میکنید… هنوز دیر نشده؟"
من آروم گفتم:
"نه. اصلاً. فقط لازمه یه قدم برداری. قدم اول."
جیمین با آرنج زد به پهلوم و گفت:
"قدم اول یعنی چی ا/ت؟"
لبخند زدم.
"اینکه فردا… تو بری و اولین بار بدون فرار کردن، یه گفتوگوی واقعی باهاش داشته باشی."
جونگکوک نگاه کرد به دستاش، بعد به من، بعد به جیمین.
انگار از اون نگاهها بود که داخلش هم ترس بود، هم کنجکاوی، هم یه چیزی شبیه امید.
"باشه."
آروم گفت.
"کمکم کنید."
و همون لحظه…
هم من، هم جیمین فهمیدیم که از اینجا داستان تازه شروع میشه.
برای یونا… برای جونگکوک… و حتی شاید برای ما.
----------------------------
ادامه دارد...
- ۳۱
- ۰۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط