بازی عشقی
بازی عشقی
پارت یک
ویو راوی:
نیمه دوم بازی هم تموم شد و... اونا باختن...
تیم قفل ابی باخت.
همه ناراحت از زمین بازی بیرون رفتن.
ولی ایساگی عصبانی بود... چون نتونست کاری انجام بده همه تموم تلاششون رو کرده بودن اما ایساکی اینبار نتونسته بود به خوبی از صلاحش استفاده کنه.
گوشه ای از اتاق به دیوار تکیه داد.
دستاش مشت بودن و فقط ی جمله تو ذهنش تکرار میشد:«تو ی احمق بی خاصیتی...»
چند دقیقه بعد رین برای عوض کردن لباسش وارد اتاق شد و ایساگی رو دید...
از رو چشمای بغض الود و عصبانیت نگاهش که به زمین دوخته شده بود میتونست ذهنشو بخونه...
اروم رفت سمتش و بطری ابی به سمتش گرفت.
گفت:«هی احمق...اگه یکم بهتر باهام پاسکاری میکردی میبردیم...»
ایساگی اب رو گرفت و ازش خورد.
گفت:«میشه بهم یاداوریش نکنی؟»
رین ساعد دستش رو کنار صورت ایساگی، روی دیوار گذاشت و بهش نزدیک شد.
با همون چهره سرد گفت:«چی رو یاداوری نکنم؟اینکه ی احمقی؟اینکه نمیتونی درست بازی کنی؟اینکه بدونه من هیچی نیستی؟اینکه باختیم؟»
ایساگی عصبانی شد...
ویو ایساگی:
اون... اون عوضی اخه چرا همیشه باید منو مسخره کنه... مگه من چیم از اون کمتره؟
سریع و بلند گفتم:«خفه شو رین...الان اینکه اینارو بهم بگی چی رو درست میکنه؟»
نمیدونم چرا ولی بغض چشمام بیشتر شد و قطره ای اشک از گوشه چشم روی گونهم سر خورد...
چشمای رین از تعجب گرد شد...
یقهم رو ول کرد و دستش رو روی گونهم گذاشت و اروم اشکم رو پاک کرد چیزی زیر لب گفت:«لطفا...گریه نکن منــ»
حرفش رو با حرص خورد و دستش رو از رو گونهم برداشت و بدونه حرف دیگه ای با عصبانیت رفت...
اروم از رو دیوار سر خوردم و نشستم...
اشکام بند نمیومد... یعنی هرچقدر هم تلاش کنم نمیتونم بازیکن خوبی باشم؟
با دستام زانوم رو بغل کردم و گریه میکردم که باچیرا اومد...
با دیدنم خیلی تعجب کرد و نگران شد.
سریع اومد سمتم و جلوم زانو زد.
گفت:«هی ایساگی چی شده؟چرا داری گریه میکنی؟نکنه چون باختیم ناراحتی؟هی خواهش میکنم گریه نکن دفعه ی بعد بهت قول میدم ببریم!»
و زمزمه کردم:«من...من اصلا بدرد نخوردم...فقط اگه میتونستم بهتر از صلاحم استفاده کنم منـــ»
حرفم رو قطع کرد و با جدیت گفت:«ایساگی!تو تا الان هیچوقت ضعف نداشتی...فقط چون ی بار نتونستی داری گریه میکنی؟ولی اگه تو نبودی برای ما حتی گل زدن هم سخت میشد...هی پسر تو خیلی خوب بازی کردی»
تا اومدم چیزی بگم صدایی عصبانی رو شنیدم...
«هی باچیرا به ایساگی نزدیک نشو»
رین بود...
با عصبانیت اومد جلو و...
پایان.
خوب شد؟
پارت یک
ویو راوی:
نیمه دوم بازی هم تموم شد و... اونا باختن...
تیم قفل ابی باخت.
همه ناراحت از زمین بازی بیرون رفتن.
ولی ایساگی عصبانی بود... چون نتونست کاری انجام بده همه تموم تلاششون رو کرده بودن اما ایساکی اینبار نتونسته بود به خوبی از صلاحش استفاده کنه.
گوشه ای از اتاق به دیوار تکیه داد.
دستاش مشت بودن و فقط ی جمله تو ذهنش تکرار میشد:«تو ی احمق بی خاصیتی...»
چند دقیقه بعد رین برای عوض کردن لباسش وارد اتاق شد و ایساگی رو دید...
از رو چشمای بغض الود و عصبانیت نگاهش که به زمین دوخته شده بود میتونست ذهنشو بخونه...
اروم رفت سمتش و بطری ابی به سمتش گرفت.
گفت:«هی احمق...اگه یکم بهتر باهام پاسکاری میکردی میبردیم...»
ایساگی اب رو گرفت و ازش خورد.
گفت:«میشه بهم یاداوریش نکنی؟»
رین ساعد دستش رو کنار صورت ایساگی، روی دیوار گذاشت و بهش نزدیک شد.
با همون چهره سرد گفت:«چی رو یاداوری نکنم؟اینکه ی احمقی؟اینکه نمیتونی درست بازی کنی؟اینکه بدونه من هیچی نیستی؟اینکه باختیم؟»
ایساگی عصبانی شد...
ویو ایساگی:
اون... اون عوضی اخه چرا همیشه باید منو مسخره کنه... مگه من چیم از اون کمتره؟
سریع و بلند گفتم:«خفه شو رین...الان اینکه اینارو بهم بگی چی رو درست میکنه؟»
نمیدونم چرا ولی بغض چشمام بیشتر شد و قطره ای اشک از گوشه چشم روی گونهم سر خورد...
چشمای رین از تعجب گرد شد...
یقهم رو ول کرد و دستش رو روی گونهم گذاشت و اروم اشکم رو پاک کرد چیزی زیر لب گفت:«لطفا...گریه نکن منــ»
حرفش رو با حرص خورد و دستش رو از رو گونهم برداشت و بدونه حرف دیگه ای با عصبانیت رفت...
اروم از رو دیوار سر خوردم و نشستم...
اشکام بند نمیومد... یعنی هرچقدر هم تلاش کنم نمیتونم بازیکن خوبی باشم؟
با دستام زانوم رو بغل کردم و گریه میکردم که باچیرا اومد...
با دیدنم خیلی تعجب کرد و نگران شد.
سریع اومد سمتم و جلوم زانو زد.
گفت:«هی ایساگی چی شده؟چرا داری گریه میکنی؟نکنه چون باختیم ناراحتی؟هی خواهش میکنم گریه نکن دفعه ی بعد بهت قول میدم ببریم!»
و زمزمه کردم:«من...من اصلا بدرد نخوردم...فقط اگه میتونستم بهتر از صلاحم استفاده کنم منـــ»
حرفم رو قطع کرد و با جدیت گفت:«ایساگی!تو تا الان هیچوقت ضعف نداشتی...فقط چون ی بار نتونستی داری گریه میکنی؟ولی اگه تو نبودی برای ما حتی گل زدن هم سخت میشد...هی پسر تو خیلی خوب بازی کردی»
تا اومدم چیزی بگم صدایی عصبانی رو شنیدم...
«هی باچیرا به ایساگی نزدیک نشو»
رین بود...
با عصبانیت اومد جلو و...
پایان.
خوب شد؟
- ۳.۵k
- ۳۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط