بازی عشقی
بازی عشقی
پارت دو
ویو ایساگی:
رین با عصبانیت اومد جلو... دروغ چرا خیلی ترسیده بودم هیچوقت انقدر عصبانی ندیده بودمش...
کمی لرزیدم.
اومد سمت من... هی هی نزدیک نیا...
با لرزش صدا گفتم:«ر...رین...چیکار.. میکنی؟»
اومد نزدیک و مچ دستم رو خیلی محکم گرفت.
بلندم کرد و منو کشید سمت خودش و به باچیکا گفت:«ایساگی مال منه فهمیدی؟فکر نکن نمیدونم چه احساسی داری پس نزدیکش نشو!»
باچیرا خیلی سرد خندید و به رین نگاه کرد و گفت:«پس به غیر از فوتبال اینجا هم رغیبیم؟من مشکلی ندارم...»
جوابی نداد رین منو کشید و رفتیم سمت جایی که نمیدونستم کجاست...
مچ دستم خیلی درد میکرد و خیلی خشن منو میکشید...
تو راهرو بودیم که دیگه نتونستم درد مچ دستمو تحمل کنم... لعنتی زورش خیلی زیاده...
اصلا منظورش از ایساکی مال منه جی بود؟ باچیرا چه احساسی به من داره؟
گفتم:«ر...رین...دستم...درد گرفت...»
انگار تازه متوجه شده بود چی ده و سریع وایستاد و دستم رو ول کرد...
جای دستش رو مچ دستم موند و سرخ شده بود...
رین دوباره مچم رو گرفت ولی اینبار خیلی لطیف بود...
با پشیمونی و ناراحتی به سرخیش نگاهی کرد و گفت:«متاسفم...نمیخواستم...»
با کنجکاوی گفتم:«رین...ی سوال...نه راستش کلی سوال ازت دارم... وقتی داشتم گریه میکردم هم همینو گفتی،چرا؟...منظورت از اینکه به باچیرا گفتی فکر نکن نمیدونم چه احساسی بهش داری چیه؟اصلت منظور باچیرا از رغیب چی بود؟چرا گفتی من مال توئم؟چرا»
خندید... وای... اولین باره خندهش رو میبینم... خیلی قشنگ میخنده...
گفت:«هی هی...اروم بپرس اخه الان من چطوری جواب بدم؟»
با لجبازی و کمی عصبانیت الکی روم، رو برگردوندم و گفتم:«خیلی بدی...مهم نیست»
اروم بوسه ای روی پشت دستم گذاشتو گفت:«باشه باشه...ببخشید...خب...پس بزار به سوالاتت جواب بدم...»
اروم ولی با کمی هیجان پنهان بهش نگاه کردم و منتظر بودم...
با تمسخر و مهربونی گفت:«جواب همشون اینکه توی احمقی!»
تعجب کردم و عصبانی شدم، گفتم:«چ...چی؟»
خندید و گفت:«اره درست شنیدی،توی احمقی...چرا؟...چون نفهمیدی عاشقتم...چون نفهمیدی باچیرا بهت علاقه داره...چون منو و اون تو کل مدت داشتیم سعی میکردیم دل تورو بدست بیاریم و تو حتی متوجه هم نشدی...»
چ... چی... اون... عاشقمه؟... باچیرا هم همینطور؟... دیگه حتی نمیدونم چی بگم...
تا اومدم حرفی بزنم منو به دیوار چسبوند و بین خودش و دیوار گیر انداخت...
دستش رو روی گردنم گذاشت و نزدیک شد... خیلی نزدیک...
سرخ شدم... لب هاش هر لحظه نزدیکتر میشد و منم بیشتر سرخ میشدم...
ناخوداگاه از خجالت پلک هام رو به هم فشردم.
گرمای نفسش اروم به پوستم میخورد...
چند ثانیه بعد بدونه اینکه منو ببوسه عقب رفت و صدای قهقهه زدنش رو شنیدم...
تازه یادم افتاد کل مدت نفس نمیکشیدم...
چشمام رو باز کردم و به نفس نفس زدن افتادم...
با خنده گفت:«هی هنوز نبوسیدمت که نفست رو حبس میکنی!وقتی خجالت میکشی و سرخ میشی خیلی بامزه میشی!»
با لجبازی و قهر بچگونه گفتم:«بدجنس!نفسم رو حبس نکردم فقط...ی لحظه نفس کشیدن رو یادم رفت...خیلی بدییی!»
و از زیر دستش اومدم بیرون و رفتم سمت در... یجورایی میشه گفت قهر کردم...
خیلی سریع پشت سرم اومد و گفت:«هـــــع؟خانوم کوچولو قهر کرده؟ »
با عصبانیت گفتم:«من خانوم یا کوچولو نیستم،ریننننننن!»
با نیشخندی که اولین بار بود که تو عمرم ازش میدیدم گفت:«باشه خانوم نیستی ولی نمیتونی کوچولو بودنت رو انکار کنی!»
درسته هم ازم بزرگتر بود هم قدش ازم بلندتر بود...
چیزی نگفتم و با حرص راهم رو رفتم...
پایان.
پارت دو
ویو ایساگی:
رین با عصبانیت اومد جلو... دروغ چرا خیلی ترسیده بودم هیچوقت انقدر عصبانی ندیده بودمش...
کمی لرزیدم.
اومد سمت من... هی هی نزدیک نیا...
با لرزش صدا گفتم:«ر...رین...چیکار.. میکنی؟»
اومد نزدیک و مچ دستم رو خیلی محکم گرفت.
بلندم کرد و منو کشید سمت خودش و به باچیکا گفت:«ایساگی مال منه فهمیدی؟فکر نکن نمیدونم چه احساسی داری پس نزدیکش نشو!»
باچیرا خیلی سرد خندید و به رین نگاه کرد و گفت:«پس به غیر از فوتبال اینجا هم رغیبیم؟من مشکلی ندارم...»
جوابی نداد رین منو کشید و رفتیم سمت جایی که نمیدونستم کجاست...
مچ دستم خیلی درد میکرد و خیلی خشن منو میکشید...
تو راهرو بودیم که دیگه نتونستم درد مچ دستمو تحمل کنم... لعنتی زورش خیلی زیاده...
اصلا منظورش از ایساکی مال منه جی بود؟ باچیرا چه احساسی به من داره؟
گفتم:«ر...رین...دستم...درد گرفت...»
انگار تازه متوجه شده بود چی ده و سریع وایستاد و دستم رو ول کرد...
جای دستش رو مچ دستم موند و سرخ شده بود...
رین دوباره مچم رو گرفت ولی اینبار خیلی لطیف بود...
با پشیمونی و ناراحتی به سرخیش نگاهی کرد و گفت:«متاسفم...نمیخواستم...»
با کنجکاوی گفتم:«رین...ی سوال...نه راستش کلی سوال ازت دارم... وقتی داشتم گریه میکردم هم همینو گفتی،چرا؟...منظورت از اینکه به باچیرا گفتی فکر نکن نمیدونم چه احساسی بهش داری چیه؟اصلت منظور باچیرا از رغیب چی بود؟چرا گفتی من مال توئم؟چرا»
خندید... وای... اولین باره خندهش رو میبینم... خیلی قشنگ میخنده...
گفت:«هی هی...اروم بپرس اخه الان من چطوری جواب بدم؟»
با لجبازی و کمی عصبانیت الکی روم، رو برگردوندم و گفتم:«خیلی بدی...مهم نیست»
اروم بوسه ای روی پشت دستم گذاشتو گفت:«باشه باشه...ببخشید...خب...پس بزار به سوالاتت جواب بدم...»
اروم ولی با کمی هیجان پنهان بهش نگاه کردم و منتظر بودم...
با تمسخر و مهربونی گفت:«جواب همشون اینکه توی احمقی!»
تعجب کردم و عصبانی شدم، گفتم:«چ...چی؟»
خندید و گفت:«اره درست شنیدی،توی احمقی...چرا؟...چون نفهمیدی عاشقتم...چون نفهمیدی باچیرا بهت علاقه داره...چون منو و اون تو کل مدت داشتیم سعی میکردیم دل تورو بدست بیاریم و تو حتی متوجه هم نشدی...»
چ... چی... اون... عاشقمه؟... باچیرا هم همینطور؟... دیگه حتی نمیدونم چی بگم...
تا اومدم حرفی بزنم منو به دیوار چسبوند و بین خودش و دیوار گیر انداخت...
دستش رو روی گردنم گذاشت و نزدیک شد... خیلی نزدیک...
سرخ شدم... لب هاش هر لحظه نزدیکتر میشد و منم بیشتر سرخ میشدم...
ناخوداگاه از خجالت پلک هام رو به هم فشردم.
گرمای نفسش اروم به پوستم میخورد...
چند ثانیه بعد بدونه اینکه منو ببوسه عقب رفت و صدای قهقهه زدنش رو شنیدم...
تازه یادم افتاد کل مدت نفس نمیکشیدم...
چشمام رو باز کردم و به نفس نفس زدن افتادم...
با خنده گفت:«هی هنوز نبوسیدمت که نفست رو حبس میکنی!وقتی خجالت میکشی و سرخ میشی خیلی بامزه میشی!»
با لجبازی و قهر بچگونه گفتم:«بدجنس!نفسم رو حبس نکردم فقط...ی لحظه نفس کشیدن رو یادم رفت...خیلی بدییی!»
و از زیر دستش اومدم بیرون و رفتم سمت در... یجورایی میشه گفت قهر کردم...
خیلی سریع پشت سرم اومد و گفت:«هـــــع؟خانوم کوچولو قهر کرده؟ »
با عصبانیت گفتم:«من خانوم یا کوچولو نیستم،ریننننننن!»
با نیشخندی که اولین بار بود که تو عمرم ازش میدیدم گفت:«باشه خانوم نیستی ولی نمیتونی کوچولو بودنت رو انکار کنی!»
درسته هم ازم بزرگتر بود هم قدش ازم بلندتر بود...
چیزی نگفتم و با حرص راهم رو رفتم...
پایان.
- ۹۳۳
- ۳۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط