وقتی که

(وقتی که )

چان و ات توی یه کافی‌شاپ کوچیک کنار هم نشسته
بودن. چان داشت با ذوق از یه بازی جدید می‌گفت و ات فقط با یه لبخند کم‌رنگ گوش می‌داد. ات همیشه یه کم کم‌حوصله‌تر از چان بود، اما این‌بار یه چیز فرق می‌کرد. رنگ صورتش کم‌رنگ‌تر از همیشه بود و یه کم نفس‌نفس می‌زد.

چان دید که ات حواسش پرته و نگران شد. “ات، حالت خوبه؟ چرا این‌قدر کم‌رنگ شدی؟”

ات لبخند زد، ولی به نظر می‌رسید خیلی زور داره. “هوم… خوبم. فقط یه کم خستم.”

چان با تعجب پرسید: “خسته؟ ولی تازه ظهره! این‌قدر که تو خسته به نظر میرسی، انگار یه کوه رو بالا رفتی!”

ات خندید، ولی خنده‌اش خیلی مصنوعی بود. “نه بابا، یه کم خستگیم هست یه کم هم هوا خفه‌س. شاید یه کم استراحت کنم بهتر باشه.”

چان هنوز شک داشت. توی دلش یه حس بدی داشت. چند روزه بود که ات یه کم بی‌حال‌تر و کم‌حوصله‌تر شده بود. چندبار توی راه می‌دید ات یه کم نفس‌نفس میزنه. همیشه با چان توی پارک قدم می‌زدن، اما چند روز اخیر، ات بیشتر از قبل می‌نشست.

چان یه نفس عمیق کشید. “ات، جدی میگم حالت خوبه؟ یه کم حالت بدتر شده. باید بری پیش دکتر.”

ات یه نگاه به چان کرد و یه لبخند تلخ زد. “نمی‌خواد چان. فقط یه کم خستم.”

چان دیگه تحمل نکرد. “ات، من میگم باید بری پیش دکتر. من می‌ترسم.” چشم‌های چان پر از نگرانی بود. “حتما یه چیزی هست.”

ات لبخند زد و گفت: “باشه، باشه. بعد از این قرار میرم.”

چان مطمئن نبود که این جواب کافی باشه، اما می‌خواست تو این لحظه به ات فشار نیاره. ولی توی دلش دعا می‌کرد که ات زودتر بره پیش دکتر. دروغ گفتن ات حس بدی به چان می‌داد و دلش می‌خواست این حس بد از بین بره.


هریون
دیدگاه ها (۱)

تکپارتی با پوشیدن هودی هان خودتو تو آینه برنداز میکردی هودیش...

تولد بهترین رپر نسل چهار و عشق دل استی ها مبارک باشه 💓💗(نگید...

معذرت میخوام که نمیتونم فعالیت کنم این چند روز یک ویروس خیلی...

[ات با عصبانیت در حال قدم زدن توی خونه بود . هان روی مبل لم ...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟑𝟎ات روی تختش نشسته بود. گوشی ...

I lost youPart: 3*فردا صبح*خونه:چان: اومممم...اخیش...ساعت چن...

#درخواستی #دو_پارتیوقتی دلش برات تنگ شده بود...... The Last ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط