{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟔𝟕

کوک دید اشک‌های ریز گوشه‌ی چشم ات جمع شده.

همون لحظه دستشو عقب کشید، فقط دوباره دور کمرش حلقه کرد و محکم بغلش زد.

با صدای آروم، درست کنار گوشش گفت:

ـ «باشه… دیگه کاری نمی‌کنم. فقط بذار بغلت کنم.»

ات با نفس‌های بریده، هنوز لرزش داشت.

قلبش نمی‌ذاشت راحت حرف بزنه.

ولی وقتی حس کرد دستای کوک فقط آروم دورش قفل شدن و هیچ حرکت دیگه‌ای نمی‌کنه، یه کم آروم‌تر شد.

کوک سرشو به شونه‌ی ات چسبوند، بعد خیلی نرم شروع کرد به بوسیدن همون نقطه.

(ببخشیدددد همین الان گفتی کاری نمیکنی هی میام چیزی نگم نمیزاری)

هر بوسه آهسته بود، پر از حوصله، مثل مرهم روی زخمی که نمی‌خواست دیده بشه.

ات بی‌اختیار چشماش رو بست.

زمزمه کرد:

ـ «چرا باهام این کارو می‌کنی… چرا من؟»

کوک هم لبخند محوی زد، همون‌طور که صورتشو نزدیک‌تر می‌برد:

ـ «چون هیچ‌کس دیگه مثل تو نیست… چون وقتی کنارت نیستم، نفس کشیدن سخت میشه.»

ات اشکاش بالاخره ریختن، ولی توی اون بغل گرم، یه حس عجیب از امنیت و درد قاطی شده بود.

کوک بدون اینکه بیشتر اذیتش کنه، فقط آروم‌تر و طولانی‌تر بوسیدش.

ـ «گریه نکن… قول می‌دم تا وقتی بخوای، همین‌جا بمونم.»
دیدگاه ها (۰)

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟔𝟖ات هنوز بغض داشت، اما نفس‌ها...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟔𝟗بعد از اون لحظه‌ی کوتاه که د...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟔𝟔دست کوک آروم از روی شکم ات ب...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟔𝟓ات دیگه نمی‌تونست نفساشو کنت...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟔𝟒ات هنوز خودش رو به خواب زده ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط