رزسفیدمن
#رز_سفید_من
#پارت_۱۶
حدود یک ماه گذشت.
جیمین چیزهای زیادی یاد گرفته بود ولی رفتار یونگی عجیب شده بود. مدام بهش میچسبید، باهاش لاس میزد ولی کمتر اذیتش میکرد.
اهمیت نداد. امشب خودش، یونگی، لیسا و نامجون در هتل نشسته اند. یونگی مشغول درست کردن غذا هست و امشب همه قراره از دستپخت یونگی بخورن
یونگی پاستا درست کرد.
همه پاستا خوردند. بعد هم هر کس مشغول حرف زدن شد. یونگی مشغول انجام کارهاش بود. در دفترش. فایل هارو مرتب میکرد و سر جاشون قرار میداد.
چند دقیقه بعد...
جیمین وارد دفتر یونگی شد میخواست دلیل کارهاش رو بدونه
جیمین:یونگی!
یونگی در فکر بود.
جیمین:مین یونگی!!!
یونگی:بله؟؟؟
جیمین:تو چت شده؟
یونگی اخمی کرد، نمیدونست منظور جیمین چیه
یونگی:منظورت چیه؟
جیمین:خودتو به اون راه نزن عوضی... من که میدونم یه مرگیت شده که اذیتم نمیکنی
یونگی:دلت برای اذیت کردنام تنگ شده؟
با پوزخند تلخی گفت
جیمین شونه های یونگی رو محکم گرفت و اونو تکون داد
یونگی:...
و باز هم سکوت
جیمین:ده حرف بزن لعنتیییی
یونگی:من عاشقت شدم!!!
یونگی با خشم مقابل چشم های بهت زده ی پسر گفت.
یونگی:من عاشقت شدم لعنتی! توعه لعنتی شده همه ی فکر و خیالم تو شدی زندگیممممم حتی یه لحظه بدون تو رو نمیتونم تصور کنم !!
جیمین:چی داری میگی.... ی... یعنی چی که عاشقم شدی!!
یونگی:منو ببخش
جیمین یونگی رو آروم هل داد و گفت
جیمین:تو زندگی منو نابود کردی!!! آیندمو خراب کردی و الان داری میگی ببخشمت!!!؟ تو میفهمی چی میگی؟!!
یونگی:جیمین...
جیمین:...
یونگی :جیمین خواهش میکنم باهام حرف بزن... لطفا من.... من نمیخواستم اون کارو باهات بکنم.... من عصبی بودم.... نفهمیدم چیکار دارم میکنم خواهش میکنم منو ببخش عزیزکم
...
یونگی که دید جیمین حرفی نمیزنه کمربند شلوارشو در آورد و به جیمین داد. بعد هم تیشرتشو در آورد و مقابل جیمین زانو زد و گفت
یونگی:بزن.... اگه خوشحال میشی بزن
جیمین:...
یونگی:منو بزن جیمین!!!! هر چقدر که دوست داری منو بزنننننن
جیمین :نمیتتتتتونمممممم
جیمین روی زانوهاش مقابل یونگی افتاد و با درد و چشمای اشکی گفت
جیمین:نمیتونم بزنمت..... نمیتونم.... اینو از من نخواه....
جیمین شروع به اشک ریختن کرد و یونگی سریع اونو در آغوش کشید
یونگی:متاسفم... متاسفم که اونقدر بهت درد دادم، رز سفیدم
خسته شودمممممم🎀با لایکت بهم کوکمک کو🤙🏻🦦💋🎀
#پارت_۱۶
حدود یک ماه گذشت.
جیمین چیزهای زیادی یاد گرفته بود ولی رفتار یونگی عجیب شده بود. مدام بهش میچسبید، باهاش لاس میزد ولی کمتر اذیتش میکرد.
اهمیت نداد. امشب خودش، یونگی، لیسا و نامجون در هتل نشسته اند. یونگی مشغول درست کردن غذا هست و امشب همه قراره از دستپخت یونگی بخورن
یونگی پاستا درست کرد.
همه پاستا خوردند. بعد هم هر کس مشغول حرف زدن شد. یونگی مشغول انجام کارهاش بود. در دفترش. فایل هارو مرتب میکرد و سر جاشون قرار میداد.
چند دقیقه بعد...
جیمین وارد دفتر یونگی شد میخواست دلیل کارهاش رو بدونه
جیمین:یونگی!
یونگی در فکر بود.
جیمین:مین یونگی!!!
یونگی:بله؟؟؟
جیمین:تو چت شده؟
یونگی اخمی کرد، نمیدونست منظور جیمین چیه
یونگی:منظورت چیه؟
جیمین:خودتو به اون راه نزن عوضی... من که میدونم یه مرگیت شده که اذیتم نمیکنی
یونگی:دلت برای اذیت کردنام تنگ شده؟
با پوزخند تلخی گفت
جیمین شونه های یونگی رو محکم گرفت و اونو تکون داد
یونگی:...
و باز هم سکوت
جیمین:ده حرف بزن لعنتیییی
یونگی:من عاشقت شدم!!!
یونگی با خشم مقابل چشم های بهت زده ی پسر گفت.
یونگی:من عاشقت شدم لعنتی! توعه لعنتی شده همه ی فکر و خیالم تو شدی زندگیممممم حتی یه لحظه بدون تو رو نمیتونم تصور کنم !!
جیمین:چی داری میگی.... ی... یعنی چی که عاشقم شدی!!
یونگی:منو ببخش
جیمین یونگی رو آروم هل داد و گفت
جیمین:تو زندگی منو نابود کردی!!! آیندمو خراب کردی و الان داری میگی ببخشمت!!!؟ تو میفهمی چی میگی؟!!
یونگی:جیمین...
جیمین:...
یونگی :جیمین خواهش میکنم باهام حرف بزن... لطفا من.... من نمیخواستم اون کارو باهات بکنم.... من عصبی بودم.... نفهمیدم چیکار دارم میکنم خواهش میکنم منو ببخش عزیزکم
...
یونگی که دید جیمین حرفی نمیزنه کمربند شلوارشو در آورد و به جیمین داد. بعد هم تیشرتشو در آورد و مقابل جیمین زانو زد و گفت
یونگی:بزن.... اگه خوشحال میشی بزن
جیمین:...
یونگی:منو بزن جیمین!!!! هر چقدر که دوست داری منو بزنننننن
جیمین :نمیتتتتتونمممممم
جیمین روی زانوهاش مقابل یونگی افتاد و با درد و چشمای اشکی گفت
جیمین:نمیتونم بزنمت..... نمیتونم.... اینو از من نخواه....
جیمین شروع به اشک ریختن کرد و یونگی سریع اونو در آغوش کشید
یونگی:متاسفم... متاسفم که اونقدر بهت درد دادم، رز سفیدم
خسته شودمممممم🎀با لایکت بهم کوکمک کو🤙🏻🦦💋🎀
- ۲۷۸
- ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط