👆ایـنـ قـلـبــ خـوابــیـدهـ، بــزنـشـ تـا بــیـدار بــشـه
👆ایـنـ قـلـبــ خـوابــیـدهـ، بــزنـشـ تـا بــیـدار بــشـهـ😜
•●عنوان: ܩوریرتی وطܔ پرࡄت- 𝆏6 - خانواده●•
_ویلیام جیمز موریارتی_
چند دقیقهای بود که اتاق ساکت شده بود. هیچکس چیزی نمیگفت. من هنوز سرم پایین بود و به زمین نگاه میکردم. لوئیس بالاخره سکوت رو شکست.
- لوئیس: خب... حالا که همه اینجان، فکر کنم بهتره یه چیزی بخوری.
همونطور که سرم پایین بود گفتم:
- ویلیام: اشتها ندارم.
آلبرت که کنار تخت ایستاده بود، سریع جواب داد.
- آلبرت: مهم نیست. باید بخوری.
- ویلیام: آلبرت...
- آلبرت: نه، این دفعه دیگه حرف گوش کن.
شرلوک از کنار تختم پوزخندی زد، اول به من نگاه کرد بعد به آلبرت:
- شرلوک: جالبه. تا چند دقیقه پیش کتکش میزدی، الان داری بهش دستور غذا خوردن میدی.
- آلبرت: شرلوک، الان وقت شوخی نیست.
شرلوک شونه بالا انداخت.
- شرلوک: من فقط گفتم.
لوئیس یه نفس آروم کشید و جلو اومد، کنار روی تخت کنارم نشست و دستش رو روی شونهام گذاشت.
- لوئیس: ویلیام، ما قرار نیست هر لحظه مراقبت باشیم که ببینیم دوباره چی کار میکنی.
- ویلیام: میدونم.
- لوئیس: نه، فکر نکنم بدونی.
- لوئیس: خانواده یعنی وقتی یکی حالش خوب نیست، بقیه هم کنارش میمونن. حتی اگه خودش نخواد.
- ویلیام: من نمیخواستم باری روی دوشتون باشم.
- آلبرت: تو هیچوقت بار نبودی. هیچوقت.
چند ثانیه فقط به هم نگاه کردیم. بعد آلبرت نشست روی صندلی کنار تخت.
- آلبرت: دفعه بعد اگه مشکلی داشتی، به ما بگو.
- ویلیام: اگه نتونستم؟
- آلبرت: پس فقط بیا پیشمون. لازم نیست چیزی بگی.
بالاخره سرم رو بالا اوردم و لبخند کمرنگی زدم.
- ویلیام: شما ها زیادی شلوغش میکنید.
- شرلوک: بالاخره اعتراف کرد که خانوادهش زیادی شلوغن.
موران از گوشه اتاق گفت:
- موران: فکر کنم این بهترین تعریفیه که تا حالا ازمون کرده.
... ... ... ... ... ... ... ...
•●پارت بعد: ܩوریرتی وطܔ پرࡄت- 𝆏۷ - خونه موریارتیها●•
•●عنوان: ܩوریرتی وطܔ پرࡄت- 𝆏6 - خانواده●•
_ویلیام جیمز موریارتی_
چند دقیقهای بود که اتاق ساکت شده بود. هیچکس چیزی نمیگفت. من هنوز سرم پایین بود و به زمین نگاه میکردم. لوئیس بالاخره سکوت رو شکست.
- لوئیس: خب... حالا که همه اینجان، فکر کنم بهتره یه چیزی بخوری.
همونطور که سرم پایین بود گفتم:
- ویلیام: اشتها ندارم.
آلبرت که کنار تخت ایستاده بود، سریع جواب داد.
- آلبرت: مهم نیست. باید بخوری.
- ویلیام: آلبرت...
- آلبرت: نه، این دفعه دیگه حرف گوش کن.
شرلوک از کنار تختم پوزخندی زد، اول به من نگاه کرد بعد به آلبرت:
- شرلوک: جالبه. تا چند دقیقه پیش کتکش میزدی، الان داری بهش دستور غذا خوردن میدی.
- آلبرت: شرلوک، الان وقت شوخی نیست.
شرلوک شونه بالا انداخت.
- شرلوک: من فقط گفتم.
لوئیس یه نفس آروم کشید و جلو اومد، کنار روی تخت کنارم نشست و دستش رو روی شونهام گذاشت.
- لوئیس: ویلیام، ما قرار نیست هر لحظه مراقبت باشیم که ببینیم دوباره چی کار میکنی.
- ویلیام: میدونم.
- لوئیس: نه، فکر نکنم بدونی.
- لوئیس: خانواده یعنی وقتی یکی حالش خوب نیست، بقیه هم کنارش میمونن. حتی اگه خودش نخواد.
- ویلیام: من نمیخواستم باری روی دوشتون باشم.
- آلبرت: تو هیچوقت بار نبودی. هیچوقت.
چند ثانیه فقط به هم نگاه کردیم. بعد آلبرت نشست روی صندلی کنار تخت.
- آلبرت: دفعه بعد اگه مشکلی داشتی، به ما بگو.
- ویلیام: اگه نتونستم؟
- آلبرت: پس فقط بیا پیشمون. لازم نیست چیزی بگی.
بالاخره سرم رو بالا اوردم و لبخند کمرنگی زدم.
- ویلیام: شما ها زیادی شلوغش میکنید.
- شرلوک: بالاخره اعتراف کرد که خانوادهش زیادی شلوغن.
موران از گوشه اتاق گفت:
- موران: فکر کنم این بهترین تعریفیه که تا حالا ازمون کرده.
... ... ... ... ... ... ... ...
•●پارت بعد: ܩوریرتی وطܔ پرࡄت- 𝆏۷ - خونه موریارتیها●•
- ۶۱
- ۲۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط